<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-3242078054687767347</id><updated>2010-07-30T16:18:35.502-04:00</updated><title type='text'>یادداشت هایی از کابل</title><subtitle type='html'>ناچارنویسی و تفنن نویسی پراکنده در هر عرصه (نسیم فکرت)</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://www.kabuli.org/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3242078054687767347/posts/default'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.kabuli.org/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3242078054687767347/posts/default?start-index=26&amp;max-results=25'/><author><name>نسیم فکرت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03347101740739427079</uri><email>noreply@blogger.com</email></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>164</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3242078054687767347.post-6739925841855110515</id><published>2010-07-29T22:22:00.007-04:00</published><updated>2010-07-30T07:10:21.656-04:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رسانه‌ها'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='آزادی بیان'/><title type='text'>آزادی بیان حد دارد</title><content type='html'>مگر یک انسان ایده‌آل که یا بر روی ابرها باید قدم ‌بزند و یا در وهم خیال بر روی زمین چکر بزند که باید در آرزوی کسب آزادی مطلق "بیان" زندگی کند ورنه هیچ انسان عاقل و حتی نیمه عاقل با چنین بی‌هوده اندیشی و وسواس، زندگی‌اش را بی‌هوده سر نمی‌کند. ما گلو پاره می‌کنیم که ای وای "آزادی بیان" مان چه شد.&lt;br /&gt;برادر من، بگیر! این آزادی از تو، چه می‌خواهی بکنی؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من یک ایستادگاه تلویزیون ایجاد می‌کنم و هرچه دلم خواست نشر می‌کنم. چرا؟ چون "آزادی" را تو به من دادی و "بیان"‌اش را من می‌کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;افغانستان دارای حکومتی است که اساسا بر پایه آزادی، دموکراسی، عدالت - و مهم‌تر از همه قانون اساسی‌ - بناء شده است. یک چنین حکومت نیاز به حاکمیتی دارد که در آن همه چیز تعریف شده باشد. آزادی بیان، هم جزء آن است نه بالاتر و نه هم پست‌تر. حق حاکمیت یک دولت حکم می‌کند که آزادی را برای خودش تعریف کند و برای شهروندانش نسخه‌ای از آزادی بیان بپیچد. برای همین است که از رئیس جمهور، حامد کرزی، و تصمیم او در رابطه به تعطیلی تلویزیون امروز حمایت می‌کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کرزی راست می‌گوید، هر رسانه، هر تلویزیون و هر ایستادگاه اطلاعات عامه‌ای اگر" به تفرقه ملی دامن می‌زند" خیانت ملی است. نه تنها باید تعلیق و تحدید شوند بلکه مورد بازجویی قرار بگیرند. پس، تصمیم شورای وزیران بر حق است و ما باید از آن استقبال کنیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تلویزیون امروز، توسط یک آدم خیره‌سر و یکدنده بنام نجیب کابلی اداره می‌شد. او چیزی نه از مطبوعات می‌دانست و نه از مردم و جامعه آگاه بود. نه هم می‌دانست که مزه دهان کابلی‌ها چیست چون راه تعقل و دیگرباوری و وجدان حرمت در برابر دیگر مذاهب را به دلیل، دشمنی، کدورت، خصومت‌های نژادی، مذهبی و سمتی از دست داده بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من بارها دیده بودم که تلویزیون امروز، در روزهای عاشورا و در خیلی از روزهای مذهبی شیعیان آهنگ‌های هندی همراه با رقص و پایکوبی نشر می‌کرد. این آزادی نیست، این سوء استفاده از آزادی بیان است. این عقده‌گشایی و دشمنی و به گفته کرزی که دامن زدن به تفرق ملی است - که باید جلواش گرفته‌اش شود. تلویزیون امروز، نه تنها به اشخاص حقیقی و حقوقی شیعیان احترام نگذاشت بلکه به میلیون‌ها پیرو شیعه اهانت روا داشت. این چنین آزادی بیان که به دیگران هتک حرمت شود در هیچ جایی دنیا وجود ندارد و جایی هم ندارد چه برسد به جامعه سنتی افغانستان که طبیعتا سطح تحمل شان به صفر است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/afghanistan/2010/07/100729_l15_karzai_media.shtml"&gt;گزارش ویدیوی داوود قاریزاده&lt;/a&gt; را ببینید. یک نکته را باید متذکر شوم که متاسفانه این گزارشگران همیشه آزادی بیان را کلی مطرح می‌کنند. بهتر است وقتی سخن از آزادی بیان در مطبوعات مطرح می‌شود باید دقیق بود و آنرا دقیق‌تر بیان کرد. مثلا به جایی اینکه بگوییم "آزادی بیان" در خطر است باید بگوییم آزادی بیان در مطبوعات در خطر است. چون آزادی بیان تنها شامل حال اهالی مطبوعات نمی‌شود. این را باید آویزه گوش خود کنیم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3242078054687767347-6739925841855110515?l=www.kabuli.org' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.kabuli.org/feeds/6739925841855110515/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.kabuli.org/2010/07/blog-post_29.html#comment-form' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3242078054687767347/posts/default/6739925841855110515'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3242078054687767347/posts/default/6739925841855110515'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.kabuli.org/2010/07/blog-post_29.html' title='آزادی بیان حد دارد'/><author><name>نسیم فکرت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03347101740739427079</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='08054860304663623656'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3242078054687767347.post-4339947740473397366</id><published>2010-07-26T22:38:00.004-04:00</published><updated>2010-07-27T06:59:06.245-04:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سیاسی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='بی‌بی‌سی'/><title type='text'>گزارش بی‌بی‌سی ساختگی است</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;من&lt;a href="http://www.kabuli.org/2010/07/blog-post_15.html"&gt; قبلا نوشته بودم&lt;/a&gt; که چطور بدانیم سرباز یاغی ایکه سه نفر از همرزمان بریتانیایی‌اش را کشت از قوم هزاره است؟ در نوشته قبلی من بیشتر در این مورد تذکر داده‌ام اما در این مطلب می‌خواهم به ادامه آن بپردازم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جالب اینجاست که یک روز بعد از پخش &lt;a href="http://www.bbc.co.uk/news/world-south-asia-10656477"&gt;خبر اصلی در سایت انگلیسی بی‌بی‌سی&lt;/a&gt;، &lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/afghanistan/2010/07/100715_u04_afghan_soldier.shtml"&gt;ترجمه همان مطلب با تغییراتی در بخش فارسی بی‌بی‌سی&lt;/a&gt; نشر شد. اما بدون مدرک و شواهدی که دال بر این باشد که شخصی با چنین صدا، چهره، شهرت از قوم هزاره است. حساسیت به کنار،‌ خیلی‌ها علاقمندند بدانند که این هزاره خاین کیست و چطور بعد از 9 سال از کلوخ آتش پرید؟ چرا انتحاری‌ها و خاین‌های قوم دیگر این چنین سر و صدا ایجاد نمی‌کند و با پسوند ملیتش گزارش داده نمی‌شود که در برابر یک هزاره این چنین حساسیت نشان داده می‌شود؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوب، سند داوود اعظمی، رئیس دفتر بی‌بی‌سی در کابل چیست و کجاست؟ چگونه ثابت می‌کند که این فرد هزاره بوده؟ این مسئله باید جدی دنبال شود. احتمال می‌رود آقای اعظمی از سرویس بی‌بی‌سی سوء استفاده کرده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اطلاعاتی که تا حدی ساختگی بنظر می‌رسد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اولا، به هیچ صورت و آنهم به ندرت یک هزاره اسمش را طالب حسین می‌گذارد. چون در میان هزاره‌ها انتخاب "طالب" قبل از "حسین" اصلا بی‌معنی است و بیشتر مسخره آمیز است. معمولا اسامی قبل از حسین با "غلام، عبدل، ذاکر، محمد..." آغاز می‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوما، هر شهروند هزاره‌ای که چند روزی را در ایران سپری کرده باشد، جهان بینی او بیشتر از یک آدم باسواد وطنی است که به این ساده‌گی تحت تاثیر طالبان قرار بگیرد و یا شستشوی مغزی شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نکته مهم&lt;br /&gt;باز هم تکرار می‌کنم که گزارش داوود اعظمی اغراض‌آمیز است و تا حدی ساختگی. مثلا شما در این پاراگراف، کاملا متوجه می‌شوید که آقای اعظمی پای ایران را در دخالت به مسایل افغانستان و در جنگ علیه نیروهای خارجی در میان می‌کشد و آنهم آنرا با یک چهره هزاره علیه نیروهای خارجی ارائه می‌کند. این پاراگراف را به دقت بخوانید، متوجه این نکته خواهید شد. به یاد داشته باشید که پشتون‌ها، یکی از اتهامات شان علیه هزاره‌ها این است که می‌گویند هزاره‌ها آله دست ایران است و این در این پاراگراف به وضوع به چشم می‌خورد:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;"این مرد به من گفت که یک هزاره است و چند سالی را در ایران بوده است. او گفت که یک سال قبل به سرعت پس از بازگشتن از ایران به عضویت ارتش افغانستان در آمد."&lt;/blockquote&gt;می‌بینید، تاکید می‌کند که " یک سال قبل به سرعت پس از بازگشتن از ایران به عضویت ارتش افغانستان در آمد." یعنی اینکه این هزاره آله دست ایران بوده و از ایران فرستاده شده بوده تا به ارتش افغانستان بپیوندد و بعد هم سربازان بریتانیایی‌ها را بکشد. پیام جانبدارانه و این قدر صریح بیشتر از این می‌خواهید؟ رئیس بی‌بی‌سی می‌نویسد که اصلا هزاره‌ها آله دست ایران است نه طالبانی که سلاح، مهمات و آموزش دریافت می‌کنند از طرف دولت ایران.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و بعد هم این را شاهد می‌آورد:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;"بعد این اطلاعات را با مقامی در هلمند چک کردم. همه این اطلاعات تطابق داشت."&lt;br /&gt;&lt;/blockquote&gt;من همین لحظه ده تا خبر می‌نویسم و در آخر می‌نویسم: این اطلاعات را با مقامی در هلمند، کابل و بامیان چک کردم. همه اطلاعات تطابق داشت. این شد گزارش، این شد منبع؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این یکی پرواضح است که داوود اعظمی از پیش خودش ساخته است:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;"او گفت که زندگی سعادتمندانه ای نداشته چون پدرش او را از خانه بیرون کرده و هیچ دوستی نداشته است.&lt;br /&gt;او گفت که امیدوار است در جهان آخرت بابت این اقدام پاداش بگیرد."&lt;br /&gt;&lt;/blockquote&gt;این متن اخیر باورکردنی نیست. چون زندگی هزاره‌ها مثل بقیه اقوام گروهی است. محال است که یک جوان 21 ساله دوست نداشته باشد و امیدوار جهان آخرت باشد. این کاملا ساختگی است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا چاره چیست؟&lt;br /&gt;یک بار دیگر تکرار می‌کنم با بی‌بی‌سی فارسی در لندن و کابل در تماس شوید و از آنان بخواهید که سند ارائه کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3242078054687767347-4339947740473397366?l=www.kabuli.org' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.kabuli.org/feeds/4339947740473397366/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.kabuli.org/2010/07/blog-post_26.html#comment-form' title='11 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3242078054687767347/posts/default/4339947740473397366'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3242078054687767347/posts/default/4339947740473397366'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.kabuli.org/2010/07/blog-post_26.html' title='گزارش بی‌بی‌سی ساختگی است'/><author><name>نسیم فکرت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03347101740739427079</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='08054860304663623656'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3242078054687767347.post-2009905182617014003</id><published>2010-07-25T17:04:00.008-04:00</published><updated>2010-07-25T22:39:44.324-04:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مرثیه'/><title type='text'>بر درگه مرگ سنگ باید کوفت!</title><content type='html'>&lt;img style="float: left; margin: 0pt 10px 10px 0pt; cursor: pointer; width: 277px; height: 185px;" src="http://2.bp.blogspot.com/_EuwpLfDgHhw/TEzKcm9p_QI/AAAAAAAAAFM/nogFS2rWt7U/s320/hadi+naji.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5497991837956832514" border="0" /&gt;...مرا به حالم بگذار، نمی‌خواهم چشمانم را وا کنم و آسمان را ببینم. نمی‌خواهم از این چارچوب بیرون بروم. نمی‌خواهم رویم را به سقف بلند کنم. آن بالاها کیست که رو بلند کنم به سویش؟ می‌خواهم اینجا پشت این پنجره غبار گرفته باشم و در این تنهایی‌ام در فکر و غم ازدست رفته‌گان هبوط کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از تو می‌پرسم ای مرگ، ای بت خونخوار این حدیث هاری را که تو سروده‌ای از چیست و برای چیست؟ رفتن اولاست اما اینطور جان ستاندن غلط است. این چندمین باری است که عزیزی را می‌شنوم با خودت بردی! آیا این داستان تو پایانی دارد؟ اگر دارد کجاست و ندارد چرا؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند روز از خبر مفقودی &lt;a href="http://www.kabuli.org/2010/07/blog-post_12.html"&gt;جاوید زیرک&lt;/a&gt; نمی‌گذرد که خبر مرگ عزیز دیگری را شنیدم: "هادی ناجی." هادی ناجی، برادر داود ناجی، خبرنگار بی‌بی‌سی فارسی از مالستان است. او جوان بود، با استعداد بود، پرتلاش و امیدوار بود. سبک زندگی او مملو از کارهای متفاوتی بود. صنف 11 مکتب لیسه حبیبیه بود، همزمان در تلویزیون نگاه کار می‌کرد، کمره بردار بود. علاقمند به سینما و عکاسی بود. آرزویش این بود که روزی بهترین کمره را داشته باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من و هادی، روزهای زیادی را باهم سپری کردیم. با هم تخم مرغ پختیم و با هم به مینی‌بس های شهری سوار شده به شهر رفتیم و باهم قدم زدیم. یک مدتی شاگردم بود. آنقدر باهم نزدیک شده بودیم که با آرامش خاطر، داستان‌های از زندگی شخصی‌اش را با من شریک می‌کرد. روزگاری عاشق دختری بود در کوچه حلبی سازی در گولای دهبوری. روزی با هم قهر بودند. به اطاقم آمد، نگران و با اضطراب. پرسیدم: "هادی، چه شده، خوشحال دیده نمیشی؟" گفت: "وله ازم خفه است، یک کاری کو که تحملم از دستم رفته." برای او متن‌های عاشقانه می‌نوشتم. خوشحال بود، قاه قاه می‌خندید و از جایش می‌پرید مرا در آغوش می‌گرفت و ازم تشکری می‌کرد که متن کارگر افتاده است. او جوان بود، شاید 17 ساله‌ای بیش نبود. خوش لباس و خوش قیافه بود. هر دختری دوستش داشت. همیشه عاشق بود. به همین خاطر دوستداشتنی بود چون دوست داشت و سراپایش عشق و امید می‌بارید. هیچ یادم نمی‌آید که از کسی شکایت کرده باشد، همیشه دوستان ناب و فعال پیدا می‌کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آخرین باری که همدیگر را دیدیم در منزل کاکایش در آخر دشت برچی بود. برم زنگ که قروت و دوغ تازه از مالستان آورده و برم قروتی جور می‌کند. او میدانست که من دیوانه قروت و قروتی‌ام. من، او و جواد برادرش قروتی خوردیم. امیدوار بود که روزی برادرش در لندن دعوتش کند. بهترین دوستانش مژگان، الهه و مهشید دختران برادرش بودند. یادم می‌آید وقتی آنان به خارج رفتند، چندین بار یاد کرد که پشت دختران برادرش دق شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;او آخرین فرزند و دوستداشتنی‌تر در نزد مادرش بود. همیشه از مادرش یاد می‌کرد و می‌گفت پشتش دق کرده است. وقتی مالستان می‌رفت، دو هفته می‌ماند تا مادرش را سیر ببینید. اخیرا، دیدم صفحه‌ای در فسبوک ایجاد کرده است. با هم در فسبوک دوست شدیم. در این اواخر، متوجه شدم که فعالیتش در فسبوک کم شده است. از نسیم فایز، پسر کاکایش شنیدم که مریض شده و بردندش پاکستان. چند روز پیش شنیدم که هادی راه رفته را رفته است که برگشت ناپذیر است. &lt;a href="http://www.facebook.com/profile.php?id=100000357651867"&gt;صفحه فسبوک&lt;/a&gt; او پابرجاست. دیگر بروز نمی‌شود. عکس نمی‌گذارد. هادی، به پیام دوستانش پاسخ نمی‌نویسد. او ساکت شده است و صفحه‌ء فسبوکش ساکت‌تر.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای خانواده و خویشاوندانش تسلیت باد. خداوند بیامرزدش و یادش گرامی باد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من شاعر نیستم اما خواستم چیزی در باره از دست دادن هادی بسرایم، با نومیدی فقط مصرع اول آن آمد و بس:&lt;br /&gt;بر درگه مرگ سنگ باید کوفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یا حق&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3242078054687767347-2009905182617014003?l=www.kabuli.org' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.kabuli.org/feeds/2009905182617014003/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.kabuli.org/2010/07/blog-post_25.html#comment-form' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3242078054687767347/posts/default/2009905182617014003'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3242078054687767347/posts/default/2009905182617014003'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.kabuli.org/2010/07/blog-post_25.html' title='بر درگه مرگ سنگ باید کوفت!'