<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>یادداشت هایی از کابل</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.kabuli.org/" />
    <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.kabuli.org/atom.xml" />
   <id>tag:www.kabuli.org,2009://1</id>
    <link rel="service.post" type="application/atom+xml" href="http://www.kabuli.org/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1" title="یادداشت هایی از کابل" />
    <updated>2009-06-28T07:05:33Z</updated>
    
    <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.35</generator>
 
<entry>
    <title>یادی از یک لحظه پرمخاطره</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.kabuli.org/archives/daily/001913.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.kabuli.org/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1913" title="یادی از یک لحظه پرمخاطره" />
    <id>tag:www.kabuli.org,2009://1.1913</id>
    
    <published>2009-06-28T04:54:06Z</published>
    <updated>2009-06-28T07:05:33Z</updated>
    
    <summary></summary>
    <author>
        <name>نسيم فکرت</name>
        <uri>http://www.kabuli.org</uri>
    </author>
            <category term="روزانه" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.kabuli.org/">
        <![CDATA[<div align="center"><br />
<img height="297" width="450" alt="" src="/UserFiles/Image/shibar.jpg" /><br />
</div>
<br />
در قسمت اول مالستان، وقتی از سوزناله ناهور جدا میشی به گردنه پرارتفاعی می&zwnj;رسی که اسمش است &quot;ایسپی کوتل&quot; (سفید کوتل). ارتفاعش از آجیگک کمتر نیست اما بسیار پیچ در پیچ است. آنقدر باید بپیچی که سرت بچرخه و بسیار شانس داشته باشی که به ته دره سقوط نکنی. وقتی به سر کوتل رسیدم، دیدم سرک با وضعیت بدی روبروست. <img hspace="1" height="198" width="297" vspace="1" border="1" align="left" alt="kawasaki KL 250G" src="/UserFiles/Image/kawasaki KL 250G.jpg" />شب گذشته&zwnj;اش باران سنگین باریده بود و سیل به حد کافی سرک را راه راه کرده و خیلی از قسمت&zwnj;ها را از شدت سیل حفر شده بود. چاره&zwnj;ای جز این نداشتم که آرام آرام حرکت کنم. در پیچش&zwnj;گاهی رسیدم که سراشیبی تند بود و بریک پیش روی و پشت سر هر دو را فشار داده گرفتم. لاستیک موترسیکل تا دو متر لخشید. به زمین خوردم و خوشبختانه دورتر از موترسیکل غلطیدم.<br />
<br />
دوباره راه افتادم تا اینکه در دم دو راهی رسیدم که یک راه به طرف داله می&zwnj;رفت. یک کیلومتر از آن دو راهی نگذشته بودم که در یک پیچش&zwnj;گاه که فکر می&zwnj;کردم راه مستقیم باید باشد که نبود و من تنها راه پیاده روی را دیده بودم و اصل راه پیچ خورده بود به جانب راست که به محض رسیدن به آن نکته، دستپاچه شدم و با سرعت 40 با یک سخره برخورد کردم. لاستیک پیشروی با سرعت زیاد به سنگ برخورد کرد، موترسیکل به عقب پرید. از روی موترسیکل به طرف جلو پرواز کردم و از روی شیرازه سرک که از سنگ بنا شده بود دورتر رفتم و بر روی گندم&zwnj; زار افتادم. . گیچ بودم. کلاه هنوز سرم بود. بدنم را به سختی از زمین کشیدم و ایستادم. پاهایم اندکی درد داشت. کف دست چپم خون آلود بود. مردم قریه جمع شده بودند و چند نفر قاه قاه می&zwnj;خندیدند. یکی از آنان مردی بلند قد و جوانی بود با صدای بلند گفت: &quot;بچه عجب رقم فلمی افتادن کدی دیگه&quot;. <br />
<br />
مردم قریه مرا بردند، چای و نان دادند، زخم&zwnj;هایم را بستند. تمام آنانی را که در مسیر راه دیدم به نحوی به من کمک کردم دوست شدم.<br />
<br />
هنوز کف دستم زخم است. این سفر پر از ماجرا بود. گفتم این قسمت که اندکی پرمخاطره بود اینجا یادآوری کنم.]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>مایکل جکسن ملکوتی شد</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.kabuli.org/archives/music/001912.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.kabuli.org/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1912" title="مایکل جکسن ملکوتی شد" />
    <id>tag:www.kabuli.org,2009://1.1912</id>
    