/><author><name>نسیم فکرت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03347101740739427079</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='08054860304663623656'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_EuwpLfDgHhw/TEzKcm9p_QI/AAAAAAAAAFM/nogFS2rWt7U/s72-c/hadi+naji.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3242078054687767347.post-4801316979996636280</id><published>2010-07-20T17:38:00.008-04:00</published><updated>2010-07-20T20:16:56.649-04:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='بی‌بی‌سی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='اجتماعی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='فرهنگی'/><title type='text'>زیارت‌های مردار افغانستان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;در رابطه با &lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/afghanistan/2010/07/100717_l50_af_hashish.shtml"&gt;گزارش چرس‌آلود بی‌بی‌سی فارسی&lt;/a&gt;، تازه متوجه شدم که خیلی‌ها منظورم را در &lt;a href="http://www.kabuli.org/2010/07/blog-post_19.html"&gt;یادداشت قبلی‌&lt;/a&gt;ام درک نکرده‌اند. کار به این نداریم که گزارش از لحاظ فنی مشکل دارد، حرف بر سر این است که چرا تصویر "زشت، شرم‌آور و بی‌فرهنگ‌ صفت" از مردم افغانستان، آنهم از سرزمین بلخ که روزی زادگاه دانشمندان بزرگی بوده است ارائه شود؟ مگر این همه بدبختی و هزاران نوع خبر و تصویر منفی‌ای که از افغانستان به بیرون فرستاده می‌شود کمند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در افغانستان، هزاران نوع زیارت وجود دارد که یکش هم همان باباقوی مستان است. اول اینکه به زیارت رفتن یک امر خرافاتی است. دوم، نفس چرس و جاهایی که چرسی‌ها هستند حرام است. نسل نوی افغانستان، حداقل فرقش با آن جانوران چرسی که چرس کشیدن و بچه‌بازی را رواج داده‌اند و روزگار شان را با چرس و بچه‌بازی می‌گذارنند این است که به جای چرس و حشیش به آموزش رو بیاورند و از چیزی مباهات کنند که باعث سربلندی مردم افغانستان باشد نه زیارت چرسی‌ها، بچه‌‌بازها و هزار لوند و لوندی که نه به دین پابندند و نه هم حسی از دنیا دارند که انسان‌وار زندگی بکنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفتم هزاران زیارت وجود دارد. نمونه‌اش هم یک زیارت در دایکندی است که سالها پیش، یکی از سادات هزاره، در یک قلهء تپه‌ای، لاشه‌ سگی را شبانه دفن می‌کند و روی آن هم یک چوب و پارچه سبزی را نصب می‌کند. داستان از این قرار بوده که سید می‌خواسته با دفن لاشه سگ از تعفنی که از نزدیکی خانه‌اش بر می‌خواسته خلاصی یابد. اما وقتی لاشه سگ را دفن می‌کند، یک فکر به خاطرش می‌رسد که: بیا یک زیارت جور کنم.&lt;br /&gt;یک دیواری از سنگ بنا می‌کند و بیرق را نصب می‌کند. صبحگاه بعد از نماز به خانه یکی از اهالی قریه می‌رود و از زنش می‌پرسد: " خاتون مرید، او امی سر تپه چی استه که شور می‌خوره؟." خاتون مرید، به زحمت تشخیص می‌دهد که یک بیرق را دیده است. سید ادامه می‌دهد: " امشب، خواب دیدم که امام زمان آمده و بیرقش را در سر تپه قریه ما نصب کرده است." تعبیر خواب آقا درست از آب درمی‌آید و مردم هجوم می‌برند، اول سراپای آقا را غرق بوسه می‌کنند و بعد خاک قبر سگ را من حیث تبرک به سر و صورت شان می‌مالند و می‌خورند. حالا، آن زیارت، به یکی از زیارت‌های بزرگی تبدیل شده است که شایع است شفای هر نوع مریضی است و ماهانه ده‌ها گوسفند ذبح می‌شوند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همینطور، سال 2008، یکی از نزدیکان سید فاضل، در بلخاب، شب‌ها می‌رفت در قله کوه چراغ روشن می‌کرد و بعد شایع کرده بود که امام زمان شب‌ها آمده آنجا چراغش را روشن می‌کند. یکی از قوماندان محلی که نامش محفوظ بماند با سه سربازش به قله کوه رفته و از ساعت 5 بعد از ظهر تا تاریکی شب در گوشه‌ای مخفی می‌شوند تا امام زمان را ببینند. وقتی هوا به قدری کافی تاریک می‌شود، می‌بینند که سید همسایه، چپن کلانی را روی شانه‌اش انداخته و چراغ را روشن می‌کند. قوماندان و سربازانش، امام زمان را دستگیر می‌کند اما سید هنوز منکر است و خدا و قرآن را قسم می‌خورد که شب‌های قبل خود امام زمان روشن می‌کرده اما آن شب او را ولی گرفته است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همینطور، در سال 2009، سید حسن فاضل، شایعه کرد که علم امام حسین را از کربلا به کابل آورده است. هدف سید حسن این بود که آن ملکیتی را که تحت دعوا بود از این طریق غصب کند. او نه تنها صاحب میلیون‌ها افغانی و طلاه شد بلکه صاحب زمین هم شد. حالا اطراف آن علم، احاطه بزرگی ساخته است که نه زور خدا می‌رسد و نه مخلوقش که دست به دعوا و تخریب آن بزنند. اما مزار سید حسن، هنوز پابرجاست، روزانه هزاران زایر از هزاره‌جات به آنجا می‌ریزند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا، مزار بابای قوی مستان هم از همان زیارت‌های مرداری است که برای هر شخص فرهنگی، آگاه و تحصیل کرده امروز افغانستان شرم است که قدمش را در چنین مکان‌های ناپاک بگذارند. این‌ها بخشِ از خرافاتی است که در جامعه، فرهنگ و سنت ما نفوذ کرده است و ما باید اندک اندک با چنین رسم‌های زشت خداحافظی کنیم و به جنبه‌های مثبت و گیرای فرهنگ و سنت زیبایی افغانی خود تکیه کنیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا شما یک بار خود را به جایی یک شنونده ایرانی و یا تاجیکستانی قرار دهید و &lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/afghanistan/2010/07/100717_l50_af_hashish.shtml"&gt;این گزارش&lt;/a&gt; را ببینید چه تصور می‌کنید؟&lt;br /&gt;اولین چیزی که به ذهن شما می‌رسد این است که: " این مردم افغانستان هم عجیب مردم بی‌فرهنگ و چرسی ای هستند و بدتر از همه از چرس کشیدن شان هم مباهات می‌کنند. کشوری که 95 درصد مواد مخدر دنیا را تولید می‌کند، حتما مردمش هم باید معتاد باشند و هستند چون حالا این اعتیاد به چرس و حشیش در فرهنگ شان هست. این هم سندش."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به همین خاطر، امروز، وظیفه نسل نوی افغانستان، نسل آگاه و بیدار است که دست به تغییرات بزند و در مقابل چنین سنت‌های شنیع واکنش نشان بدهند. حداقل به این ایمیل بی‌بی‌سی بخش فارسی که البته خوبی‌اش این است که در دست ایرانی‌هاست ایمیل بزنید و در رابطه با چنین گزارش‌ها که سبب تضعیف فرهنگ کشور مان می‌گردد واکنش نشان بدهید: &lt;a href="mailto:persian@bbc.co.uk" class="page"&gt;&lt;span class="link-title"&gt;persian@bbc.co.uk&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به امید فردای بهتر.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3242078054687767347-4801316979996636280?l=www.kabuli.org' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.kabuli.org/feeds/4801316979996636280/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.kabuli.org/2010/07/blog-post_20.html#comment-form' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3242078054687767347/posts/default/4801316979996636280'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3242078054687767347/posts/default/4801316979996636280'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.kabuli.org/2010/07/blog-post_20.html' title='زیارت‌های مردار افغانستان'/><author><name>نسیم فکرت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03347101740739427079</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='08054860304663623656'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3242078054687767347.post-3249300168381607527</id><published>2010-07-19T00:10:00.006-04:00</published><updated>2010-07-19T00:53:58.231-04:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='بی‌بی‌سی'/><title type='text'>گزارش مرداروار</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/afghanistan/2010/07/100717_l50_af_hashish.shtml"&gt;این&lt;/a&gt; را هم باید نامش گذاشت گزارش؟ یک مکثی بر &lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/afghanistan/2010/07/100717_l50_af_hashish.shtml"&gt;عنوان این گزارش بکنید و تصاویر را ببنید&lt;/a&gt; و بعد هم چرس را. بعد از آن موسیقی نحس چرسی‌ها در پس زمینه و در آخر هم موسیقی مردار بچه‌بازی فیروز کندوزی. به گزارش گوش دهید چگونه شروع می‌کند و به کجا می‌رسد.&lt;br /&gt;یک شخص عادی که نه چرسی باشد و نه طرف دار چرس، بعد از گزارش مردار بی‌بی‌سی شاید چنین حسی داشته باشد:&lt;br /&gt;هیچ شکی نیست که این کشور از دست این همه مزارهای مردارش مردار شده باشد. آنقدر در قعر بدبختی و مرداری غرق شدیم که حتی خوب و بد مان را هم نمیشناسیم که چه به چی است. در لجن گم شدیم و هر آنچه وجود دارد لجن است. متعفن شده‌ایم که نه تنها برای خود مان زننده شدیم بلکه برای دیگران نیز. مثل یک نجاست در آسیای میانه افتادیم که تمام دنیا ازش فرار می‌کنند اما یک عده‌ای هستند که مثل مگس‌های کثیف دور بر مان می‌پلکند. آنان هم یا به خاطر علاقه شان است و یا هم به خاطر منفعت منطقه‌ای.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمیدانم، مدیر پخش برنامه‌های بی‌بی‌سی چگونه متقاعد می‌شود که چنین گزارش‌های مردار را پخش می‌کند. این گزارش چه را می‌خواهد بیان کند؟ متاسفانه بی‌بی‌سی فارسی بخش افغانستان از نبود مدیریت سالم رنج می‌برد. این جوانان باید آموزش داده شوند تا بتوانند خلاقیت اعتراض، رقابت، انتقاد و هماوردجویی در رسانه همگانی را داشته باشند ورنه این چنین گزارش مایه شرم افغانستان من حیث کشور فارسی زبان در میان کشورهای فارسی زبان دیگر مثل ایران و تاجیکستان می‌باشد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3242078054687767347-3249300168381607527?l=www.kabuli.org' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.kabuli.org/feeds/3249300168381607527/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.kabuli.org/2010/07/blog-post_19.html#comment-form' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3242078054687767347/posts/default/3249300168381607527'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3242078054687767347/posts/default/3249300168381607527'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.kabuli.org/2010/07/blog-post_19.html' title='گزارش مرداروار'/><author><name>نسیم فکرت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03347101740739427079</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='08054860304663623656'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3242078054687767347.post-7049007505432641831</id><published>2010-07-15T17:29:00.006-04:00</published><updated>2010-07-15T18:36:40.044-04:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سیاسی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='بی‌بی‌سی'/><title type='text'>چطور بدانیم که قاتل سربازان بریتانیایی هزاره است؟</title><content type='html'>مسئله تیراندازی به طرف سربازان بریتانیایی که گفته می‌شد هزاره بوده خیلی جدی شده است. در همان ساعات نخست، اعلام کرده بودند که تیرانداز از قوم هزاره بوده است. این مسئله، خارجی‌ها را به شوک انداخته است. آنها از خود می‌پرسند &lt;a href="http://www.examiner.com/x-30980-Afghanistan-Headlines-Examiner%7Ey2010m7d15-Afghan-traitor-killing-spree-highlights-national-army-defects"&gt;این شهروند هزاره‌ای که سالها مورد ظلم و ستم طالبان و پشتون‌ها قرار گرفته است، چه شده است که لوله تفنگش را به حمایت از طالبان علیه همرزمان بریتانیایی‌اش گردانده است؟&lt;/a&gt; قبلا گفته بودم که باندی در درون پشتون‌ها به وجود آمده است که سیل عظیمی از تبلیغات سوء علیه اقوام هزاره، تاجیک و ازبیک را راه انداخته است. بدون شک، در این مورد، رئیس جمهور کشور ما، حامد کرزی، هم دست دارد. و این بخشی از گفتگوها با طالبان و مصالحه ملی است که بعد از استعفای امرالله صالح از ریاست امنیت قوت گرفته است. و این برنامه قرار است با&lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/afghanistan/2010/07/100712_k02-karzai-taleban-un-blacklist.shtml"&gt; حذف اسامی 15 تن از سران طالبان&lt;/a&gt; عملی گردد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما برگردیم بر سر این مسئله که آیا این تیرانداز هزاره بوده است و یا نی؟ همانطور که ذکر شد این مورد خارجی‌ها را به شوک انداخته است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چرا این موضوع برای بخش سرویس پشتوی بی‌بی‌سی مهم است که&lt;a href="http://www.bbc.co.uk/news/world-south-asia-10656477"&gt; آقای داوود اعظمی، رئیس دفتر بی‌بی‌سی در کابل، آنهم سرویس پشتو در سایت انگلیسی بی‌بی‌سی مقاله می‌نویسد و در پی تثبیت هویت تیرانداز است&lt;/a&gt;؟ چرا بخش پشتوی بی‌بی‌سی، آنهم رئیس بی‌بی‌سی که خود از قوم پشتون است؟ چرا اینقدر سراسیمه‌گی؟ سرویس بی‌بی‌سی جهانی چندین گزارشگر در افغانستان دارد چرا آنان نتوانسته‌اند در این مورد تحقیق کنند که آقای اعظمی با سراسیمگی پافشاری می‌کند که تیرانداز هزاره بوده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حتما، در اینجا زیر کاسه نیم کاسه‌ای است. اگر آقای اعظمی راست می‌گوید، پس مصاحبه‌ء صوتی را نشر کند تا لهجه و تون صدای یک شهروند هزاره خاین به همرزمانش شناخته شود. اگر آقای داوود اعظمی از این کار سرباز زد و نخواست اطلاعات و اسناد بیشتر ارائه کند (شاید بگوید که صدایش را ثبت نکردم) 99 درصد ثابت می‌شود که آقای اعظمی از وظیفه، از سرویس بی‌بی‌سی سوء استفاده کرده است. اگر ثابت شد، در این مورد باید اعتراض جدی علیه بی‌بی‌سی صورت بگیرد. نامه‌های اعراض‌آمیز با امضاء بزرگان و اعتراض‌های خیابانی در مقابل ساختمان بی‌بی‌سی در کابل و لندن صورت بگیرد. سرویس بی‌بی‌سی بخش افغانستان، سابقه سوء استفاده زیاد دارد. مثلا یکی از نمونه‌‌هایش "نبی مصداق" است که در دهه نود میلادی از بی‌بی‌سی اخراج شد. اگر در لندن، کابل و یا هر جایی هستید، در این مورد تحقیق کنید. مثلا به بی‌بی‌سی زنگ بزنید و بپرسید که چه سندی قانع‌ کننده‌ای در رابطه با ادعای هزاره بودن تیرانداز دارد. مهم این است که فهمیده می‌شود این بخش از تبلیغات دشمن است و یا اینکه حقیقت دارد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3242078054687767347-7049007505432641831?l=www.kabuli.org' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.kabuli.org/feeds/7049007505432641831/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.kabuli.org/2010/07/blog-post_15.html#comment-form' title='30 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3242078054687767347/posts/default/7049007505432641831'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3242078054687767347/posts/default/7049007505432641831'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.kabuli.org/2010/07/blog-post_15.html' title='چطور بدانیم که قاتل سربازان بریتانیایی هزاره است؟'/><author><name>نسیم فکرت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03347101740739427079</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='08054860304663623656'/></author><thr:total>30</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3242078054687767347.post-5601992154808443858</id><published>2010-07-13T22:55:00.006-04:00</published><updated>2010-07-14T06:43:56.656-04:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سیاسی'/><title type='text'>قاتل سربازان بریتانیایی در چهره هزاره؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;به قول معروف "بیا ایره پوره کو" که &lt;a href="http://www.nytimes.com/2010/07/14/world/asia/14afghan.html?_r=2&amp;amp;src=mv"&gt;یک شهروند هزاره اهل غزنی با راکت سه بریتانیایی را کشته و چهار تای دیگر را زخمی کرده است&lt;/a&gt;. دروغ شاخدارتر از این را کجا می‌توانید بیابید؟ تا حال تحقیقات نشان داده که 99 درصد انتحاری‌ها همه پشتون‌ها هستند، طالبان 100درصد پشتون‌ها هستند. هیچ خر و هیچ انسان بی‌عقل از کشورهای دیگر برای پشتون‌ها نمی‌جنگد. هزاره‌‌ها که تازه از زیر ظلم طالب آزاد شده‌اند و تازه دم راحت هم نگرفته‌اند و هزار بار به حضور نیروهای خارجی شکر می‌کشند - یک هزاره می‌آید علیه همکاران خارجی‌اش چموش می‌شود؟&lt;br /&gt;و بدتر از همه اینکه آن هزاره، بطرف نیروهای طالبان فرار کرده  و خودش را تسلیم طالبان کرده و بعد طالبان هم ادعا کرده است که شخص فراری به جایی امن انتقال داده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جنرال غلام فاروق پروانی چنین چیزی را به خبرگزاری‌ها گفته است. متوجه هستید که در هفته‌های اخیر، تبلیغات یک باند در درون پشتون‌ها سیر دیگر گرفته است. از هر طرف علیه تاجیک و هزاره‌ها تبلیغات می‌کنند. هیچ شکی نیست که آنها که حالا گفته‌اند قاتل از قوم هزاره بوده و حالا نمی‌توانند بیابندش، ممکن است یکی از همکاران بیگناه هزاره‌اش را بکشند و بعد جسد شان را تحویل خارجی‌ها کننند که بگویند تسلیم نمی‌شد و در زد و خورد کشته شد. کی می‌گوید نه، و هزاره نبود؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر روز هزاره‌ها قربانی می‌دهد. چند روز پیش، 9&lt;a href="http://www.nytimes.com/2010/06/26/world/asia/26kabul.html"&gt; تن از سران محلی هزاره‌ها را در ارزگان سر بریدند&lt;/a&gt;. یک هزاره‌ اگر از گرسنگی هم بمیرد، محال است در دامن طالب پناه ببرد. بدتر از همه اینکه می‌گویند در دل شب ساعت 2 بجه اتفاق افتاده و بعد خودش در تاریکی فرار کرده. عجیب است. این آدم نام نداشته؟ اگر این حادثه روز اتفاق میافتاد نمی‌گفتند هزاره بود. چرا حادثه نصف شب اتفاق بیفته، این روش‌ها و تبلیغات سوء بیشتر دشمنی به بار می‌آورد تا برادری و دوستی. این در حالی است که هزاره‌ها و تاجیک‌ها اکثریت سربازان را در خط مقدم جبهه‌های هلمند دارند. چون در سال‌های 2007 و 2008، هر پشتونی را که در خط اول انداختند، گفتند: وله ما به طرف برادر خو شلیک نمی‌کنیم. یا تسلیم طالبان شدند، یا به طرف همرزمان شان شلیک کردند و یا هم خیانت کردند. نمونه آن، خزان سال 2007 است که 30 تن از سربازان اردوی ملی که اکثرا تاجیک، ازبیک و هزاره‌ بودند در هلمند سر بریده شده‌اند. قضیه از این قرار بود که از درون سربازان اردوی ملی کسی خیانت کرده بود. طالبان، تمام سربازان اردوی ملی‌ را محاصره کرده و بعد همه پشتون‌ها را آزاد کرده و بقیه را سر بریده بودند. اگر سند می‌خواهید بروید وزارت دفاع. نمیدانم، این مطبوعات و این روزنامه‌نگاران غیرمسئول بدنبال چه‌اند که این گونه حوادث به گوش مردم نمی‌رسد. این خبر هیچ انعکاس نیافت. فقط تلویزیون طلوع به آن اشارهء کوتاهی کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا بگوید، اگر در این موارد که حقیقت تلخی است ننویسیم و نگوییم که مثلا عاملین فلان قضیه تاجیک بودند، هزاره بودند و یا پشتون بودند، چه بنویسیم؟ دشمنان وطن؟ برادران ناراضی؟ خارجی‌ها؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا یک قاتل طالب را به نام هزاره جا زدند و همین هم مایه تبلیغات سوء دیگران خواهد شد. وقتی دیگران هزاره هزاره می‌گویند ما بگویم دشمنان وطن، برادران ناراضی؟ حقیقت تلخ است اما باید بپذیریم که این کشور با این قدر نکبتی کشور نخواهد شد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3242078054687767347-5601992154808443858?l=www.kabuli.org' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.kabuli.org/feeds/5601992154808443858/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.kabuli.org/2010/07/blog-post_13.html#comment-form' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3242078054687767347/posts/default/5601992154808443858'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3242078054687767347/posts/default/5601992154808443858'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.kabuli.org/2010/07/blog-post_13.html' title='قاتل سربازان بریتانیایی در چهره هزاره؟'/><author><name>نسیم فکرت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03347101740739427079</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='08054860304663623656'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3242078054687767347.post-4403796005897364231</id><published>2010-07-12T17:49:00.009-04:00</published><updated>2010-07-12T22:32:49.925-04:00</updated><title type='text'>خواهش می‌کنم برگرد!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;سه روز گذشته است. عزیزم، هنوز، نمی‌خواهم چیزی در این مورد بنویسم، توان نوشتن از من رفته است. من منتظرت هستم برگردی. باور نمی‌کنم تو رفته‌ای. نه نه، تو همینجایی. فقط منتظرم برگردی و همه را از یافتنت متعجب سازی. تصور می‌کنم، تو در آن گوشه‌ها مثل کودکان بازیگوش مخفی شده‌ای و می‌خواهی یکدفعه بیرون بپری و همه را متعجب سازی. می‌خواهم آن لبخندی همیشگی‌ات را باز بینم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برگرد! خواهش می‌کنم برگرد! با برگشتت می‌خواهم این سیاهی را از جلو چشمانم دور کنی. خبرهای نحسی در باره تو شنیدم که باورکردنش برایم غیرممکن است. نه نه، هرگز باور نمی‌کنم. من تو را می‌شناسم، تو این قدر شکننده نبودی. تو مثل کوهی بودی که دیگران بر تو تکیه کرده بودند و امید داشتند. به همین خاطر است که من از تو فعلا اسم نمی‌برم. چون نمی‌خواهم خبر بدی از تو بشنوند. چون همه ندانند بر تو چه گذشته است. چون می‌دانم برمی‌گردی، جایی پُت شده‌ای عزیزم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خواهش می‌کنم، دلم را مپیچان. خواهش می‌کنم به شهر برگرد همه منتظرند. من و تو هزار تا برنامه ریخته بودیم. من و تو قرار بود کارهای بزرگ انجام دهیم. مگر قرار نبود صبر کنی تا من بیایم؟ خواهش می‌کنم به من خبر بده تو برگشته‌ای و آنجا هستی. خواهش می‌کنم یکی پیدا شود خبری نیکی از او به من دهد. من پاره‌ای از امیدهایم را دارم از دست می‌دهم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3242078054687767347-4403796005897364231?l=www.kabuli.org' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.kabuli.org/feeds/4403796005897364231/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.kabuli.org/2010/07/blog-post_12.html#comment-form' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3242078054687767347/posts/default/4403796005897364231'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3242078054687767347/posts/default/4403796005897364231'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.kabuli.org/2010/07/blog-post_12.html' title='خواهش می‌کنم برگرد!'/><author><name>نسیم فکرت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03347101740739427079</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='08054860304663623656'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3242078054687767347.post-607842854767160863</id><published>2010-07-11T10:13:00.014-04:00</published><updated>2010-07-16T15:42:41.591-04:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سیاسی'/><title type='text'>تغییر در رهبری سیاسی تاجیک‌ها</title><content type='html'>&lt;img style="float: left; margin: 0pt 10px 10px 0pt; cursor: pointer; width: 226px; height: 170px;" src="http://www.bbc.co.uk/worldservice/assets/images/2008/12/081230amorllah-saleh-226.gif" alt="" border="0" /&gt;بر همگان هویداست که بودن امرالله صالح در بدنه دولت سنگینی می‌کرد. این سنگینی را همه حس می‌کرد و همه می‌دانستند که امرالله صالح با خیلی از پیشنهادهای کرزی نسبت به گفتگو با طالبان مخالف بود. براساس گزارش‌ها، آقای صالح، از شیوه‌های مختلف برای جمع آوری اطلاعات از کسانی که در عملیات‌های خرابکارانه دست داشتند (که اغلب طالبانند)، استفاده می‌کرد. او نه تنها سپر دفاعی سازمان استخبارات افغانستان را ترمیم کرد بلکه توانست از مرز هم فراتر بود. تا آنجا که بتواند دشمن را در لانه‌اش ضربه بزند. در طی سالهای اخیر، سازمان استخبارات پاکستان (ISI) چندین بار سازمان استخبارات افغانستان را به دست داشتن در حوادث که در بلوچستان و بقیه شهرهای پاکستان رخ داد متهم کرد.&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;اما کنار رفتن آقای صالح چه نفعی به دولت داشت و دارد؟&lt;br /&gt;به محض کنار رفتن آقای صالح، یک هفته نگذشته بود که بیش از 7 نفر از سران جنگجویان طالبان از زندان پل چرخی رها شدند. و حالا آقای کرزی &lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/afghanistan/2010/06/100606_k01_taliban_prisoners.shtml"&gt;برنامه‌ای ریخته است تا همه زندانیان طالبان را از زندان رها کند&lt;/a&gt;. چیزی که آقای صالح نمی‌خواست اما آقای کرزی خشمگین بود که برادران ناراضی مان را نباید زندانی کنیم. پروسه ای که قرار است طالبان در بدنه دولت گماشته شود گام‌های نخستین از طرف دولت کرزی برداشته شد. گفته می‌شود که این حتی خواست آمریکا بوده است.  چون آمریکا، روزی باید از آن کشور بیرون شود و برای آماده‌سازی آن روز، از همین اکنون باید اقدام کنند. چون الان، همه غربی‌ها باور کردند که طالبان را نمی‌شود نادیده گرفت. طالبانی که از افغانستانند و برای قدرت می‌جنگند و حداقل این را هم درک کردند که طالبان تهدیدی برای امنیت کشورهای غربی نیست. حالا، با کنار رفتن آقای صالح، هیچ مانعی برای آقای کرزی باقی نمانده است. اما کرزی دارد نه تنها یک حامی بزرگ را از دست می‌دهد بلکه برای خودش حریف می‌سازد تا برای تضعیف و حتی نابودی‌اش پیش برود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک نکته را نباید فراموش کرد که بعد از احمدشاه مسعود، تاجیک‌ها با بحران رهبری سیاسی مواجه شد. هرچند چهره‌های مانند برهان الدین ربانی، احمد ضیا مسعود، یونس قانونی و عبدالله عبدالله همیشه در انظار عمومی قرار داشتند اما دولت کرزی و حامیان او از آنها استفاده کردند و یا هم رهبران قومی تاجیک، نتوانستند به دلیل عدم هماهنگی با هم کنار بیایند و بتوانند بحران بوجود آمده را پایان دهند. به همین خاطر بود که از آن میان آقای عبدالله عبدالله نیمه پشتون و نیمه تاجیک پا پیش نهاد. این زمانی که بود که پروسه تصفیه قوم تاجیک از بدنه دولت آقای کرزی فراتر از انتظار رهبران تاجیک بود و در این حالی بود که از آقای عبدالله انتظار می‌رفت در این دوره خاموش ننشیند. اما متاسفانه مردم تاجیک و خصوصا پنجشیری‌ها با سکوت عبدالله روبرو شد. و این مایه یأس و کم‌تمایلی سران تاجیک را نسبت به عبدالله دو چندان کرد. از طرف دیگر، کرزی، برنامه تصفیه وزیران و معاونین قوم تاجیک را با شیوه‌ای آغاز کرد که تاجیک‌ها غافلگیر شدند. کرزی، کوشید چهرهای نوی را وارد بدنه دولت سازد و کارمندان اسبق را در پست‌های دیگر بصورت مقطعی بگمارد. چیزی که بعدها بنام "اصلاحات اداری" نام گذاری شد. کرزی، همیشه از دوستانش علیه حریفانش استفاده کرد. مثلا در وزارت خارجه افغانستان، کرزی از آقای سپنتا، یکی از دوستان خوب و مورد اعتمادش دست به اصلاحات زد که متاسفانه وقتی خواست کارمندان سابق وزارت خارجه را تغییر، تبدیل و حتی بعضی از آنان را اخراج کنند، تاجیک‌ها به خود آمدند و به آقای سپنتا صریحا هشدار دادند که در صورت اخراج کارمندان تاجیک، علیه او اقدام خواهند کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقای عبدالله عبدالله کوشید خودش را در میان پنجشیری‌ها و در عموم در میان تاجیک‌ها، یک چهره تاجیک‌خواه جا بزند اما آن نیمه دیگر او همیشه او را از این کار بازداشت. نیمه دیگر او ثابت کرد که نمی تواند رهبری برای مردم محروم پنجشیر و در کل تاجیک شود. آقای عبدالله خلاقیت حرفه‌ای ندارد بلکه خیلی از جبه‌گیری‌هایش بیشتر عکس‌العملی بوده است. مثلا برنامه‌ای را که او در زمان انتخابات ریاست جمهوری‌اش ارائه کرد، چیزی نداشت جز عکس‌العمل در برابر دولت کرزی. و حالا جبهه‌گیری او و کرزی در مقابل طالبان هم یکی است. او نمی‌گوید نمی‌خواهم با طالبان بجنگیم و آنها را از پا در بیاریم. او می‌گوید باید از در مصالحه وارد شد.  چیزی که آقای صالح با آن کاملا مخالف است. آقای صالح، صریحا اعلام کرد که  به دلیل بی‌اعتمادی، ناشفافیت سیاست‌های دولت  و تمایل بیش از حد در برابر  طالبان از کارش کناره‌گیری می‌کند. اما آقای عبدالله  مشکلات قومی، زبانی و سمتی را انکار می‌کند و کوشش می‌کند از خودش یک چهره‌ متعادل در میان پشتون و تاجیک ارائه کند. مثلا، در سفرهای خارجی‌اش، بارها اعلام کرده است که افغانستان هیچ مشکل مذهبی، نژادی، سمتی و زبانی ندارد. او هنوز نتوانسته است به خواست‌های اقلیت تاجیک پاسخ بگوید. به همین خاطر، رهبران و بزرگان قوم تاجیک اعتماد شان را نسبت به چهره دوگانه عبدالله از دست دادند و تدریجا حامیان آقای عبدالله در میان پنجشیری‌ها و تاجیک‌ها در کل کاهش فاحش یافته است. اما با کنار رفتن آقای صالح از دولت و ورود او در زد و بندهای سیاسی،  احتمال می‌رود جامعه تاجیک، از بحران رهبری خلاصی یابد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما آقای صالح، می‌تواند جایی احمدشاه مسعود را پر کند. خلاء بزرگی که بعد از رفتن او در میان سران تاجیک‌ بوجود آمد. آقای صالح، می‌تواند رهبر توانمند باقی بماند. تمایز که او با مسعود دارد این است که آقای صالح، علاوه بر اینکه تحصیل‌کرده است و درک خوب از وضعیت گذشته و فعلی کشور دارد، او متحدان مهم و بزرگی در غرب دارد. این چیزی است که آقای احمدشاه مسعود نداشت و تا قبل از مرگش حتی کسی در غرب نامش را نشنیده بود. آقای صالح، ثابت کرده است که می‌تواند مدیر خردمند و کارآ و مسئول ظاهر شود. این چیزی است که غربی‌ها بارها در مطبوعات از شایستگی و درایت او ستوده است. درایت و هوشمندی او را در یکی از&lt;a href="http://www.bbc.co.uk/worldservice/specials/924_interview_archiv/page2.shtml"&gt; مصاحبه‌های کم‌نظیر او را با لیس دوست، خبرنگار بی‌بی‌سی&lt;/a&gt; می‌توانید درک کنید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;علاوه بر حرفه‌ای بودن و با سواد بودن، آقای صالح با خیلی از رهبران دیگر فرق دارد. او در طی چند سال گذشته، با اینکه می‌توانست برای خودش ساختمان‌ها بسازد و پول هنگفتی به جیب بزنند اما این کار را نکرد. خیلی از همقطاران او به این کارها دست زدند اما او در برابر ملت و مردمش مسئول و جوابگو باقی ماند. در &lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/afghanistan/story/2008/04/080428_k-a-8sour-security.shtml"&gt;حادثه هشت ثور&lt;/a&gt; سال 2008، وقتی مجلس او را برای استیضاح فراخواند، آقای صالح، گفت که یک ماه پیش به آقای کرزی هشدار داده بود که طالبان جشن 8ثور را مختل می‌کنند اما رئیس جمهور حرف او را بی‌اهمیت و نادیده گرفته بود. امروز، افغانستان به یک چنین مدیر جدی و مسئول در برابر ملت نیاز دارد. آقای امرالله صالح، بدون شک، یک رهبر مسئول و با درایت ظاهر خواهد شد و ما باید او را در این راه حمایت کنیم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3242078054687767347-607842854767160863?l=www.kabuli.org' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.kabuli.org/feeds/607842854767160863/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.kabuli.org/2010/07/blog-post_11.html#comment-form' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3242078054687767347/posts/default/607842854767160863'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3242078054687767347/posts/default/607842854767160863'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.kabuli.org/2010/07/blog-post_11.html' title='تغییر در رهبری سیاسی تاجیک‌ها'/><author><name>نسیم فکرت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03347101740739427079</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='08054860304663623656'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3242078054687767347.post-6096305174794807101</id><published>2010-07-06T17:59:00.019-04:00</published><updated>2010-07-06T23:27:43.600-04:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رسانه‌ها'/><title type='text'>حماقت گاردین</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;بعضی وقت‌ها، این نشریات نامدار غلط کاری‌های را مرتکب می‌شوند که استفراغت می‌گیرد. باور نکنیم که نشریات مانند گاردین و بعضی‌های دیگر اشتباه نمی‌کنند و یا مردار کاری را نمی‌دانند و جاهلانه مرتکب نمی‌شوند، نه خیر، چنین نیست. آنها به همان اندازه که نامداراند به همان انداز مردارکارند. آنها می‌توانند تحت تاثیر یک عده آدم‌های مبغض و فرصت‌طلب قرار بگیرند. این عمل، زمانی اتفاق میفتند که به ظاهر انسان‌های آگاه و بردبار یک جامعه از پیرامون خود وارفته باشد و نداند که خارج از منطقه، شهر و کشورش، چهره او و وضعیت او چگونه ترسیم می‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اخیرا، جعمی از روشنفکران و تحصیلکرده‌های پشتون در غرب، &lt;a href="http://kabul3.blogspot.com/2010/07/pashtoon-letter.html"&gt;نامهء دسته‌ جمعی نوشته کرده&lt;/a&gt; و آنرا به اوباما و بقیه سیاستمداران آمریکا و بقیه کشورها‌ و از جمله به تمام مطبوعات غربی فرستادند. کوپی این نامه در &lt;a href="http://kabul3.blogspot.com/2010/07/pashtoon-letter.html"&gt;اینجا&lt;/a&gt; به نشر رسیده است. قسمت‌های که با فونت سرخ برجسته شده است آنرا با دقت بخوانید. نامه با حس فاشیستی نوشته شده است که سراسر پر از عقده و نفرت علیه اقوام غیرپشتون است.  