    <published>2009-06-25T19:32:33Z</published>
    <updated>2009-06-27T03:57:12Z</updated>
    
    <summary></summary>
    <author>
        <name>نسيم فکرت</name>
        <uri>http://www.kabuli.org</uri>
    </author>
            <category term="موسیقی" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.kabuli.org/">
        <![CDATA[<br />
این است زندگی یا در رویا و یا در ریا. شاید از دو حال خارج نباشد و شاید هم از چندین حال. گفتم هر کسی آدم است و هر کسی زندگی می&zwnj;کند. این یکی که زنده بود و زندگی می&zwnj;کرد، آخر رفت. او با روح بلند و مقدس از دنیا رفت. <strong>مایکل</strong> <img hspace="1" height="233" width="179" vspace="1" border="1" align="left" alt="مایکل جکسن" src="http://www.bbc.co.uk/worldservice/assets/images/2009/06/26/090626004858_jackson4.jpg" /><strong>جکسن</strong> را می&zwnj;گویم. خدا بیامرزد او را. او که با القاب شکوهمندی مانند سلطان پاپ و ابرستاره موسیقی که با آلبوم &quot;بزن به چاک&quot; و &quot;دلهره آور&quot; شهره شد و یک ساختار نوینی در عرصه موسیقی پاپ پایه&zwnj;گذاری نمود. او که هم خواننده بود، هم آهنگساز، هم ترانه&zwnj;نویس، تولید&zwnj;کننده، تنظیم کننده، رقصنده، طراح رقص، بازیگر، نویسنده، تاجر و مدیر مالی.<br />
آدمی با چنین بزرگی بعد از 50 سال قلبش ایست می&zwnj;کند و زندگی بعد از او &quot;دلهره&zwnj;آور&quot; می&zwnj;شود. جکسن آدم خیرخواه بود و طبق اطلاعات در باره کارهایش، او میلیون&zwnj;ها دالر برای اهداف خیریه وقف و یا جمع آوری کرده و از 39 جنبش خیرخواهانه حمایت کرده است. در دهه 1990 یک سری اتهامات نسبت به سوء استفادهء جنسی از کودکان بر او وارد شد که پلیس تحقیقات جنایی به دلیل عدم وجود شواهد کافی نتوانست او را توقیف کند. مایکل عزیز که روزگاری، رویایی موسیقی آمریکا بود، شب جمعه گذشته درگذشت، او از دنیا رحلت کرد و ملکوتی شد .<br />
<br />
بریتنی اسپرز در یکی از تازه&zwnj;ترین آهنگ&zwnj;هایش می&zwnj;گوید انسانها به دو دسته تقسیم می&zwnj;شوند. یا سرگرمیسازند و یا تماشاگر. جکسن موفق ترین سرگرمیساز بود که میلیون&zwnj;ها آدم را در طی چهار دهه به دنبالش کشانیده بود. امروز میلیون&zwnj;ها آدم سرگردان شدند. برای من، مایکل جکسن مرد شکوهمند و بزرگی بود و خواهد بود. طرز موسیقی او استثنایی است و برای خیلی&zwnj;ها الگو شد.<br />
<br />
روحش شاد و یادش گرامی باد]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>اسد بودا در کابل</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.kabuli.org/archives/daily/001911.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.kabuli.org/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1911" title="اسد بودا در کابل" />
    <id>tag:www.kabuli.org,2009://1.1911</id>
    
    <published>2009-06-25T15:37:52Z</published>
    <updated>2009-06-25T15:52:00Z</updated>
    
    <summary></summary>
    <author>
        <name>نسيم فکرت</name>
        <uri>http://www.kabuli.org</uri>
    </author>
            <category term="روزانه" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.kabuli.org/">
        <![CDATA[<br />
هر آدم را نبینید، یک آدم را ببینید. هر آدم را نبینید، هر آدم آدم نیست، ریاکار و کذاب است. من که حوصلهء چندین ساعته دیدار با هر آدمی را ندارم. اما امروز مرد بزرگی را دیدم که برایم وجودش، حرف&zwnj;هایش، نگاهش و گام&zwnj;هایش عظمت داشت و شکوهمند بود. او <strong>اسد بودا</strong> است. اسد عزیز چند روز است که به کابل، به وطنش برگشته است. سالها در ایران مشغول تحصیل بوده است. اهالی مطبوعات و ادبیات همه او را می&zwnj;&zwnj;شناسند. نویسنده قهار و زبردستی است. من کسی را تا حال با چنین توانمندی و نبوغ ندیدم. اگر دیدم آدم&zwnj;های بزدل، دورو و خایه&zwnj;مال بودند که در هر قالب افتاده ذوب شدند. اسد اسد است با احساس و غرور. پیشنهاد می&zwnj;کنم برای تمام دوستانی که علاقمندند چیزی بیاموزند و بشنوند، روزانه او را ببینند و حرف بزنند. او آدم بی&zwnj;ریا است. تظاهر بلد نیست. از جمله آدم بزرگها نیست. او خیلی عمیق است و با سواد. او در گفتارش ساده است. لاف و گزاف بلد نیست و از نام&zwnj;های قلمبه سلمبه مثلا فوکو، ژاک دریدا، هایدگر و فلان&zwnj;گر و بهمان&zwnj;گر یاد نمی&zwnj;کند. او آدم پرمایه است در رشته&zwnj;اش.<br />
<br />
به خیلی&zwnj;ها نمیشود اعتماد کرد. دورواند و آدم&zwnj;های دغلباز. من آدم ساده&zwnj;ام و خیلی&zwnj;ها از من سوء استفاده کردند و مرا فریب دادند. پیشنهاد می&zwnj;کنم به دانش خیلی&zwnj;ها فریب نخورید. خیلی&zwnj;ها دو سه کلمه بلدند و خود شان را در هر زمینه علامه دهر می&zwnj;دانند. آنها زبان دارند و تظاهر اما در حقیقت شارلاتان هستند. اسد را عزیز بدارید و نگذارید او در کابل احساس تنهایی کند. اسد بودا، سرمایه این کشور است و من شخصا به وجود این عزیز افتخار می&zwnj;کنم.<br />
<br />
امروز تمام بعد از ظهر را باهم بودیم و در سرک&zwnj;های پل سرخ و کارته سه پرسه می&zwnj;زدیم. در هر زمینه صحبت کردیم. از افغانستان گرفته تا ایران، اروپا و آمریکا. اسد، در باره برنامه&zwnj;هایش صحبت کرد و قرار است کتاب بنویسد. من به دانشجویان دانشگاه کابل، خصوصا رشته&zwnj; جامعه&zwnj; شناسی پیشنهاد می&zwnj;کنم که حداقل هفته یک بار جلسه پرسش و پاسخ ترتیب بدهند و از این بزرگ مرد چیزی بیاموزند.<br />
<br />
اسد عزیز! برگشتنت را به وطن تبریک می&zwnj;گویم و من در کنارت هستم تا هستم.]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>رفتار استثنائی پدرم با من</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.kabuli.org/archives/daily/001910.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.kabuli.org/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1910" title="رفتار استثنائی پدرم با من" />
    <id>tag:www.kabuli.org,2009://1.1910</id>
    