این نامه به خیلی از اشخاص حقیقی و حقوقی ایکه علاقمند به مسایل افغانستان هستند  فرستاده شده است.&lt;br /&gt;نویسنده نامه، شخصی بنام "&lt;a href="http://ps.wikipedia.org/wiki/%D9%86%D8%A8%D9%8A_%D9%85%D8%B5%D8%AF%D8%A7%D9%82"&gt;نبی مصداق&lt;/a&gt;" است که به دلیل سوء استفاده از سرویس بی‌بی‌سی پشتو در دهه نود میلادی از بی‌بی‌سی اخراج شد. نبی مصداق، یکی از بنیانگذاران سرویس بی‌بی‌سی بخش پشتو است. او در ضمن یکی از مبغض ترین و فاشیست‌ترین روشنفکر پشتون است که تا به حال موجودیت اقوام دیگر را زیر سوال برده است. نبی مصداق، در ضمن در سایت بینوا، سایت پشتو زبان در مورد حکومتداری پشتو و پشتونستان بزرگ می‌نویسد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همین نامه به یک نویسنده که نامش را احمق می‌گذارید و یا جاهل هم رسیده است: ویلیام دالریمپل William Dalrymple. این آدم با سراسیمه &lt;a href="http://www.guardian.co.uk/commentisfree/2010/jul/01/afghanistan-pakistan-proxy-war-with-india"&gt;مقاله ای&lt;/a&gt; را راجع به همین موضوع نوشته و کوشش کرده است پشتون‌ها را "اکثریت معصوم" ترسیم کند. تاجیک، هزاره و ازبیک را اقوام فرصت طلب، جنگجو و متخاصم ترسیم کرده است. مقاله را در گاردین در این&lt;a href="http://www.guardian.co.uk/commentisfree/2010/jul/01/afghanistan-pakistan-proxy-war-with-india"&gt; لینک&lt;/a&gt; ببینید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا چاره چیست و چگونه می‌توانیم با جهل مبارزه کنیم و حداقل از گاردین بخواهیم یا مقاله را حزف کند و یا عذرخواهی کند. و یا حداقل کاری کنیم تا این نویسنده و نظیر او، جرئت نوشتن این چنین مقاله تبعیض‌آمیزی را علیه اقوام تاجیک، هزاره و ازبیک در آینده نداشته باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرحله اول: به مدیران گاردین نامه بنویسد، چندین بار نامه ارسال کنید و از آنها توضیح بخواهید که دلیل پخش این نوشته تحقیر و تبعیض‌آمیز علیه اقوام افغانستان چه بوده است. وقتی به صلح و آشتی نمی‌توانند کمک کنند حداقل نفاق نیاندازند.&lt;br /&gt;به هریک این ایمیل ها‌، حداقل یک بار نامه بفرستید تا جواب دریافت نکرده‌اید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آدرس مسئول گاردین Letters to the editor:  letters@observer.co.uk&lt;br /&gt;بخش خارجی Foreign desk:  foreign@guardian.co.uk&lt;br /&gt;بخش اخبار News:  news@observer.co.uk&lt;br /&gt;سردبیر Media:  editor@mediaguardian.co.uk&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به این نویسنده احمق اگر نامه نوشتید، ایمیلش این است:&lt;br /&gt;williamdalrymple@gmail.com&lt;br /&gt;فیسبوکش هم این&lt;br /&gt;http://www.facebook.com/williamdalrymple&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تذکر 1: این احمق فعلا در کابل است. اگر در کنفرانس و یا جایی دیدید، ازش توضیح بخواهید.&lt;br /&gt;تذکر 2: نامه روشنفکران پشتون را ترجمه کنید و به مطبوعات افغانستان در کابل و جاهایی دیگر بفرستید تا مردم خود قضاوت کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از هر شهروند افغان، چه پشتون، تاجیک، ازبیک و هزاره خواهش می‌کنم در این  زمینه اقدام کنند و نگذارند دیگران از وضعیت ما سوء استفاده کنند. ما خوبیم  وقتی باهمیم. صلح و همزیستی خواست‌های همه ماست.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3242078054687767347-6096305174794807101?l=www.kabuli.org' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.kabuli.org/feeds/6096305174794807101/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.kabuli.org/2010/07/blog-post_06.html#comment-form' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3242078054687767347/posts/default/6096305174794807101'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3242078054687767347/posts/default/6096305174794807101'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.kabuli.org/2010/07/blog-post_06.html' title='حماقت گاردین'/><author><name>نسیم فکرت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03347101740739427079</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='08054860304663623656'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3242078054687767347.post-270568013658934170</id><published>2010-07-03T22:36:00.004-04:00</published><updated>2010-07-03T23:42:16.938-04:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سیاسی'/><title type='text'>با سیاستمداران نااهل چه باید کرد؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;امروز مقاله عزیز رویش را در مورد اینکه &lt;a href="http://www.urozgan.org/fa-af/article/868/"&gt;چرا کاندید وزیران هزاره رای نیاوردند&lt;/a&gt; در جمهوری سکوت خواندم، فکر می‌کنم آن چیزی ها را که نیاز به گفتن دارد آقای رویش نوشته است. آقای رویش، از جنبه‌های مختلف روی این قضیه پرداخته و خصوصا رویکردهای گوناگون نسبت به رای نیاوردن دو نامزدوزیر هزاره را بررسی کرده است. اما با تصریح و تائید بر آن و پاسخ به این سوال که آیا جامعه هزاره توانسته است سیاستمدارانی را که بتوانند از جامعه خویش نمایندگی بکنند و بتوانند بصورت فردی در سطح ملی بدرخشند پروردند و بعد توانسته‌اند به سطوح بالاتر بروند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حقیقتا، جواب این سوال بصورت کلی نه است. هشت سال گذشت و جامعه هزاره هنوز نتوانسته است از لاک خود بیرون بخزد و افراد واجد شرایط روز را به جامعه عرضه کنند. اول اینکه هزاره‌ها فاقد سیاستمدار است. وقتی سیاستمدار می‌گویم، منظور ما یک وزیر، یک وکیل و یک رهبر نیست. سیاستمدار یعنی که توانایی راهبردی سیاسی‌اش بتواند دولت و اپوزیسیون را تحت تاثیر قرار بدهد. بتواند جامعه را به سمتی بکشاند. حالا، چون چنین سیاستمدارانی وجود ندارد، هر آدمی که در پست یک ریاست تکیه زد، ما او را سیاستمدار می‌نانیم.&lt;br /&gt;سیاستمداران هزاره، از این امر مستثنی نیست. سیاستمداران هزاره‌، هرگز نتوانسته اند خود شان را اهلی سازند بیشتر ناشی و وحشی ماندند. وحشی به این مضمون که نتوانسته خود شان را با اصول و معیارهای سیاست روز که در سیستم حکومتی افغانستان رایج است برابر کنند. وحشی به این مفهوم که برخوردهای اداری و کادری آنان همیشه ناشیانه بوده‌اند. آنان حتی نخواستند و یا نتوانستند از وزارت‌خانه بیرون رفته و به ولایات افغانستان سفر کنند و با مردم غیرهزاره تماس برقرار کنند. سیاستمداری که بصورت فردی و به گفته رویش خانواده گی در پست وزارت تکیه میزند، نبودنش بهتر است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا، اپوزیسیونی تشکیل شده است که از جامعه هزاره فقط ساداتند که نمایندگی می‌کند. سیاستمداران هزاره‌ها در این وسط نه حامی خوب برای کرزی باقی ماندند و نه هم برای بهبودی وضعیت سیاسی شان چاره جویی کرده اند. حالا، دو کاندیدوزیر رای نیاوردند در &lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/afghanistan/2010/07/100703_l09_hazara_demonstration_against_parliament.shtml"&gt;سرک‌ها میریزند و به کرزی اخطار می‌دهند&lt;/a&gt;. همه می‌دانیم که این همه اخطار و اعتراض‌های پوچ و بی‌معنی جایی را نخواهد گرفت. مردمی که نتوانسته است در طول هشت و نه سال گذشته جایگاه سیاسی اش را تثبیت کند، مردمی که زور دو کوچی را ندارند، معلوم است که اخطارش هم مهم نیست. کرزی، این را خوب می‌داند و حالا درک کرده است که آن هزاره‌های که در سال 2006 تهدید کرد که اگر سرک برچی پخته کاری نشود، همه دست به اعتراض می‌زنند و تا یک ماه روی سرک‌ها می‌خوابند، از آن هزاره‌ها چیزی باقی نمانده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گیریم که کرزی،15 تا وزارت خانه را به هزاره‌ها داد، آیا هزاره‌ها استعداد، توان و ظرفیت اداره آن را دارد؟ و بعد چه؟ و تا حال، با گرفتن پنج پست وزارت خانه هزاره‌ها چه کرده است؟ تمام این آدم‌های که به وزارت‌ خانه‌ها معرفی شدند خود شان را گم کردند، به گفته رویش، پست وزارت خانه را نه یک پدیده سیاسی اجتماعی بلکه آنرا شخصی و خانواده‌گی یافتند. چرا؟ چون از آدرس مشخص معرفی شدند و شاید حسی که آنان داشتند این بوده که اگر فلانی نمی‌بود و معرفی‌اش نمی‌کرد وزارت خانه کجا و کار کجا. با همین فرضیه پیش پا افتاده، آنان نه سیاست بازی را یاد گرفتند و نه هم کوشش کردند یاد بگیرند و در تعاملات پشت پرده سیاسی وارد شوند.  آنان حتی نتوانستند با وزیران دیگر رابطه خوبی ایجاد کنند. حتی آنان از خویش بیگانه ماندند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بنابراین، امروز جامعه باید توان این همه نکبتی و نااهلی سیاستمدارانش را بپردازد. با مسئله رای نیاوردن دو کاندید وزیر هزاره، باید بصورت حرفه‌ای برخورد کرد. شاید مسایل چون نژاد، زبان، مذهب و از این قبیل امراضی که دامنگیر همه اقوام افغانستان است وجود داشته باشد. اما رای نیاوردن حتی برای ده‌همین بار چیزی غیرقابل باور نیست. این پدیده را باید یک امر طبیعی بدانیم و انحراف اذهان عمومی را نسبت به اینکه هزاره‌ها مظلومند و مورد تبعیض قرار گرفته‌اند خیلی جاهلانه است. هزاره‌ها باید شکست‌های بدتری را انتظار بکشند. ولی این شکست به نفع سیاستمداران هزاره‌ است تا در آینده منسجمتر عمل کنند. در این قضیه نه پشتون‌ها مقصر است و نه هم تاجیک‌ها و ازبیک‌ها. این یک حرکت سیاسی و حرفه‌ای است باید بصورت حرفه‌ای پاسخ داده شود. مظلوم نمایی و به سرک‌ها ریختن مایه شرم است برای این جامعه نوپا.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3242078054687767347-270568013658934170?l=www.kabuli.org' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.kabuli.org/feeds/270568013658934170/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.kabuli.org/2010/07/blog-post.html#comment-form' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3242078054687767347/posts/default/270568013658934170'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3242078054687767347/posts/default/270568013658934170'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.kabuli.org/2010/07/blog-post.html' title='با سیاستمداران نااهل چه باید کرد؟'/><author><name>نسیم فکرت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03347101740739427079</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='08054860304663623656'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3242078054687767347.post-5640564488450646380</id><published>2010-06-16T23:08:00.010-04:00</published><updated>2010-06-17T16:23:35.164-04:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زبان و ادبیات'/><title type='text'>نفرت خودی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;بعد از خیلی مدت‌ها به بی‌ بی سی بخش تلویزیون سر زدم و تصادفی به برنامه پرگار برخوردم. جدیدترین برنامهء پرگار در مورد "&lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/tv/2010/02/000000_ptv_pargar.shtml"&gt;تصوف در ایران&lt;/a&gt;" است. دو نفر در این برنامه دعوت شده‌اند: داریوش آشوری که همه او را می‌شناسند و لئونارد لویزن پژوهشگر ادبیات و تصوف دردانشگاه اگزتر انگلستان و گردآورنده  مجموعه یی دو جلدی با عنوان میراث تصوف.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;علاوه بر اینکه این بحث آموزنده و جالب است، شما با یک تفاوت چشمگیری روبرو می‌شوید:&lt;br /&gt;با داریوش آشوری، یک پژوهشگر ایرانی که سالها در زمینه تصوف تحقیق کرده است اما نمی‌تواند نگاهش را جمع کند، نمی‌تواند نظراتش را ثابت‌تر ادا کند. نمی‌تواند مثال بزند فقط هوایی هرچه خواست می‌گوید. این عادت شرقی هاست که فقط بلدند زیاد حرف بزنند اما نمی‌دانند که درست و موثر حرف می‌زنند. آشوری، زور می‌زند تا منظورش را در قالب واژه‌های غیرفارسی ارائه کند اما عاجز است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در مقابل، ما با یک نابغه، یک غول اطلاعات در مورد تصوف و تاریخ پربار ادبی ایران روبرو هستیم. کسی که مثال و نقل می‌آورد از سعدی، از حافظ، از مولوی و چندین اشخاصی دیگر که در تصوف نقش داشتند. لویزن، وارد متن تصوف می‌شود اما آشوری متن‌گریز است. او مثال نمی‌آورد، اما می‌خواهد بحث را بیشتر سیر مدرنیسم بدهد. لویزن، آشوری را نقد می‌کند و می‌گوید دارید تناقض می‌گویید.&lt;br /&gt;لویزن به فرهنگ و تاریخ ایران ارزش قایل است و منحیث یک آمریکایی افتخار می‌کند. اما در مقابل، ایرانی‌ها از آنها با نفرت یاد می‌کند. آشوری، حتی با الفاظ رکیک در نقد خانقا و تصوف می‌پردازد. آقای لویزن، به آشوری می‌گوید، متاسفم که شما نسبت به تاریخ پربار تان نفرت دارید، به آن دو خانم می‌گوید، تحث تاثیر فرهنگ غربی رفته، فرهنگی که مولوی، سعدی، حافظ و غیره را ندارد. اما خانم‌ها سماجت دارند و می‌پرسند، مولوی چگونه می‌تواند زندگی شان را دگرگون کند، سرمایه دار سازد و ایران را نجات دهد. سوالی که انتظارش از یک آدم ساده‌لوح هم نمی‌رود. این دو خانم بهتر بود نقش زنان ایرانی در تصوف را مطرح می‌کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بهرحال. پیشنهاد می‌کنم آخرین برنامه پرگار را ببینید.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3242078054687767347-5640564488450646380?l=www.kabuli.org' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.kabuli.org/feeds/5640564488450646380/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.kabuli.org/2010/06/blog-post_16.html#comment-form' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3242078054687767347/posts/default/5640564488450646380'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3242078054687767347/posts/default/5640564488450646380'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.kabuli.org/2010/06/blog-post_16.html' title='نفرت خودی'/><author><name>نسیم فکرت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03347101740739427079</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='08054860304663623656'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3242078054687767347.post-4782452944990119110</id><published>2010-06-13T17:24:00.013-04:00</published><updated>2010-06-13T21:15:53.353-04:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='آزادی بیان'/><title type='text'>آزادی خوب/بد</title><content type='html'>از آزادی (freedom) چه تعریفی برای خود مان و برای دیگران داشته باشیم - سوالی است که پاسخ آن برای مان هم ساده است و هم نیست. اما هر یکی مان به توان خود می‌توانیم بگوییم که آزادی چنین مفهومی دارد. سخیداد هاتف چیز جالبی در باره &lt;a href="http://haatef1.blogspot.com/2010/06/blog-post.html"&gt;موانع سر راه آزادی&lt;/a&gt; نوشته است اما متاسفانه بسیار کلی. گویا هاتف آزادی را روایت می‌کند، تعریف می‌کند، تعبیر می‌کند و تمثیل می‌کند اما می‌لنگد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کلی میگوید:&lt;blockquote&gt;"آزادی از مفاهیم دل نشینی است که حتا مخالفان آن هم با زبانی بی پرده با آن مخالفت نمی کنند."&lt;/blockquote&gt;این مخالفان معلوم نیست کیستند. بعد در تعریف آزادی، نتیجه می‌گیرد که آن مخالفان، موانع فرهنگی است. پس این موانع فرهنگی از چیست؟ تا این حد جزم اندیشی؟ مگر تنها مانع و یا موانع فرهنگی است که ما رویاپردازان به آزادی دست نمی‌یابیم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد می‌خواهد به جزئیات برود اما کلی تر مطرح می‌کند: &lt;blockquote&gt;"در میان روشنفکران کمتر کسی را بتوان یافت که مخالف آزادی باشد. این قدر هست که عده یی از آنان بر آزادی تاکید بیشتری می کنند و عده یی دیگر تاکیدی کمتر."&lt;/blockquote&gt;این روشنفکران کیست؟ آنانیکه ندارند کیستند و آنانیکه دارند کیند؟&lt;br /&gt;بعد نتیجه می گیرد که:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;"یکی از عللی که سبب شده جریان های آزادیخواهانه در کشور ما قوی نشوند و پا نگیرند این بوده که در این کشور کمتر کسی واقعا آزادیخواه بوده است."