    <published>2009-06-21T17:23:38Z</published>
    <updated>2009-06-23T17:07:41Z</updated>
    
    <summary></summary>
    <author>
        <name>نسيم فکرت</name>
        <uri>http://www.kabuli.org</uri>
    </author>
            <category term="روزانه" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.kabuli.org/">
        <![CDATA[<br />
برای اولین بار پدرم گوسفند ذبح کرد. این بار خوشحال تر از همه زمانها دیدمش. من بارها به خانه رفتم اما با برخورد سرد پدرم روبرو می شدم. حق دارد چون من دست خالی می رفتم. شاید پدرم بارها با خودش گفته بود که فرزندی که به درد پدر و مادرش نخورد و برش پول کمایی نکند او چه فرزندی است.<br />
<br />
بلی، من هم چنین آدمی بوده&zwnj;ام تا اکنون. پدرم دهقان است و جوانمردانه زیسته است تا حال. او آدم پرکاری است و هنوز که سنش نزدیک به هفتاد و پنج رسیده است از کارهای دهقانی لذت می برد. پدر و مادرم پنج بچه دارد و دو دختر. از هفت فرزندش یکی من هستم، آدم بیکاره که چندان به درد پدر و مادرم نخورده ام. شرمنده ام پیش شان و بارها با خودم گفتم این بار تلافی می کنم و این بار تلافی می کنم اما این روزگار ناسازگار چندان روی خوشی هم با من نداشته است که به چنین فرصتی دست یابم. می ترسم تا آخیر عمرم اینطور شرمنده بمانم و از دست من کاری ساخته نباشد. آنان برای من زحمت های زیادی کشیده اند.<br />
<br />
روزی را به یاد می آورم که در ضلع شرقی خانه گلی ما، روی تخته سنگی نشسته بودم و به بچه های نگاه می&zwnj;کردم که نان و کتاب زیر بغل شان، از جلو خانه ما رد می&zwnj;شد و خوش خوشکان مکتب می رفتند. پدرم به من نزدیک شد و برای اولین بار که من خیلی کوچک بودم با من مصلحت کرده گفت: &quot;بچم، از همین لحظه خودت انتخاب کن که میخواهی چوپانی کنی و یا مکتب بری. میدانی که چوپانی سخت است، رمه گم میشه، گاهی گرگ می خوره و گاهی مریض شده می میرند. هزار رقم جنجال داره که باید زیر بار منت مردم بروی و تحمل داشته باشی. اما مکتب اگر بری، آخوند میشی، معلم میشی، شاید مثل معلم داوود و ملا موسی ده ها سیر گندم به خانه بیاری و سربلند زندگی کنی&quot;.<br />
<br />
گفتم، پدر! دلم میشه مکتب برم. میدانستم این انتخاب برای پدرم سخت بود. روزگار بدی داشتیم. یادم می آید وقتی مکتب می رفتم خیلی وقتها در خانه نان نبود و من با دست خالی به مکتب می رفتم. یادم می آید در مکتب به دو سه نفر در درسهای شان کمک می کردم و در بدل آنان به من نان می دادند.<br />
یاد تمام آن روزها بخیر. از آن همه درد و زحمت، تنها خاطره است که در ذهنم باقی مانده است.]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>به زیارت مادرم آمدم</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.kabuli.org/archives/society_and_woman/001909.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.kabuli.org/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1909" title="به زیارت مادرم آمدم" />
    <id>tag:www.kabuli.org,2009://1.1909</id>
    
    <published>2009-06-19T12:28:12Z</published>
    <updated>2009-06-21T12:53:43Z</updated>
    
    <summary></summary>
    <author>
        <name>نسيم فکرت</name>
        <uri>http://www.kabuli.org</uri>
    </author>
            <category term="زن و اجتماع" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.kabuli.org/">
        <![CDATA[<p>چند روز است پیش مادرم هستم. مادرم مریض است و بدبختانه امسال مریضی اش بدتر شده است. طبیعی است وقتی سن انسانها به کهولت می رسد، جسم هم تاب و توانش را&nbsp;در مقابل امراض از دست داده و شکننده می شود. <br />
در تپه ای که خانه ماست با سرعت بالا آمدم. هیچ کس خبر نشد وقتی من به خانه رسیدم. هیچ کس باورش نمی شد که من با موترسیکل از کابل میروم بامیان و بعد هم چندین ولایت و ولسوالی ها را با موترسیکل طی می کنم و به مالستان می رسم و بعد هم در قریه &quot;گردعلی&quot; به زداگاهم می آیم. دوستان و خویشاوندان وقتی به دیدنم می آمدند باور نمی کردند که من از کابل با موترسیکل آمدم تا وقتی موترسیکل را نمی دیدند. اما می دانید که پشت این سفر جنون آمیز عشقی دیدار مادرم بود. عشقی که جنون هم در مقابل آن سر عجز فرود می کند. من به دیدار مادرم رفته آمدم که وقتی آمریکا بودم برش قول داده بودم به محضی برگشتم به زیارتش می آیم. <br />
<br />
هرکس در باره مادر گفته و نوشته است اما سوال اینجاست که چه چیز گفته نشده در باره مادر که گفته شود؟ <br />
ناپلئون می&rlm;گوید: &quot;مادر با دستی گهواره و با دستی عالم را تکان می&rlm;دهد&quot;. ادیسون هم می&rlm;گوید: &quot;دنیا هر چه دارد از من است و من هرچه دارم از مادر&quot;. رسول خدا گفته است: &quot;حق پدر این است که از او در طول زندگی اطاعت کنی و اما حق مادر را هرگز نمی&rlm;توانی ادا کنی. حتی اگر به تعداد شن&rlm;های بیابان و قطره&rlm;های باران، روزها در خدمتش بایستی، تنها به جای زحمات طاقت فرسای دوران بارداری او نخواهد بود&quot;.<br />
<br />
شبی را به یاد می آورم که پدرم از من خشمگین بود به خانه اجازه ام نداد. مجبور شدم بیرون بخوابم اما این مادرم بود که همیشه از من حمایت می کرد و صورتم را درمیان دستانش می گرفت و به من امید می داد که روزی بزرگ خواهم شد و برای خودم مردی خواهم شد. <br />
<br />
هان، می گفتم. وقتی موترسیلکم را در پیش دروازه پارک کردم. رفتم در خانه ته، پتلونم را که به خاطر گرد و خاک و سردی باد موترسیکل روی لباسم پوشیده بودم کشیدم. برگشتم به خانه کهنه که به محضی ورود تنور دیده می شود که برابر عمرم من است. در را باز کردم. مادرم استراحت بود. مادرم از درد لاغر شده و اندکی هم کوچک. <br />
بلند گفتم، مادر سلام! از جایش پرید و فریاد زد: &quot;نسیم تویی! از خیلی وقتها منتظرت بودم که گفته بودی میایی&quot;. خودم را در آغوشش رها کردم و سیر گریستم. <br />
<br />
چند لحظه بعد، وقتی همسایه ها خبر شدند سرازیر شدند و دید وادیدها شروع شد. <br />
<br />
نکته: این یادداشت را از بازار شنیده پوست کرده بودم، نمیدانم چرا زودتر ظاهر نشده بود.</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>شیوه برخورد با مردم قریه</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.kabuli.org/archives/daily/001908.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.kabuli.org/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1908" title="شیوه برخورد با مردم قریه" />
    <id>tag:www.kabuli.org,2009://1.1908</id>
    
    <published>2009-06-13T15:09:10Z</published>
    <updated>2009-06-14T05:20:15Z</updated>
    