&lt;/blockquote&gt;آخر چرا هنجارها با موانع فرهنگی قاتی شود؟ چرا اینقدر سیر شتابان برای رهیافت موانع برای آزادی بیان در کشور در ذهن هر یکی مان پدیدار می‌شود؟ مگر همه چیز دیگر درست شده و دست یافته‌ایم که حالا موانع آزادی آنهم با چنین جزم‌اندیشی در سرزمینی که همه چیز هراس انگیز است دست یابیم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و سرانجام، چرا ما به این نتیجه برسیم که آزادی هم بد است و خوب است؟ چرا به جایی آن، به جان آن "خوب" و "بد" گلاویز نشویم که با آزادی درافتیم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تصادفی این مثال به ذهنم آمد: گلِ سرشوی،که تا 20 سال پیش  بطور عموم (مردم و زن) در حمام‌های شخصی و عمومی کابل استفاده می‌شد. اما امروزه  کمتر کسی را در میان زنان و مردان افغان بتوان یافت که از آن استفاده  بکنند. امروزه، عصری‌ها و یا شهری‌ها از صابون داف و یا شامپوی هیداندشولدر  استفاده می‌کنند. اما غیرشهری‌ها که اکثرا در مناطق دورافتاده و کوهستانی زندگی می‌کنند تاهنوز با دوغ سرهای شان را می‌شویند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آزادی را می‌توان شست و در  طول زمان صیقلش داد؟ سوالی است که پاسخ آن را که منوط است به شتاب زمان و جریان پیشرفت یک جامعه می‌توان جست. آزادی، آنقدر بسیط است که در جامعه ما فقط می‌توان تنها با هر دمی که دمی دیگر آن امیدی برای زنده ماندن باشد حس کرد. ما رویا پروران آزادی‌یم. رویایی که مال همه است و مال هیچ کس است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3242078054687767347-4782452944990119110?l=www.kabuli.org' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.kabuli.org/feeds/4782452944990119110/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.kabuli.org/2010/06/blog-post_13.html#comment-form' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3242078054687767347/posts/default/4782452944990119110'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3242078054687767347/posts/default/4782452944990119110'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.kabuli.org/2010/06/blog-post_13.html' title='آزادی خوب/بد'/><author><name>نسیم فکرت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03347101740739427079</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='08054860304663623656'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3242078054687767347.post-6021179051683828847</id><published>2010-06-07T21:40:00.003-04:00</published><updated>2010-06-08T16:36:11.875-04:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کوچی‌ها'/><title type='text'>نسل کشی یا آدم‌ کشی؟</title><content type='html'>در روزهای گذشته، با تعداد زیادی از سخنرانی‌ها و بیانه‌های که توسط هزاره‌ها که در اعتراض‌های گوناگون نسبت به قضیه بهسود در کشورهای مختلف راه اندازی کرده بودند - بعدا آنها را در انترنت و یوتیوب نشر کرده بودند برخوردم. نمی‌گویم این اعتراضات بد است و تاثیر ندارد اما وقتی این اعتراض‌ها به بدترین شیوه ارائه می‌شود نه تنها موثر نیست بلکه باعث سوء تفاهم و بدبینی و شک مردم نسبت به هزاره‌ها می‌شود تا دلسوزی نسبت به آنان. اکثر اعتراض‌ها و سخنرانی‌ها را فقط یک عبارت مرکزی شکل می‌داد: "نسل کشی."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گویا نسل کشیِ در کار بوده و یا نسل کشی به انجام رسیده است. شش نفر در زد و خورد متقابل کشته شدند و جماعتی شعار سرمی‌دهند که نسل کشی صورت گرفته است. تعریف "نسل کشی" را من از ویکیپدیا گرفتم:&lt;br /&gt;  &lt;blockquote&gt;نسل‌کشی عبارت است از هرگونه اقدام و مبادرت جهت نابودی و حذف فیزیکی بخش یا کلیت گروهی نژادی، قومی، ملی، مذهبی، ایدئولوژیکی.&lt;/blockquote&gt;یک بار با خود تان فکر کنید. گویا با جماعت کارگر و بی‌سواد روبرو هستیم. جماعتی که حتی نمی‌تواند با بطن حادثه ارتباط برقرار کند. جماعتی که با قرینه‌ها بی‌گانه است و با صدای دهل از دور خوشست می‌رقصند. جماعت جاهل و گم‌گشته در دیار بی‌گانه و گسسته از مأمن اصلی شان و پادرهوا در مأمن ساکن شان. جماعت کارگر و نیروی مصرفی که از روی احساسات و خشم به خیابان‌های شهر‌های مامن شان می‌ریزند. اما بدون هیچ انگیزه و آگاهی از اینکه بگویند و بخواهند چه می‌کنند و چه نکنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به جایی اینکه واقعه بهسود را واقعی‌تر جلوه بدهند آنرا وقیحتر جلوه می‌دهند. دروغ شعار می‌دهند که نسل کشی شده، فلانه شده. به جایی اینکه به چنین تظاهرات امیدوار بود باید متاسف بود. برگزارکنندگان این چنین برنامه‌ها سنگ بر تاریکی پرتاب می‌کنند. بد نیست یک نگاهی به تظاهرات ایرانی‌ها مهاجر در کشورهای غربی بزنیم. تا هنوزم صدها ویدیو و عکس در انترنت موجود است، بروید بگردید، سمبل اعتراض و شعارهای آنان چقدر نزدیک به حوادث ایران بوده است. در حالیکه شعارهای هزاره‌ها زمین تا آسمان با قضیه بهسود تفاوت داشت. آخر یک شبکه تلویزیونی و یا خبرگزاری اگر بخواهد صدای شما را بشنود و از اعتراض شما خبر تهیه کند او نیاز به اطلاعات دسته اول نسبت به حادثه دارد و بعد اعتراض شما. وقتی اعتراض شما با متن قضیه منافات داشته باشد، کسی حاضر نخواهد بود چیزی در آن مورد نشر کنند. چون شما با اصل قضیه ارتباط ندارید. چون بی‌گانه شده‌اید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بازهم تائید می‌کنم، نفس این تظاهرات خوب است و خیلی هم موثر اما باید دقیق صورت بگیرد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3242078054687767347-6021179051683828847?l=www.kabuli.org' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.kabuli.org/feeds/6021179051683828847/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.kabuli.org/2010/06/blog-post_07.html#comment-form' title='15 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3242078054687767347/posts/default/6021179051683828847'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3242078054687767347/posts/default/6021179051683828847'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.kabuli.org/2010/06/blog-post_07.html' title='نسل کشی یا آدم‌ کشی؟'/><author><name>نسیم فکرت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03347101740739427079</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='08054860304663623656'/></author><thr:total>15</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3242078054687767347.post-7442704896494580362</id><published>2010-06-01T18:43:00.007-04:00</published><updated>2010-06-01T22:44:00.077-04:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='بی‌بی‌سی'/><title type='text'>مردار کردی!</title><content type='html'>مزاری‌ها یک اصطلاح دارند، وقتی شخصی کار درست انجام نداده باشد می‌گویند: "مردار کردی." مردار کردی، یعنی که "ریدی داداش." بی‌بی‌سی فارسی بخش افغانستان گاهی وقت مردار می‌کند. مردار را عام بگیرید تا مفهوم کلی آن تمام مرداری‌های بی‌بی‌سی را شامل شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نشر &lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/afghanistan/2010/05/100531_k02-afg-video-pornography.shtml"&gt;این گزارش در مورد فیلم‌های پورنوگرافی&lt;/a&gt; در چنین زمانی برای بی‌بی‌سی فارسی مناسب نبود. هزاران موضوع دیگر وجود دارد که مهمتر از پورنوگرافی است. در وضعیتی که هر لحظه تلویزیون‌ها به دلیل نشر تصاویر زنان با تهدید و سانسور روبروست، این نوع گزارش‌ها می‌تواند پیامد بدی داشته باشد. خصوصا، برای طالبان و گروه‌های افراطی که می‌توانند من حیث یک سند برای کارهای تبلیغاتی شان از این گزارش، استفاده خوب ببرند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فکر نمی‌کنم وظیفهء یک خبرگزاری اعلامیه و ترویج اسلام و اخلاق باشد. بی‌بی‌سی باید مواقع را شناخته این نوع گزارش‌ها را نشر کند. نمیدانم چرا بی‌بی‌سی دست به توصیه اخلاقی و مذهبی می‌زند. لابد طالبان خانه کردند درش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینجا را هم بخوانید که  بی‌بی‌سی &lt;a href="http://www.kabuli.org/2010/01/blog-post_06.html"&gt;گزارش دروغ&lt;/a&gt; نشر کرده بود.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3242078054687767347-7442704896494580362?l=www.kabuli.org' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.kabuli.org/feeds/7442704896494580362/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.kabuli.org/2010/06/blog-post.html#comment-form' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3242078054687767347/posts/default/7442704896494580362'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3242078054687767347/posts/default/7442704896494580362'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.kabuli.org/2010/06/blog-post.html' title='مردار کردی!'/><author><name>نسیم فکرت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03347101740739427079</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='08054860304663623656'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3242078054687767347.post-1108191081842455082</id><published>2010-05-30T11:53:00.020-04:00</published><updated>2010-06-01T23:15:34.616-04:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رسانه‌ها'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='آزادی بیان'/><title type='text'>چالش‌های رسانه‌ها یا آزادی بیان در افغانستان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;اگر می‌خواهید از ته و توی چالش‌های رسانه‌ها آگاهی یابید، پیشنهاد می‌کنم؛ سلسله‌ای از برنامه "&lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/afghanistan/2010/05/100530_k02-afghan-press-9.shtml"&gt;رکن چهارم&lt;/a&gt;" در بی‌بی‌سی فارسی بخش افغانستان را حتما دنبال کنید. کار ایوب آروین ستایش‌برانگیز است اما متاسفانه در برنامه اخیرش مشکلاتی وارد است. یکی از آنها، عنوان کلی برنامه است. بهتر بود به جایی آن می‌نوشت: چالش‌های رسانه‌ها در افغانستان.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عبارت " آزادی بیان " تعریف جامع دارد که شامل حال همه شهروندان شده و تنها به رسانه‌ها محدود نمی‌شود. بطور مثال، یک کراچی‌وان کابلی، حق دارد صدایش را به نشانه اعتراض از بی‌توجهی دولت و یا عناصر دیگر بلند کند. همانطور که به او حق رای داده شده است، حق حرف گفتن هم داده شده است. گفتم: "داده شده است" به این منظور که هنوز حق حرف گفتن و رای دادن در سرزمین ما دادنی است تا دارا بودن طبیعی آن. وقتی هر شخص حق دارد رای دهد، حق دارد اعتراض هم بکند. اعتراض به بی‌عدالتی و بی‌نظمی بدون تهدید و ارعاب، آزادی بیان است. آزادی بیانی که حاکمان اگر تلاشی برای بهبودی آن نمی‌کند حداقل محدود نکند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همانطور که قبلا ذکر شد، آزادی بیان تنها به رسانه‌ها محدود نمی‌شود. اما متاسفانه، در سرزمین ما، تنها رسانه‌ها پرچمدار آزادی بیان بوده‌اند. یعنی این حق طبیعی، برای خیلی‌های دیگر نامأنوس و بی‌گانه بوده است. بدین صورت، تنها رسانه‌ها بوده که از آزادی بیان دفاع و به خاطر آن مبارزه کردند تا آن حد که حالا، آزادی بیان، تعریف آن بیرون از قلمرو مطبوعات غیرعادی بنظر می‌رسد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما چرا چالش‌های رسانه‌ها در افغانستان به جایی چالش‌های آزادی بیان در افغانستان؟ در چنین حالت، بد نیست به کمک استدلال منطقی به موضوع وارد شویم. یعنی استدلال قیاسی از کل به جزء. بطور مثال: می‌نویسیم: آزادی بیان. بعد از آزادی بیان، الف خوابیده می‌گذاریم، تا با کمک الف مایل، تعریف آزادی بیان را محدودتر کنیم به این شکل:&lt;br /&gt;آزادی بیان/رسانه‌ها/دولتی/شخصی/ملی/محلی/تلویزین/رادیو/روزنامه/شب‌نامه/بولتن‌های خبری/جارچی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ویژه‌گی این کار در این است که شما به هراندازه‌ای که به اخص موضوع نزدیک می‌شوید به همان اندازه دست تان باز می‌شود. شما به همان اندازه می‌توانید نقد و نظر تان را متمرکز کنید. مثلا به جایی انکه بنویسید: آزادی بیان در افغانستان وجود ندارد می‌نویسید: روزنامه‌نگاران افغان با محدودیت‌های که آزادی بیان را به مخاطره می‌اندازد دست و پنجه نرم می‌کنند. و یا مثلا، روزنامه‌های مستقل نسبت به روزنامه‌های دولتی با محدودیت‌های بیشتری روبروست. طرح این موضوع و کاوش در باره آن محدودیت‌ها، باعث می‌شود که نه تنها دولت و نظام حرف شما را دقیق بفهمد بلکه توده از مردم نیز منظور شما را درک کند. قرار نیست که شنونده شما فقط اصحاب رسانه و یا گوش ناشنوای مقامات دولتی باشد. قرار نیست شما خود را در مقامی قرار بدهید که فکر می‌کنید، حرف شما را همه خواهند فهمید. قرار نیست بر دشواری و پیچیده‌گی موضوع چیزی بیافزایید بلکه قرار است هرچه ساده‌تر و واضح‌ترش کنید. مقامات دولتی، به هر شکلی، کار خود را بر اعمال محدودیت‌ها بر رسانه‌ها ادامه خواهد داد. اما منحیث یک روزنامه‌نگار باید به این نکته توجه کنیم که پشتیبان مهم رسانه‌ها مردم است نه دولت. مردم است که نیاز به آگاهی رسانی از آنچه دولت انجام می‌دهد می‌باشد نه دولت‌ که اگر دلش بخواهد حتی حاضر است رسانه‌ها را تعطیل کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس، یکی از نکته‌های اساسی این است که ما بتوانیم انتقادها و نظرهای مان را به گوش مقامات دولتی برسانیم. طوری که آنها متوجه اشتباهاتش بشوند. حالا این سلسله از برنامه‌های تحت نام "رکن چهارم" بدون چنین قیدی است. از هر دری سخن گفته می‌شود و در هر برنامه موضوعات پراکنده است. حالا، شما خود را، به جایی سید مخدوم رهین در وزارت اطلاعات و فرهنگ و و حنیف اتمر در وزارت داخله قرار بدهید، به همین برنامه که حاوی نکته‌های بسیار مهم و ظریفی است گوش بسپارید، می‌خواهید چه چیزی را یادداشت گرفته و آنرا در جلسات کابینه مطرح کنید؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی از نکته‌های اساسی دیگر برای یک روزنامه‌نگار این است که گاهی وقت از کرسی خبرنگاری‌اش فراتر رفته و موضوع را از زاویه دیگر بررسی کند. مثلا، وقتی صدیق الله توحیدی می‌گوید که خودسانسوری به یک بیماری مزمن برای خبرنگاران تبدیل شده است باید این موضوع بیشتر شکافته شود. از کنار آن به بی‌توجهی گذشتن مانند عنوان کلی و کلیشه‌ای این برنامه است. روزنامه‌نگار باید متوجه این ظرافت‌ها باشد، چون وقتی به ته موضوع وارد شده و به این نکته دست یافته است که خودسانسوریی که خیلی‌ها باور دارند یک امر عادی است بیشتر یک بیماری مزمنی است که روح خبرنگاران را می‌آزارد. اینجاست که برای روزنامه‌نگار، روزنه‌ای برای تحقیق و بررسی دلیل و علل آن باز شده است. یک خبرنگار زیرک باید از اینجا شروع کند. باید به این نکته پافشاری کند که این بیماری را چگونه می‌توان مداوا کرد. این ویرویس از کجا سرایت کرده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس مهم است که ما همیشه متوجه این نکته‌ها باشیم تا بتوانیم وظایف مان را خوبتر و جدی‌تر انجام بدهیم. نوشتن و خبر تهیه کردن با موضوعات کلی و گنگ علاقه را از شنونده و خواننده می‌ستاند. عناوین درشت و کلی اندیشی نه تنها راه چاه را برای حل آن نمی‌گشاید بلکه آنرا غبارآلود می‌کند. در این برنامه بیشتر به یک جانب قضیه پرداخته شده است. بعضی از آن اشخاص حرف جدید و خاصی نگفته‌اند تنها به یک سری مشکلات‌های که  بسیار هم عادی است اشاره کرده‌اند. بهتر بود که اشخاص مصاحبه‌شونده از طیف‌های وسیعتری می‌بود. خصوصا، کسانی که بطور مستقیم و غیرمستقیم قربانی این محدودیت‌ها بودند و چالش رسانه‌ای برای آنها معنی می‌دهد. بعضی از آنها به دلایل مشکلاتی حتی مجبور به ترک وطن شان شده‌اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر این برنامه به همین شیوه ادامه بیابد که بد هم نیست اما اگر تغییراتی را در این برنامه وارد شود این برنامه خیلی بهتر از حال خواهد شد. مثلا، خیلی از شاعران هستند که از محدودیت‌های بی‌شماری رنج می‌برند. خیلی از نویسنده‌های آزاد هستند که حتی تاهنوز صدای شان شنیده نشده است. وقتی حرف از آزادی بیان در رسانه‌ها به میان است باید آن عده از کسانی که قلم در دست دارند صدای شان شنیده شود به علاوه آنانی که شنونده و خواننده‌اند. منظورم با همین عنوان کلی است که تا حال از زاویه‌های مختلف و بطور پراکنده به آن پرداخته شده است.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3242078054687767347-1108191081842455082?l=www.kabuli.org' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.kabuli.org/feeds/1108191081842455082/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.kabuli.org/2010/05/blog-post_30.