    <summary></summary>
    <author>
        <name>نسيم فکرت</name>
        <uri>http://www.kabuli.org</uri>
    </author>
            <category term="روزانه" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.kabuli.org/">
        <![CDATA[<br />
از گرسنگی از پا افتاده بودم. هر لحظه حس می کردم از روی موترسیکل می غلطم به زمین. در راه مردی که دو سبد بار روی الاغش داشت راهش را کج می کرد، صدایش کردم &quot;کاکا جان، روی الاغت چه بار کردی؟&quot; در پاسخم گفت: &quot;علف برای الاغم&quot;. ازم پرسید که چه می خواهم. گفتم با خودم فکر کردم که چیزی خوردنی بار کردی، من گرسنه ام. <br />
<br />
بی تاب شدم. دورتر از سرک، خانمی در لب جوی پیاله و چمچه می شست. موترسیکلم را خاموش کردم و مادر صدایش کرده سلام زدم. گفتم من گرسنه ام، نان می خواهم به رضای خدا، حاضرم بخرم، اگر مسافری دارید، برش دعا می کنم اگر کسی مریض است دارو با خودم دارم. گفت، فقط دعایت کار دارم نه چیزی دیگر. یک بالشت و تشک در زیر سایه درخت انداخت و یک چایجوش چای سیاه همراه با دسترخوانی که دو جوره نان تازه از تنور برآمده بود آورد. <br />
<br />
خانم دیگری پیدا شد و قصه گرم شد. من آدم قصه گو هستم و از گپ زدن هم کم نمی یارم. جلسه گرم شد و بچه های جوان شان هم آمدند. نزدیک یک ساعت قصه کردیم و سرانجام به جاهایی کشیده شد که از من پرسیدند، زن دارم یا نی. آنان به من پیشنهاد کردند که من به قریه شان بروم معلم شوم و از همانجا زن بگیرم. یک تپه را نشان دادند و گفتند روی آن تپه خانه بساز و زیر آن گل کاری کن و باغ برای خودت بساز. من که آدم رویایی هستم یکدفعه در رویا رفتم و هزار چیزی در ذهنم گذشت. یک لحظه از خودم غافل شدم و در تصوراتم می دیدم که خان منطقه شدم. بعضی ها مرا ارباب صدا می زنند بعضی ها قریه دار، بعضی ها میر اما بعضی های دیگر که از من خوشش نمی آید مرا اوقی صدا می زنند. می بینم که ما شاالله سه چهار تا زن دارم و یک عالم فرزند که می توانم از شان ارتش بسازم. اطراف خانه باغ است و جالب از همه اینکه دو سه تا آهو اطراف خانه مستی می کنند. اسپ تیزرفتاری دارم که مردم تا می خواهد رفتارش را ببینید تنها گرد و خاکی را در هوا می بینند اما خود اسپ فرسنگها از دید دور شده است. در همین خیالات بودم که یکی از آن خانم ها گفت چایت یخ شد. دوباره به شوب کردن چای مشغول شدم تا سیر شدم. <br />
<br />
به یاد داشته باشید که صداقت و راستی یکی از کلیدهای است که با مردم قریه می توانید نزدیک شوید. کوشش کنید به خانم ها مادر و خواهر صدا بزنید و چشم چرانی نکنید. با مردان با دو دست احوال پرسی کنید و گردن تان را خمیده گرفته تشکری کنید. در مورد دهقانی و حاصلاتی که قرار است بردارند صحبت کنید و خود تان را با آنان نزدیک احساس کنید.]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>در بامیان، تکه ای جدا افتاده از بهشت</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.kabuli.org/archives/daily/001907.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.kabuli.org/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1907" title="در بامیان، تکه ای جدا افتاده از بهشت" />
    <id>tag:www.kabuli.org,2009://1.1907</id>
    
    <published>2009-06-12T13:15:40Z</published>
    <updated>2009-06-12T13:21:24Z</updated>
    