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3242078054687767347/posts/default/1108191081842455082'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3242078054687767347/posts/default/1108191081842455082'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.kabuli.org/2010/05/blog-post_30.html' title='چالش‌های رسانه‌ها یا آزادی بیان در افغانستان'/><author><name>نسیم فکرت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03347101740739427079</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='08054860304663623656'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3242078054687767347.post-7267004825635802223</id><published>2010-05-27T22:08:00.010-04:00</published><updated>2010-05-30T00:07:29.564-04:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کوچی‌ها'/><title type='text'>به هزاره‌های وحشی نیاز داریم</title><content type='html'>در ادامه یادداشت‌های پیشین.&lt;br /&gt;از این که می‌بینید من چندان علاقمند به اینقدر غامغال ندارم دلیلش این است: در سال 2008 میلادی، در سالی که بهسود، سنگین‌ترین خساره را متقبل شد، من با تیمی از ملل متحد مدت یک هفته برای بررسی وضعیت بهسود رفته بودم. من به کمک آن دوستان نازنین که مرا هم همراه شان کردند، هزاران قطعه عکس و چندین ساعت ویدیو از خانه‌های سوخته و با آواره‌گانی که برگشته بودند و به نان امروز و فردای شان درمانده بودند مصاحبه کردم. آنها تصاویر و گزارش‌ها همه موجودند و دردناکتر از امسال. امسال تنها 6 تن کشته شدند و هشتاد قریه خانه‌هایش به آتش کشیده شد اما در سال 2008، خساره آن دوچندان بود. همان سالی را می‌گویم که کرزی به محقق هشدار داد که: اگر هزاره‌هایت پایش را از چوک ده‌مزنگ پیش بماند رگبار خواهند شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سفر در بهسود و دیدن حوادث از نزدیک، آنقدر روحم را آزرد که من وقتی کابل برگشتم، هروقت که تصمیم گرفتم که چیزی بنویس و یادداشت‌هایم را جمع و جور کنم اما وقتی به عکس‌ها، مصاحبه‌ها، خانه‌های سوخته، مزارع از بین رفته - و در کل تباهی زندگی ابتدایی مردم بهسود که به خاک یکسان شده بود را نگاه می‌کردم، هرگز نتوانستم آن ویدیوها و یادداشت‌هایم را پیاده کرده سرجمع کنم. تا حال، یارای آن نیست که به آرشیفم برگردم و به آنها نگاه کنم. همیشه با این سوال روبرو می‌شدم که سال آینده چه خواهد شد؟ همزمان، این سوال را صدها تن دیگر از خود می‌پرسیدند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بدین لحاظ، وقتی می‌بینم هرکس از دهان شان فحش می‌بارد و این حالی است که فقط سیل‌بین و سایه‌نشینند، گفتم بیا این مسئله را طور دیگر مطرح کنم که در 5 تا پست‌های گذشته بطور مفصل شرح دادم. این کار را نمی‌شود با احساسات حل کرد. فحش و دشنام نه تنها راه حل نیست بلکه باعث می‌شود چند نفر به حمایت از کوچی‌ها برخیزد و مسئله را قومی و پی‌چیده‌تر سازد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک چرخش: حالا، ما به این نوع هزاره‌‌ها نیاز نداریم که همه شان: مردم مظلوم و بیچاره، دردکشیده، مردم آرام و نرم‌خو، همیشه قربانی خشونت بودند و احترام به حقوق بشر و آموزش پرورش از اولویت زندگی شان است. این نوع هزاره، نه به درد خود می‌خورد و نه به درد جامعه. با یک پف کوچی‌ها نابود می‌شوند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز، ما به هزاره‌های وحشی نیاز داریم. به هزاره‌های طغیانگر، یاغی، جنگجو، گردنه‌گیر، باندهای مافیایی هزاره‌گی، بانک دزد، غارتگر و باجگیر نیاز داریم. هزاره‌ غول نیاز داریم در کنار هزاره عاقل. ما باید از دیگران بیاموزیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک مثال می‌آورم: در سال‌های گذشته، چندین تا باند جنایتکار در کابل و دیگر مناطق فعال بودند. در آن میان، یک باند قاچاق و مافیایی بود که توان دولت را به چالش کشیده بود. گفته می‌شد که اعضای آن از نقاط شمالی کابل و مناطق شمال بودند. آنان هم با دولت دست داشت و هم با دشمنانش. آنان، در روز روشن، چندین تا از بانک‌ها کابل را دزدید، خانه وزیر دفاع آقای عبدالرحیم وردک را دزدید، خانه عبدالرب رسول سیاف را دزدید و مانده بود که به قصر ریاست جمهوری وارد شده خانه کرزی را بدزدند. کرزی، بعد از اینکه از این وقایع اطلاع حاصل کرد، به یک سری تغییرات و تبدیلات در سیستم امنیتی پلیس کابل وارد دست زد. رئیس تحقیقات جینایی کابل را تبدیل کرد و جنرال علی شاه پکتیاوال را در این مقام منصوب کرد. او در اولین روزهای کارش، در مقابل خبرنگاران ظاهر شد و اعلام کرد که با ناامنی و باندهای مافیایی مبارزه خواهد کرد. چند هفته نگذشت، در منطقه غرب کابل، در &lt;a href="http://www.ariananet.com/modules.php?name=Artikel&amp;amp;op=view&amp;amp;sid=10467"&gt;کمپنی مورد حمله مسلحانه قرار گرفت&lt;/a&gt;. او از این حادثه جان سالم بدر برد اما به شدت زخمی شد. اما هنوز از جدیتش نکاسته بود. یک سال نگذشت، همان باند مافیا، (بنا به قول روزنامه ویسا و رسانه‌های که در این مورد خبر نشر کردند) دخترش را دزدید. بیش از دو هفته دختر آقای پکتیاوال گروگان بود. دخترش بعد از دو هفته آزاد شد. اما بعد از آن حادثه، علی شاه پکتیاوال نه در رسانه‌ها ظاهر شد و نه هم از آن همه جدیتش باقی مانده بود. بدتر از همه او خود حالا &lt;a href="http://www.wakht.com/news/007287.php"&gt;متهم به همکاری با باند مافیا&lt;/a&gt; است. در این مدت تنها زورش به&lt;a href="http://www.dailymail.co.uk/home/moslive/article-1086997/Dirty-Ali-The-Gene-Hunt-Kabul-CID.html"&gt; این بی‌چاره‌های دیگر&lt;/a&gt; رسید. و &lt;a href="http://www.timesonline.co.uk/tol/news/world/afghanistan/article7100214.ece"&gt;این یکی&lt;/a&gt; هم یکی از آخرین کارهای اوست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من مخالف تمام این مواردم. اما وقتی در جنگل زندگی می‌کنید، باید قوانین آنرا درنظر بگیرید و آنچه طبیعت خشن و وحشی‌گری انسان تقاضا می‌کند باید به آن پاسخ گفت. اگر نه یک روباه که ممکن است بی‌آزار ترین حیوان در جنگل باشد، شاید آدم را بخورد. در این چنین وضعیت آنقدر درنده بود که به علاوه اینکه حق خود را از ظالمان باید ستاند از حق آنان نیز باید ستاند. این قانون زندگی و طبیعت انسان‌هاست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می‌گویند که عاقل از اشتباهش پند می‌گیرد ورنه باید تکرار کند. حالا این ملت هر سال این اشتباهش را از نو تجربه می‌کند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3242078054687767347-7267004825635802223?l=www.kabuli.org' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.kabuli.org/feeds/7267004825635802223/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.kabuli.org/2010/05/blog-post_27.html#comment-form' title='14 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3242078054687767347/posts/default/7267004825635802223'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3242078054687767347/posts/default/7267004825635802223'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.kabuli.org/2010/05/blog-post_27.html' title='به هزاره‌های وحشی نیاز داریم'/><author><name>نسیم فکرت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03347101740739427079</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='08054860304663623656'/></author><thr:total>14</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3242078054687767347.post-5757347051708188462</id><published>2010-05-25T21:00:00.010-04:00</published><updated>2010-05-26T06:34:17.816-04:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کوچی‌ها'/><title type='text'>چرا "نمی‌فهمیم" و "نمی‌خواهیم بفهمیم؟"</title><content type='html'>چرا "نمی‌فهمیم" و "نمی‌خواهیم بفهمیم،" هر دو مقوله‌‌های از هم جداست اما سرشت کلیِ هر دو یکی است. مقوله "چرا نمی‌فهمیم" شاید برای اینکه موضوع تا آن حد پیچیده و تو در تو باشد که برای فرد شنونده و یا متاثیرشده حتی درک ابتدایی از حادثه دشوار باشد. شاید هم اطلاعاتش حکم افواهی داشته باشد. شاید گذر ذهنش پرورده این کوتاهی باشد که فقط امروز را به خاطر آرد و عجز برقراری ارتباط با گذشته حوادث داشته باشد. شاید ذهن آن فرد گرفتار کلیشه و روزمره‌گی شده باشد. شاید هم زاویه تنگ نگاهش به مسایل، درک آن را برش محدود کرده باشد. و سرانجام، مهمتر از همه، تپش احساسات در شخص است که راه تعقل و تفهیم را مسدود می‌کند. برای شخص احساساتی فقط توده‌ای از احساسات بنام اخلاق، حقوق بشر، آزادی انسان و چیزهای از این قبیل باقی می‌ماند و او با همین ابزار می‌خواهد به مبارزه‌اش ادامه دهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما مقوله "نمی‌خواهیم بفهمیم،" نفی بر ماهیت ایستاده‌گی و آماده‌گی برای پذیرش و پرسش اصل قضیه است. در نمی‌خواهیم بفهمیم، نه پرسشی در کار است و نه هم دلیلی. ممکن است شخص به دلایل گوناگون از جمله عدم علاقه‌مندی نخواهد چیزی در مورد بداند. شاید بگوید این حادثه "بهسود" به من چه مربوط است؟ مگر سرم مار گزیده که یک لحظه‌ام را به خاطر بهسود مکدر کنم و الخ. شاید هم فرسنگ‌ها دوری و بی‌علاقگی از منطقه، شخص را به چنین ندانستن کاری سوق دهد. سر دادن شعار کار ساده‌ای است اما دانستن درد و ملهم شدن برای رهای از آن درد، کاری است دشوار. نمی‌خواهیم بفهمیم را حتی می‌توانیم از زاویه دیگر ببینیم:&lt;br /&gt;شخص ملتهب از احساسات، محال است تمرکزی فکری و ذهنی برای دانستن قضیه داشته باشد. شخص ملتهب از احساسات و درد، تنها منقلب معلول است و چنین وضعیتی است که درک علت و انالیز آن را برای فرد، امکان ناپذیر می‌سازد. و سرانجام، دلیل فرد ملتهب از احساسات، شاید دلایل ساده‌انگاری سیاسی و اطلاعاتی ایکه فقط بر سر زبانها افتاده است- باشد و نه کمتر از آن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این دو نکته را  فقط خواستم به طور خلاصه و واکنش به پرسش‌ها و سوءتفاهم‌های بعضی دوستان و بیشتر برای آگاهی در مورد چهار پست قبلی‌ام در مورد قضیهء "بهسود" بنویسم که متاسفانه بعضی دوستان چیزی کاملا متفاوت از آنها برداشت کردند. قصد من نگاه کاملا متفاوت به قضیه بهسود بود. نگاهی که من کوشش کرده بودم تا حدی از گذرگاه اخلاق و فلسفه، حقوق بشر و دیگر فضایل و ارزش‌های انسانی به آن وارد نشوم. اما متاسفانه، دوستان، با کمال تعجب، درک دیگر داشتند. و سرانجام، شاید این قصور من باشد که آنچه را که می‌خواستم بیان کنم نتوانستم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3242078054687767347-5757347051708188462?l=www.kabuli.org' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.kabuli.org/feeds/5757347051708188462/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.kabuli.org/2010/05/blog-post_25.html#comment-form' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3242078054687767347/posts/default/5757347051708188462'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3242078054687767347/posts/default/5757347051708188462'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.kabuli.org/2010/05/blog-post_25.html' title='چرا &quot;نمی‌فهمیم&quot; و &quot;نمی‌خواهیم بفهمیم؟&quot;'/><author><name>نسیم فکرت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03347101740739427079</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='08054860304663623656'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3242078054687767347.post-1704612706776478439</id><published>2010-05-23T19:23:00.017-04:00</published><updated>2010-05-23T23:02:51.846-04:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کوچی‌ها'/><title type='text'>لوح دیگر برای ثبت تاریخ</title><content type='html'>در سه پست‌های پیشین (&lt;a href="http://www.kabuli.org/2010/05/blog-post_20.html"&gt;کوچی‌ها و جنگ برای بقا&lt;/a&gt;،  &lt;a href="http://www.kabuli.org/2010/05/blog-post_21.html"&gt;پا بر گور خود کوبیدن&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://www.kabuli.org/2010/05/blog-post_22.html"&gt;دیگردیسی وضعیت سیاسی هزاره‌ها&lt;/a&gt;) من عمدا و عمدتا خواستم قضیه بهسود و کوچی‌ها را از زاویه دیگر یعنی بیشتر از دید ریالیستی مطرح کنم. زاویه‌ای که تا حدی راه تعقل و تصمیم در آن باز است. شاید اگر رشته‌ام علوم سیاسی نبودی و فلسفه خوانده بودم، ممکن بود از در فلسفه و اخلاق به این قضیه نگاه می‌کردم و فرق با دیگران نداشتم. آنطور که خیلی از دوستان در این باره قبلا مطرح کردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نوشته‌های آنان خوب و آموزنده است. آموزنده به این خاطر که آدم می‌تواند شدت خشم و غضب نویسنده را در آنها بیابد. شدت خشم و غضبی که باعث می‌شود تو هم در جمع آنان بپیوندی و دو سه تا فحش سرهم کنی. آموزنده بدین منظور که سلاح عقل در دست اخلاق و فلسفه سقوط می‌کند. آموزنده بدین خاطر که متاسفانه اخلاق و فلسفه، در چنین موارد راهِ جز سفسطه، دلیل، خشم، دشنام و نفرت چیزی در پی ندارد. فلسفه و اخلاق تا همان حد که انسان را به بالاترین درجه از فضایل و کمالات انسانی بالا می‌برد، در مقابل، تا همان اندازه به قعر فروتنی و بی‌عرضه‌گی در برابر شعور عقلانی و منطقی سقوط می‌کند. ماهیت فلسفه و اخلاق، خیالبافی در ماورای تن آدمی ایکه نیاز به نان و آب دارد و نیاز به زنده ماندن دارد هست - نه نجات آن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بدین منظور من با خیلی از آن نظرها که با کم‌عمقی شگرف و تا حدی ساده‌لوحانه در آنها برخوردم، به شدت مخالفم. ساده‌لوحی که از خودکم‌تربینی و بینگانه‌هراسی ناشی می‌شود، جز تخریب و برانگیختن احساسات توده چیزی دیگر حاصل ندارد. چون انگیزه راهبردی در آنها وجود ندارد تا باعث شود عده‌ای برای تصمیم‌گیری گام بردارند. به همین خاطر من گفتم، وحشی خطاب کردن کوچی‌ها کار عاقلانه نیست و حتی اخلاقانه نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوره‌‌های سیاه مانند دوره عبدالرحمن خان، تنها یک رشته از خطوط درشت و ناهمواری است که در ذهن هریکی مان می‌خلد. نمی‌توانیم این را فراموش کنیم اما فراموش نکردن آن نه به این خاطر که دست به انتقام بزنیم. هر روز، تاریخ صفحه‌ای دیگر می‌گشاید و انرژی تازه از ما می‌خواهد. ما باید این لوح‌ سیاه تاریخ را سرمشق قرار بدهیم نه اینکه بر او چیزی بیافزایم. برگشتن به آن دوره سیاه و مقایسه امروزی مان را با آن روزها، چشم‌پوشی از حقایق امروزی است که دامنگیر همه ماست. دیگر انرژی و توان آن را هم نداریم که به گذشته برگردیم. گذشته‌های مان هم کاری نکردند که امروز مایه مباهات مان باشد. اگر آنان غیرت می‌داشت ما امروز به این وضعیت نمی‌رسیدیم. بگذارید به گذشته برنگردیم. امروز بیایید از اینجا آغاز کنیم. مهم این است که ما لوح دیگر برای ثبت تاریخ مان بیاغازیم نه احیای گذشته آن.