    <summary></summary>
    <author>
        <name>نسيم فکرت</name>
        <uri>http://www.kabuli.org</uri>
    </author>
            <category term="روزانه" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.kabuli.org/">
        <![CDATA[<p>در بامیان هستم در تکه جدا افتاده از بهشت. اگر هنوز آرزوی بهشت رفتن و زیستن در کنار جویی و در مقابل خدا راز و نیاز کردن را در ذهن می پرورانید، پیشنهاد می کنم در عمر کوتاهی که دارید به بامیان سفر کنید و عملا تجربه کنید. در مقابل بودا بایستید و سینه تان را صاف کنید و هی نفس بکشید، هرچیزی که آرزو می کنید چشم تان را پت بگیرید و نیت کنید. بعد از آن بار سنگینی از وجود شما برداشته می شود و جایی آن را هوای تازه و ملایمی می گیرد که سخت مست کننده است. <br />
<br />
بلی، بلاه که صد کیلومتر راه از جان تان دور بره، من در بامیان هستم. موترسیکلم در راه خراب شد و پکه اش از کار افتاد. در کوتل شیبر بود که نفسگیر شد. صدایش خفه شد و من ماندم و لاشه مار که تا پیشتر زیر پایم زمین را می درید. دو سه تا چوپان همکاری کردند و تا سر کوتل رساندم و نیوترال تا پایان دره آوردم و خطر را پذیرفتم که چاره ای جز این نداشتم. <br />
<br />
یک جوان کاکه پیدا شد و مرا از سرگردانی نجات داد. سیم برقش را مستقم بست و راه افتادم. وقتی بامیان رسیدم، مهدی مهرآیین را دیدم که خرید می کرد برای جشن فرزندش. ظاهر نظری را با فرزندش عرفان در فروشگاه بیگزاد دیدم. بغل کشی کردیم و احوال پرسی. آقای نظری لطف زیادی کرد و من از مهربانی اش ممنونم. <br />
<br />
آه، تا از یادم نرفته باید گفته باشم که سرک داخل شهر بامیان پخته شده است. چهره شهر تغییر کرده و از گذشته اش بهتر و پاکتر دیده می شود. در این شهر اتفاقات زیادی میفته از جمله محراب زوار خودش را به ریاست جمهوری کاندید کرده و در پاسخ سوالی یکی از خبرنگاران که ازش پرسیده بوده که آقای محراب زوار، شما سواد ندارید، چطور می توانید رئیس جمهور شوید؟ در پاسخش گفته است که ریاست جمهوری سواد لازم ندارد بلکه فکر خوب و سیاسی نیاز دارد. <br />
<br />
رئیس شواری ولایتی بامیان در طی یک کنفرانس عامه اعلام کرده است که تمام سرک های بامیان را کاه گل می کند. ببینید، این شهر پر از اخبار است که مردم دنیا نشنیده و حتی ساکنان همین تکه خاکی بنام افغانستان هم نشنیده - دنیا که بماند سر جایش. <br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>زنده‌گی با جنون</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.kabuli.org/archives/daily/001906.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.kabuli.org/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1906" title="زنده‌گی با جنون" />
    <id>tag:www.kabuli.org,2009://1.1906</id>
    
    <published>2009-06-10T18:19:57Z</published>
    <updated>2009-06-10T18:48:57Z</updated>
    