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3242078054687767347-1704612706776478439?l=www.kabuli.org' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.kabuli.org/feeds/1704612706776478439/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.kabuli.org/2010/05/blog-post_23.html#comment-form' title='13 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3242078054687767347/posts/default/1704612706776478439'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3242078054687767347/posts/default/1704612706776478439'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.kabuli.org/2010/05/blog-post_23.html' title='لوح دیگر برای ثبت تاریخ'/><author><name>نسیم فکرت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03347101740739427079</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='08054860304663623656'/></author><thr:total>13</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3242078054687767347.post-5339643711330066277</id><published>2010-05-22T11:06:00.002-04:00</published><updated>2010-05-22T11:09:27.991-04:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کوچی‌ها'/><title type='text'>دگردیسی وضعیت سیاسی هزاره‌ها</title><content type='html'>&lt;span style="font-style: italic;"&gt;خواستم این بحث را به صفحه اصلی بیاورم تا دیگران هم سهم بگیرند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هاتف عزیز،&lt;br /&gt;تشکر از &lt;a href="http://www.kabuli.org/2010/05/blog-post_21.html#comment-2881284160264895329"&gt;گوشزد تان&lt;/a&gt; نسبت به استفاده از کلمه "مظلوم‌نما." اگر متوجه باشید من چندبار از "مظلوم‌نمایی" استفاده کردم نه مظلوم‌نما. استفاده واژه "مظلوم‌نمایی" عمدی بوده و من نخواستم از "مظلوم‌نما" که صفت است به کار ببرم. چه اینکه مظلوم‌نما منحیث صفت، خصلتی است که توسط کننده کار، به کررات به دست می‌آید اما با اندک تفاوت با مظلوم‌نمایی که ممکن است برای هدف خاصی یک بار و یا ده بار تجربه شود. گاها، مظلوم‌نمایی، من‌حیث اسم را می‌توانیم برای یک گروه حاکم به کار ببریم اما نمی‌توانیم مظلوم‌نما بنام‌شان. ضرور نیست که فقط مظلوم‌نماها مظلوم‌نمایی کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;درست است که هزاره‌ها مظلوم بودند اما دیگر مظلوم نیستند. ما در استفاده از واژه‌ها باید دقت کنیم همانطور که می‌خواهیم به خود انرژی بدهیم که دیگر ایستاده‌گی می‌کنیم، در برابر ظالم می‌ایستیم و اعتراض می‌کنم. امروز هزاره‌ها مظلوم نیستند، هزاره‌ها به یک مرحله‌ای از دیگردیسی رسیده‌اند که می‌توانند به دیگران زور بگویند، اخطار 24 ساعته‌بدهند و می‌توانند برای احقاق حقوق شان بجنگند. به این منظور، من عمدا، برای اینکه به توانایی هزاره‌ها را باور داشته‌ باشیم از واژه مظلوم‌نمایی استفاده کردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چرا که نه، برای روایت تاریخ، مظلوم بد نیست اما ما نباید امروز را با ده قرن پیش مقایسه کنیم. امروز مان را با امروزی‌های مان باید مقایسه کنیم. باید به دیگران نگاه کنیم و ببنیم در کجا قرار داریم و چرا نباید پیش بریم. ما برای اینکه به قدرت مان باور داشته باشیم، باید روایت را تغییر بدهیم. قرن‌های قرن به گوش این مردم صدای مظلومیت امام حسین تکرار شده است. اشتباهی که از گلوی هر شکست‌خورده بیرون می‌آید و این نباید سرمشق مبارزه طبقه قربانی‌شده‌ای مثل هزاره‌ها قرار گیرد. باید زور گفت و خیره سری کرد ورنه تو مظلوم باش مثل امام حسین تا کوچی‌ها بر تو بتازند و تکه پاره‌ات کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در چنین مواردی است که من همیشه به طبیعت ناب انسانی انسان‌ها پناه می‌برم: مبارزه برای زنده ماندن. در چنین کارزار باید اخلاق و دیگر فضایل انسانی را کنار گذاشت. باید همان انسانی بود که برای بودنش مبارزه می‌کند. رسوایی ستمگر بعد از یک قرن، نوشداروی بعد از مرگ سهراب است. کاتب وظیفه‌اش را خوب انجام داد اما فقط درد را روایت کرد، او نگفت: چگونه از این درد خلاصی یابیم. او وظیفه‌اش را به ما محول کرد. امروز وظیفه ماست تا تصمیم بگیریم و این چرخش مهم تاریخی را پشتیبان باشیم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3242078054687767347-5339643711330066277?l=www.kabuli.org' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.kabuli.org/feeds/5339643711330066277/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.kabuli.org/2010/05/blog-post_22.html#comment-form' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3242078054687767347/posts/default/5339643711330066277'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3242078054687767347/posts/default/5339643711330066277'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.kabuli.org/2010/05/blog-post_22.html' title='دگردیسی وضعیت سیاسی هزاره‌ها'/><author><name>نسیم فکرت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03347101740739427079</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='08054860304663623656'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3242078054687767347.post-4203558502528131600</id><published>2010-05-21T14:28:00.010-04:00</published><updated>2010-05-21T14:47:57.400-04:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کوچی‌ها'/><title type='text'>پا بر گور خود کوبیدن</title><content type='html'>&lt;a href="http://www.kabuli.org/2010/05/blog-post_20.html#comment-5229909338912013100"&gt;هاتف نوشته&lt;/a&gt; است: &lt;blockquote&gt;"با این حساب , وحشی هایی به نام کوچی که ستم می کنند و قربانیانی که در مزارع سوخته و خانه های ویران شده ی خود به گلوله بسته می شوند یکی اند. این قدر هست که اولی زور دارد. برای رفع ستم هم مقاومت لازم است , هم اعتراض اخلاقی , هم جست و جوی شیوه های سیاسی , هم عذر و زاری و هم تهدید و تخویف. این ها با هم کار می کنند. از ین ساده سازی هایی که تو می کنی چیزی بیرون نمی آید. شادکام باشی."&lt;br /&gt;&lt;/blockquote&gt;من پاراگراف بالا را کوتاه‌ کردم و فقط کلمات کلیدی‌ را آوردم. این کلمات خود گویای داستان مظلوم‌نمایی است: "وحشی، کوچی، قربانی، ستم، اخلاق، عذر، تهدید و تخویف."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من با کاربرد چنین کلمات راضی نیستم و کوچی‌ها را هم سزاوار آن نمی‌بینم. کوچی‌ها انسانند، انسان‌های عادی‌اند مثل من و تو اما فرق من و تو با کوچی‌ها این است که آنها می‌خواهند طعم زندگی را بچشند. می‌خواهند زنده بمانند، لذت ببرند، نمی‌خواهند از گرسنگی بمیرند آنطور که مرگ و میر ناشی از گرسنگی در هزاره‌جات شایع است. کوچی‌ها اعمال شان طبیعی است، این دیگرانند که خلاف طبیعت بشر عمل می‌کنند و دست به اخلاق و عذر می‌برند. عذر و اخلاق نامفهوم‌ترین کلماتی هستند که ما بخواهیم آنرا در این وضعیت استفاده کنیم. عذر و اخلاق آنقدر زشت و ناپسندند که تنها مذهبیون بی‌پناه می‌توانند به آن پناه ببرند. پناه بردن به عذر و اخلاق تعرض بر عقلانیت و وجدان حقیقی انسانی است که جز بربادی طبقه محکوم چیزی به دنبال ندارد. عذر و اخلاق ناپسندترین شیوه برخورد با نابرابری و بی‌عدالتی خشونت است که با تیوری هابز و داروین مغایرت دارد، جز می‌توان با فلسفه گاندی "بی‌خشونتی" که دیگر کاربردی ندارد آنرا مقایسه کرد. همان گاندی هم اگر امروز زنده بودی، از "بی‌خشونتی" جانش به لب رسیده بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مشکل اینجاست که بعضی‌ها با بینش فلسفی، اخلاقی و عذر به این قضیه نگاه می‌کنند. اگر این وضعیت را ترسیم کنیم مانند این می‌ماند که: یک کوچی برچه‌اش را بر گلوی یک شهروند بی‌گناه هزاره‌ گذاشته و می‌خواهد سرش را از تنش جدا کند، شما بر بالین سرش ایستاده‌اید و به کوچی درس اخلاق می‌دهید و عذر می‌کنید که از گردن زدن دست بردارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عذر و اخلاق، یکی از صفات برتر انسانی است. صفاتی را که من و تو در کوچی‌ها نمی‌بینیم. صفاتی را که به کار بردن آن جز ساده‌لوحی چیزی دیگر همراه ندارد. وقتی شما در وضعیت بسر می‌برید که مردن و زیستن در آن مطرح است، خیلی ساده‌لوحانه است که دست به دامن اخلاق و عذر ببریم. این کار سالهاست ادامه دارد و کسی به داد کسی نمی‌رسد. جز من و تو که از خاطرش یا به فلسفه پناه ببریم و یا از درد، روح مان را شکنجه کرده به خلسه مرگ فرو برویم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بد نیست به گذشته نگاه کنیم. دو سال پیش وقتی مردم در غرب کابل تجمع کردند و می‌خواستند راهپیمایی‌شان را به مرکز شهر ببرند، دولت کرزی به آقای محقق هشدار داده بود که اگر معترضین یک قدم پای شان را از چوک ده‌مزنگ پیشتر بمانند رگبار خواهند شد. به نیروهای آیساف هم گفته بود که هزاره‌ها به بهانه قضیه بهسود، می‌خواهند به نفع دشمنان ملت شهر را ناآرام کنند. آنروز در عقب نیروهای اردوی ملی، نیروهای آیساف هم در حال آماده‌باش بودند تا از آن چیزی که دولت کرزی به آنان گفته بود جلوگیری کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مشکل ما هزاره‌ها این است که گمراهانه در هر دهل پا می‌زنیم. اما هرگز درک نمی‌کنیم که پا بر گور خود می‌کوبیم. یک نگاهی به 9 سال گذشته بیاندازید، ببینید چه وضعیت نابسامانی داشته‌ایم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3242078054687767347-4203558502528131600?l=www.kabuli.org' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.kabuli.org/feeds/4203558502528131600/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.kabuli.org/2010/05/blog-post_21.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3242078054687767347/posts/default/4203558502528131600'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3242078054687767347/posts/default/4203558502528131600'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.kabuli.org/2010/05/blog-post_21.html' title='پا بر گور خود کوبیدن'/><author><name>نسیم فکرت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03347101740739427079</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='08054860304663623656'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3242078054687767347.post-2447574882455296907</id><published>2010-05-20T13:56:00.008-04:00</published><updated>2010-05-20T14:12:40.852-04:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کوچی‌ها'/><title type='text'>کوچی‌ها و جنگ برای بقا</title><content type='html'>دیروز مردم غرب کابل و نمایندگان آنان در پارلمان دست به&lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/afghanistan/2010/05/100520_k02-kabul-mps-kochi-hazara.shtml"&gt; اعتراض عمومی&lt;/a&gt; زدند و خواهان دادرسی 24 ساعته شدند. نفس این خبر، مهم‌ترین حادثه است. حادثه‌ای برای دولت و برای مردمی که به کرزی رای دادند و او را بر کرسی فاسد قوام بخشید. اعتراض مردم غرب کابل و هشدار نمایندگان هزاره‌ها به جز از چند تا وبلاگ و &lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/afghanistan/2010/05/100520_k02-kabul-mps-kochi-hazara.shtml"&gt;سایت فارسی بی‌بی‌سی&lt;/a&gt; در هیچ خبرگزاری دیگری انعکاس نیافته است. اگر دو نفر از نماینده‌گان کوچی‌ها مجلس را ترک کرده و یک هفته تحصن می‌کردند، ممکن بود حالا ملل متحد برای حل قضیه دخالت کرده بود. اما همه شاهد هستیم که با گذشت چندین روز جنگ متوالی و تلفات جانی هنوز این خبر در رسانه‌های خارجی که بازیگران اصلی در قضیه سیاسی افغانستانند درز نکرده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیایید با یک نگاه غیرعادی به قضیه بهسود برخورد کنیم.&lt;br /&gt;کوچی هیچ گناهی نکرده است. آنها خیلی هم حقیقت‌جو و خیلی‌هم آدم‌های  دنیاباور هستند. به عقیده و باور آنان باید احترام گذاشت. آنان برای بقا و  زنده ماندن رمه‌های شان باید به چراگاه‌ها پناه ببرند. آنان می‌خواهند از  رمه‌های شان شیر بدوشند و از زندگی لذت ببرند. گناه آنان چیست؟ یکی در آن  میان هست بگوید اشتباه این بی‌چاره‌ها چیست که برای زنده ماندن خود و رمه‌های  شان، فرسنگ‌ها راه را می‌پیمایند تا به چراگاه‌ها برسند و آماده‌ای هر  برخورد با موانع هستند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من نمی‌خواهم به تیوری خشونت پناه ببرم اما می‌خواهم برای اشاره هم که شده گفته‌ء مهمی را از توماس هابز اینجا بیاورم: "جنگ همه علیه همه."&lt;br /&gt;هابز به طبیعت بشر اشاره می‌کند و می‌گوید طبیعت کریه بشر این است که برای بقایش و برای غالب‌آمدن بر هم‌نوعش، تا دم مرگ بجنگد. این گفته مهر تائیدی بر گفته داروین می‌زند: "جنگ برای بقا."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حقیقت و طبیعت بشر این است. اگر کسی امروز در افغانستان خوشبین باشد که فردای آرام خواهد داشت او بزرگترین اشتباه را مرتکب شده است. او احمق‌ترین انسان افغانی است که از حقیقت تاریخ‌اش چشم‌پوشی کرده است. او محکوم به تکرار فاجعه و قربانی شدن است. هابز به ما می‌گوید که گور پدر گاندی و فلسفه‌ء "بی‌خشونتی‌"اش. یک نگاه بتاریخ اسلام بکنید، سراسر تکرار این درس است که برای بقا باید جنگید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این مشکل و خطای هزاره‌هاست که گردن خم می‌کنند، در دامان دشمن پناه می‌برند. مشکل هزاره‌هاست که صدای مظلومانه سر می‌دهند. در سرزمین افغانستان، آنانی که مظلومند، محکومند، مردودند و متروکند. در مقابله با کوچی‌ها هیچ نیازی به این همه صدای مظلومانه درآوردن نیست. دادرسی وجود ندارد، باید برای بقا جنگید و خون ریخت. باید خشن بود و یاغی‌گر. آن سرزمین یاغی‌گری است، به تاریخ بنگرید، نسل نو هزاره باید درس بگیرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من مخالف هرگونه مظلوم‌نمایی هستم. کسانی که فکر می‌کنند کشورهای خارجی و ملل متحد به داد شان خواهد رسید، احمق‌های خوشباورند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3242078054687767347-2447574882455296907?l=www.kabuli.org' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.kabuli.org/feeds/2447574882455296907/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.kabuli.org/2010/05/blog-post_20.html#comment-form' title='12 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3242078054687767347/posts/default/2447574882455296907'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3242078054687767347/posts/default/2447574882455296907'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.kabuli.org/2010/05/blog-post_20.html' title='کوچی‌ها و جنگ برای بقا'/><author><name>نسیم فکرت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03347101740739427079</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='08054860304663623656'/></author><thr:total>12</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3242078054687767347.post-4690435399096946042</id><published>2010-05-19T21:56:00.004-04:00</published><updated>2010-05-19T22:17:27.277-04:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مادرم'/><title type='text'>بعد از ایام سوگواری</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;امروز، بعد از روزها دلسردی، اینجا آمدم تا چیزی بنویسم. ذهنم را کاویدم به چیزی نرسیدم. با خودم گفتم:&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;از کجا شروع کنم…؟&lt;br /&gt;از چه بنویسم….؟&lt;br /&gt;چیزی به ذهنم نمی‌رسد. فقط می‌خواهم از همه‌تان تشکر کنم به خاطر همدردی و غم‌شریکی که با من کردید، مرا تنها نگذاشتید و این دردی را که برای همیشه در من باقی خواهد ماند، شما از سنگینی آن کاستید. خیلی متشکرم از محبت تان، از آن کسانی که در اینجا محبت کردند کامنت گذاشتند و از آن کسانی که به من ایمیل نوشتند و همدردی کردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز درک کردم که داشتن شما دوستان چقدر در زندگی‌ام مهم است. اهمیت دوستان تنها در مدت غصه‌داری، روزهای غم و اندوه و روزهای تنهایی معلوم می‌شود. من شکرگذارم از داشتن چنین دوستانی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از همه تان تشکر!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3242078054687767347-4690435399096946042?l=www.kabuli.org' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.kabuli.org/feeds/4690435399096946042/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.kabuli.org/2010/05/blog-post_19.html#comment-form' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3242078054687767347/posts/default/4690435399096946042'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3242078054687767347/posts/default/4690435399096946042'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.kabuli.org/2010/05/blog-post_19.html' title='بعد از ایام سوگواری'/><author><name>نسیم فکرت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03347101740739427079</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='08054860304663623656'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3242078054687767347.post-1788177009860702678</id><published>2010-05-07T12:41:00.015-04:00</published><updated>2010-05-19T22:15:01.687-04:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مادرم'/><title type='text'>مادرم رفت...</title><content type='html'>&lt;img style="float: left; margin: 0pt 10px 10px 0pt; cursor: pointer; width: 215px; height: 302px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_EuwpLfDgHhw/S-RSJKTE-PI/AAAAAAAAAE8/pLU5MQ0xUpM/s400/mom.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5468586164871297266" border="0" /&gt;خواهش می‌کنم، یکی پیدا شود این خواب ترسناک و شوم را از من دور کند. یکی پیدا شود این تیک تاک ساعت را متوقف کند. یکی پیدا شود به این سگ بگوید؛ خواهش می‌کنم امشب در کوچه پارس نکند. نمی‌خواهم حتی امشب ستاره‌ها را ببینم. وقتی همه چیز رو به خاموشی رفته است، ستاره‌ها چه کاره‌اند که از آن بالاها سوسو می‌زند. یکی پیدا شود جلو سفیدی این ماه لعنتی را هم بگیرد. سفیدی در تاریکی چه می‌کند؟ مگر شب چشم دارد؟ آنهم یک چشم. نمی‌خواهم هیبت این شب بشکند. بگذارید این درختان امشب برگ‌هایش نلرزد، هوا هم نخورد. بگذارید اگر برگریزانی شود در چشم ماه بیفتد. می‌خواهم همه جا تاریک باشد. تاریک وقتی تاریک است که من نتوانم تیرهای سقف و پنجره را ببینم، عین امشب که پیرامونم را هم نمی‌بینم. آخر، یکی به این پرسش پاسخ بیابد، امشب چرا نرفتی است؟ من خودم را نمی‌بینم. همه جا سیاه است حتی این درخت‌ها.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی می‌آید به اتفاق، یکی می‌رود نه به انتخاب. این همه را باید نامش گذاشت زنده‌گی؟ چرا اینقدر بهم ریخته‌ام امشب؟&lt;br /&gt;چند روز بود کابوس می‌دیدم: جنگ های داخلی شروع شده بود، همه جا گلوله باران بود. همیشه خودم را در گردِعلی، در زادگاهم، در خانه می‌یافتم. جنگ بود و همه جا ویرانی. روزهایم در کالج با خاطر ملال و نگرانی آغاز می شد. چند روز پیش از آن، قاسم برادر کوچکم از کابل، برایم ایمیل زده بود: "مادر حالش خوب نیست."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک هفته گذشت از آخرین تماس من با قاسم. هنوز از قاسم خبری نبود. آخرین روزهای امتحانم بود. صبح روز جمعه وقتی آخرین امتحان کالجم تمام شد با نگرانی به اتاقم برگشتم. کوله پشتی‌ کتابم را گذاشتم، از شدت بی‌خوابی با کفش‌هایم روی تخت پریدم. وقتی بیدار شدم، دو ساعت گذشته بود. شب و روز نداشت، هرگاه اندکی پلک روی پلک می‌رفت، خواب‌های وحشتناک در من هجوم می‌آورد. چاشت روز بود. ایمیلم را باز کردم. ایمیلی از قاسم رسیده، گفتم خدایا خیر باشد. ایمیلش را باز کردم:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"سلام نسیم جان&lt;br /&gt;خوب هستی همرای درسهایت؟ من به خانه هر روز تلفون میکردم اما تلفون خاموش بود روز دوشنبه به خانه تلفون کردم آتی گوشی را برداشت. ازش پرسیدم، آتی خوب هستی پاهایت خوب است، گفت، خوب است. گفتم که مادرم چطور است؟ گپ نزد. باز پرسیدم آتی بگو مادرم چطور است، باز جواب نداد. با صدای بلند فریاد زدم، آتی گپ بزن، چرا گپ نمیزنی. در جوابم با صدای شکسته گفت: بچم مادرت دیروز از دنیاه رفت. من ادامه داده نتوانستم تلفون را فطع کردم. مرا بغض گریه گرفت. نسیم جان، دیگر از سایه مادر محروم شدیم خدا حافظ من همی دقیقه هم نمی توانم برت نوشته کنم."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انگشتانم روی کیبرد بی‌حس شد. واه رفتم. گویا کوهی از غم بر من فرود آمد. هیچ خبری این طور مرا ویران نکرده بود. دوستان از من میپرسند مادرم چطور است، می‌گویم مادرم حالش خوب است. سر دواست. همیشه باید داروهایش را مصرف کند. هرچند تداوی شکر در افغانستان تا حدی ناممکن است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پارسال بود. سال گذشته‌ را به یاد می‌آورم. خودم را در خانه می‌یابم. با مادرم حرف می‌زنم. صورتم را در میان دستانش می‌یابم. می‌گویم: مادر! کجاستی؟ این روزها زندگی بر من طوفانی است. بیرون می‌روم در کوچه و پس‌ کوچه‌ها قدم می‌زنم، در راه برگشت راه را گم می‌کنم. مادر! سال گذشته به من گفتی: "کل تان رفتید، قاسم را هم از پیشم بردید، کجا شوم." یادت هست قول دادم امسال تابستان برگردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می‌گویم، مادر کجا رفتی حداقل صبر می کردی فرزندت را میدیدی. فرزند حاصل روزهای درد و تنگدستی و اولین فرزندت که موهبت تو همراهش بود برای تحصیلات عالی به آمریکا رفت. رفتن تو زود بود. تو هنوز 60 سالت بود. کمی صبر می‌کردی، من می خواهم برت ثابت کنم که من آن نسیم بازیگوش نیستم. من بزرگ شدم با کلانترها دست دادم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما نه نه. دیگر مادرم نیست. من نمی‌خندم. کسی با من نمی‌خندد. دیگر خنده‌های مادرم را در تلفن نمی‌شوم. دیگر مادرم از من نمی‌پرسد که کی خانه بروم. به من نمی‌گوید که دلتنگم شده است. کسی از من دعوت نمی‌کند که وقت شیر و ماست است خانه بیا. کسی نیست برای من قروت بفرسته. دیگر از شوخ‌طبعی و یادی از گذشته‌های که مادرم مرا به خنده مینداخت خبری نیست. دیگر از نگاه زیرکانه‌اش‌، از آغوش گرمش، از قصه‌های جن و پری‌اش که در کودکی مرا سرگرم می‌کرد، خبری نیست.&lt;br /&gt;دیگر کسی نیست مرا پهلوان مادر صدا کند. من تنها پهلوان مادرم بودم. با مادرم کار می‌کردم. در مزارع سبد علفش را حمل می‌کردم. برای گاو و رمه، آب و علف جمع می‌کردم. در وقت تنور برش هیزم می‌آوردم. در وقتی نان پختن، آب می‌آوردم. برش خمیر نزدیک می‌کردم. اولین نانی که از تنور بیرون می‌شد، آنرا همراه با یک گلاس شیر به من می‌داد. تاکید میکرد: "بچم از مکتب نمانی برو مکتب که ناوقت میشه."&lt;br /&gt;اما نه نه. او دیگر نیست. می‌خواهم خودم را در آغوشش بیابم. می‌خواهم قصه هایم را برش بگویم. این روزها پر از قصه‌ام. من که نزدیک تر از مادرم کسی را ندارم. حالا چه کسی به قصه های من گوش خواهد کرد. اکنون، می‌خواهم خودم را در آن روزهای بیابم که در علفزارها و چمنزارها به دنبال علف برای گاو و گوسفند بودیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مادر! هیچ کسی جایی تو را پر نخواهد کرد. تو از خیلی‌ مادرها فرق داشتی، تو کم توقع بودی. تا جایی که یادم هست، وقتی بچه‌هایت از سفر برایت چیزی می‌خریدند، آنرا به دخترانت نیکبخت و عقیله تحفه می‌دادی. از وقتی که یادم می‌آید، یک جوره چوری نقره‌ای داشتی و به همان بسنده کرده بودی. هر زیور آلات جدید و خوب را به دخترانت ترجیح می‌دادی. اما در عوض عشق آسمانی و بهشتی داشتی. همیشه در سجده بودی و با خدا در راز و نیاز بودی. وقتی از کار فارغ می‌شدی نماز مستحبی می‌خواندی. از وقتی که یادم می‌آید 15 سال پیش بود که نماز مستحبی می‌خواندی و روز‌های جمعه را روزه مستحبی می‌گرفتی. آرزویت این بود که فرزندانت به زیارت امام هشتم، امام رضا در مشهد مقدس ببرندت. با هادی به ایران رفتی به زیارت امام رضا، در قم به زیارت بی‌بی معصومه رفتی. عکس گرفتی. چقدر خوشحال و پرانرژی دیده می‌شدی در عکسایت. در سال 2006 به زیارتت خانه آمدم. زیارت امام هشتم را برت تبریک گفتم. گفتی بچم، خدا شما را نگاه کنه و عمر بده. اما هنوز عشق رفتن به حج داشتی. می‌گفتی اگه می‌شد یک بار حج می‌رفتم. در سال 2008 به دوبی رفتی، با ظاهر و خانمش به زیارت خانه خدا رفتی. ظاهر می‌گفت، ترس داشتم که مادرم ضعیف است، گشت و نشست برایش ناممکن شود. اما او می‌گفت که از انرژی و از توانمندی‌ای که آنروز داشتی، متعجب شده بود. می‌گفت: "لحظه‌ای که به سمت خانه خدا حرکت کرد، گویا هیچ صدایی را نمی‌شنوید. هرچه از پشتش صدا کردم: مادر، مادر! نمی‌شنوید." غرق شده بودی، از خود فارغ شده بودی و تنها خودت بودی و خدایت. ظاهر می‌گفت که ساعت‌ها بدنبالت گشته بود، همدیگر را گم کرده بودید. ساعت‌ها بعد، به طور اعجازانگیز با همدیگر روبرو شده بودید. تو نشانه جلال خداوند شده بودی، از خود رهاشده و به سمت جمال و جلال او در حرکت بودی. این نشانه کرامت و بزرگی تو بود و هست. تو برای من جمال و جلال خداوند هستی و خواهی بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مادر! من امروز شکرگزارم از کرامت و عشق انسانیی را که تو به من آموختی. به من بال گشودی، پروراندی و از من مواظبت کردی. تا زنده‌ام عشق و مهربانی تو در من زنده خواهد ماند. تا زنده‌ام راه تو را ادامه خواهم داد: کار، تلاش، خسته‌گی ناپذیر و صادق‌مرد. من با یاد تو زنده‌ام، مادر! خوشا به کرامت و بزرگی تو! تو که اکنون در پیشگاه خداوند هستی و از آن بالا بر ما نظاره میکنی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مادر! یادت هست مرا سیا‌ه‌گک مادر صدا می‌زدی. نازم می‌دادی، میگفتی: سیاه‌گکم، پاره دلم، جگرم، زحمتکش مادر، پلهوان مادر، درسخوان مادر، کارگر مادر. اکنون که آن لحظه‌ها را به یاد می‌آورم، صدای تو در گوشهایم طنین انداز است. سرم در آغوش توست، نوازش می‌کنی، قلقلکم می‌دهی، به من می‌گویی ننشینم، تنبلی نکنم، به اطرافم نگاه کنم، حرکت کنم، یاد بگیرم، زحمت بکشم و مرد خود باشم. این درسها را از تو آموختم. تو به من انرژی می‌دهی و می‌گویی نیایستم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مادر! شنیدم که بعد از همه ساکت و آرام است. کسی با کسی نمی‌خندد، آرام حرف می‌زنند. جامه سیاه می‌پوشند. آرام راه می‌روند. در گوشه خانه جای خالی‌ات را می‌یابند. در زمستان‌ها نزدیک تنور، گرمترین جای خانه می‌نشستی. جوراب، جرسی، دستکش برای فرزندانت می‌بافتی.&lt;br /&gt;بعد از تو همه خوبند اما بی‌پناه و سرگردان. قاسم پسر کوچک و نازدانه‌ات در کابل است. گفته بودی مواظبش باشم، چشم. جمعه خان ایران رفته، هادی و ظاهر دوبی رفته‌اند. این همه را از قاسم شنیدم. بعد از تو همه تیت و پراکنده شدند. من که در این سر دنیا از همه چیز بی‌خبر مانده‌ام. پارسال گفتی در هر کجا هستی یک دفعه خانه بیا. اکنون که تو رفته‌ای از خودم می‌پرسم آیا کسی است که نگرانم باشد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مادر! ای عشق ملکوتی‌ام. در تمام عمرم از تو آموختم. هرآنچه دارم و هستم از وجود پرمهر و پرافتخار توست. تو به من آموختی پشتکار داشته باشم. تو به من آموختی برای خودم مرد شوم. مادر، من راه تو را دنبال می‌کنم. سختی‌هایت را به خاطر خواهم داشت و روزهای که من تازه متولد شده بودم، به خاطر گشت هلیوکوپترهای نیروهای شوری بالای قریه، تو  مرا سنگ به سنگ با خودت بردی و از من محافظت کردی و در آغوشت گرداندی. یادم هست که گفته بودی برای چند روز هلیکوپترهای شوروی در منطقه گشت می‌زد و تو مرا با خودت به کوه برده بردی. هرچند من چیزی از آن روزها نمی‌دانم اما تمام آن درد و رنج آن روزها در من گره خورده است و امروز بر آن رنج‌ها و دردهایت سجده می‌کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مادر! تو آنقدر برای من بزرگ و ارزشمندی که تا زنده‌ام در زندگی‌ام می‌درخشی و به من نیرو می‌بخشی. من از تو توان و جان می‌گیرم. تو در زندگی من می‌درخشی هرچند ستاره‌ها خاموشند، هرچند این روزها ابری است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مادر! این برای من بزرگترین افتخار است که مرا پروراندی و بال و پرم دادی. تشکر از تمام زحمت‌هایت، تشکر از همه محبت و مهربانی‌هایت. با جمال و جلال خداوندیی که بر تو ارزانی شده است، منزلت مبارک، آرام و خوش بخواب که بازگشت همه بسوی است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پسرت&lt;br /&gt;نسیم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3242078054687767347-1788177009860702678?l=www.kabuli.org' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.kabuli.org/feeds/1788177009860702678/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.kabuli.org/2010/05/blog-post_07.html#comment-form' title='120 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3242078054687767347/posts/default/1788177009860702678'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3242078054687767347/posts/default/1788177009860702678'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.kabuli.org/2010/05/blog-post_07.html' title='مادرم رفت...'/><author><name>نسیم فکرت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03347101740739427079</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='08054860304663623656'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_EuwpLfDgHhw/S-RSJKTE-PI/AAAAAAAAAE8/pLU5MQ0xUpM/s72-c/mom.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>120</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3242078054687767347.post-5693634601489869055</id><published>2010-05-01T14:13:00.014-04:00</published><updated>2010-05-01T20:40:56.122-04:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='وبلاگ'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زبان و ادبیات'/><title type='text'>نوبت به وبلاگ‌ نویسان افغانستان</title><content type='html'>&lt;img style="float: left; margin: 0pt 10px 10px 0pt; cursor: pointer; width: 251px; height: 60px;" src="http://1saoshyant.com/images/ketab300-72.png" alt="" border="0" /&gt;&lt;a href="http://www.khabgard.com/"&gt;خوابگرد&lt;/a&gt;،&lt;a href="http://www.khabgard.com/?id=-788531981"&gt; در فراخوانی&lt;/a&gt; از تمام وبلاگ نویسان فارسی زبان خواسته تا محبوبترین کتاب داستانی سال را انتخاب کنند. چون از وبلاگ نویسان فارسی زبان نام برده شده، من از تمام وبلاگ نویسان افغان، خواهش می‌کنم در این فراخوان سهم بگیرند و طبق&lt;a href="http://blog.khabgard.com/statics.asp?cat=21"&gt; دستورات&lt;/a&gt; ذکر شده کتاب های دوست داشتنی شان را معرفی کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بی‌بی‌سی فارسی نیز در این مورد &lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2010/05/100501_l19_weblog_book_khabgard.shtml"&gt;نوشته است&lt;/a&gt; که این کار می تواند فضای جدیدی برای وبلاگ نویسان و وبلاگ خوان ها  ایجاد می‌کند که جدا از مسائل سیاسی، هنری و اجتماعی، نگاهی جدی تر به ادبیات  داشته باشند. واضح است که رفیق نزدیک یک وبلاگ نویس کتاب است و آنهم کتاب‌های داستانی. تا اواخر سال 2006، اکثر وبلاگ‌های افغانستان را شعر و داستان و بعضی قطعه های ادبی تشکیل می‌داد. به سختی می‌شد چند تا وبلاگ در عرصه‌های گوناگون چون هنر، سیاست، اجتماع و برخی مسایل دیگر یافت. اما از اویل سال 2007، خصوصا 2008، ما شاهد تولد هزاران وبلاگ با موضوعات مختلفی بودیم که امروز خوشبختانه تعداد آنها هر روز افزوده می‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس نتیجه می‌گیریم که وبلاگ‌های افغانستان عمیقا متاثر از اهالی ادبیات بوده‌اند که این خود می‌تواند دلیل خوبی بر این مدعا باشد که وبلاگ نویسان افغان کتاب دوستند. هرچند کشور ما در وضعیت نازایی و بی‌حاصلی فرهنگی بسر می‌برد. در سال‌های گذشته، خصوصا، از سال 1387 به بعد کتاب‌های زیادی داخلی افغانستان نشر نشده است و اگر شده است آنهم یا نادر بوده که وبلاگ نویسان آگاه نیستند و یا هم هیچ ارزش خواندن را نداشته است، که وبلاگ‌ نویسان از کنارش به بی‌اعتنایی گذشتند. دردآورتر از همه اینکه نه تنها در افغانستان کتابی چاپ نشد بلکه&lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/afghanistan/2009/05/090525_a-nimrouz-books.shtml"&gt; ده‌ ها جلد کتاب را به رودخانه هلمند&lt;/a&gt; انداختند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;کتاب‌های داستانی این اواخر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;امسال، در ماه فیبروری، در برگزاری "&lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/afghanistan/2010/02/100224_l12_khade_pars_prize.shtml"&gt;پنجمین جشنواره قند پارسی و اهدای جایزه ادبی نوروز&lt;/a&gt;" اکثر داستان‌های برتر فارسی که نویسندگان آنان اکثرا افغان‌های اند که یا در ایرانند و یا در کشورهای دیگر مهاجرند، معرفی شد.  طبق گزارش بی‌بی‌سی: &lt;blockquote&gt;"در بخش داستان و رمان، هیأت داوران جایزه ادبی نوروز با تقدیر از رمان "پهلوان مراد و اسپی که اصیل نبود" نوشته‌ ببرک ارغند، جایزه مشترک بهترین رمان دهه‌ افغاستان را به "گلیم‌باف" نوشته تقی واحدی به دلیل بازتاب هنرمندان رنج زنان افغانستان و "هزارخانه خواب و اختناق" نوشته‌ عتیق رحیمی به دلیل نوآوری در روایت و زبان محکم آن اهدا کرد. در این مراسم همچنین از مجموعه داستان "آشار" نوشته‌ی عبدالواحد رفیعی و مجموعه داستان خانم جورج نوشته‌ مریم محبوب‌ تقدیر شد و جایزه بهترین مجموعه داستان دهه‌ افغانستان به مجموعه داستان "عسکرگریز" نوشته‌ محمد‌آصف سلطان‌زاده به دلیل سوژه های ناب و بازتاب واقع بینانه پیامدهای جنگ افغانستان اهدا شد."&lt;/blockquote&gt;بهرحال، از وبلاگ‌ نویسان افغان خواهش می‌کنم در این&lt;a href="http://blog.khabgard.com/statics.asp?cat=21"&gt; فراخوان&lt;/a&gt; سهم بگیرند و  کتاب‌‌های محبوب داستانی شان را &lt;a href="http://blog.khabgard.com/statics.asp?cat=21"&gt;طبق راهنمایی&lt;/a&gt; ذکر شده معرفی کنند. با این کار شما به نویسندگان هموطن تان محبت کردید و به کارهای آنان ارج گذاشتید.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3242078054687767347-5693634601489869055?l=www.kabuli.org' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://www.kabuli.org/feeds/5693634601489869055/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.kabuli.org/2010/05/blog-post.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3242078054687767347/posts/default/5693634601489869055'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3242078054687767347/posts/default/5693634601489869055'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://www.kabuli.org/2010/05/blog-post.html' title='نوبت به وبلاگ‌ نویسان افغانستان'/><author><name>نسیم فکرت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03347101740739427079</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='08054860304663623656'/></author><thr:total>1</thr:total></entry></feed>