    <summary></summary>
    <author>
        <name>نسيم فکرت</name>
        <uri>http://www.kabuli.org</uri>
    </author>
            <category term="روزانه" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.kabuli.org/">
        <![CDATA[هیجانی&zwnj;ام و بی&zwnj;تاب. موتر سیکل بسیار بزرگ خریدم که قدرتش فیل را هم می&zwnj;تواند بردارد. در این دو سه روز در کابل راه بردم، موترسیکل نیست، یک ابهتی است که زیر پای من جان گرفته، سینه&zwnj;اش را به زمین کشیده و مثل مار راه می&zwnj;رود. از نوع کاوازکی 250cc جاپانی ورزشی است فقط برای خاک و کوه&zwnj;ها ساخته شده است. آبش به گفته موتروان&zwnj;های کابل که آنترفریز (آنتی فریز) است و لیلیتر هم دارد. با این موترسیکل می&zwnj;خواهم به کوه&zwnj;های پامیر، بدخشان و هندوکش سفر کنم. موترسیکل نیست، یک دنیا عشق است. حالا نامش را بگذارید جنون. جنون من این است و سالهاست که این جنون مرا راه برده است. می&zwnj;ارزد که برای عشق مان هر کار بکنیم، عشق من این شده که یک موترسیکل قدرتمند و بزرگ داشته باشم که مرا به قله کوه برساند. قدرت و عظمت یعنی این، خیلی خنده&zwnj;آور است نه؟ ولی خوب این عشقم است. این یونس نامرد، چند روز است که میگه وصیت کنم و حساب و کتاب بانکی و هرچه دارو نداری که در اختیار دارم باید برش بسپارم میگه من با این موترسیکل زنده برنمی&zwnj;گردم.]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>برگشت با وضعیت بهتر</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.kabuli.org/archives/daily/001905.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.kabuli.org/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1905" title="برگشت با وضعیت بهتر" />
    <id>tag:www.kabuli.org,2009://1.1905</id>
    
    <published>2009-06-07T04:05:56Z</published>
    <updated>2009-06-08T03:52:06Z</updated>
    
    <summary></summary>
    <author>
        <name>نسيم فکرت</name>
        <uri>http://www.kabuli.org</uri>
    </author>
            <category term="روزانه" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.kabuli.org/">
        <![CDATA[وحشتناک است وقتی وضعیت مطلوب جسمی&zwnj;&zwnj;ات زیر سوال بره، یعنی اینکه مریض باشی و مریض باشی و از کمردردی و دندان دردی خلاصی نداشته باشی. زمین گیرت میکند و بعد بستر گیرت. در این مدت چندین موضوع را یادداشت کردم بنویسم اما این وضعیت مجالی نداد. این روزها وضعیتم خوب شده و من تندرستم. دیروز کشتی گرفتم و این به من اعتماد به نفس داد. باور کردم که هنوز زور بازوی سهراب کم نشده هرچند کمردردی و مریضی&zwnj; که مرا به بستر بیماری انداخت اما اکنون خوبم و بسیار خوب.<br />
<br />
چندین موضوع جنجال برانگیز است که باید بنویسم. یکی از آنها که مهم نیست و من باب تفنن، موضوع هایکو سرایی است که این روزها باب شده و بعضی&zwnj;ها خود شان را سردمدار و پیش و پسکوت هایکو میدانند و چند تنی هم پست مدرن سرای.<br />
یک سوال، چه کار کنیم که کسی ادعای پیش و پس کسوت در این آشفته بازار نکند؟ در فرصتی هم سراغ برنا کریمی را خواهم گرفت که این روزها به قول معروف سیاست می&zwnj;کند. او ظاهرا شاعر و فرهنگی بوده اما گویا زوال کرده و در جاهایی غرق شده که من می&zwnj;خواهم تصویر او را در غرقاب بکشم و بعضی چیزهای دیگر. بد نیست سراغ آدم بزرگها را گرفت و پیشانی&zwnj; شان را چین کرد. قبلا گفته بودم که این سرزمین پر است از آدم بزرگها و آدم&zwnj;های که از خودبزرگ بینی متورمند.<br />
<br />
می&zwnj;خواهم مدتی به عرصه ادبیات وارد شوم و سر به سر بعضی اهالی ادبیات بگذارم. من ادبیات چی نیستم اما بعضی وقتها چیزهای را در این مورد متوجه می&zwnj;شوم. بدبختی اینجاست که بعضی آدم&zwnj;ها عمرا با آدم قهر می&zwnj;کند. مثلا یک نقد بر کتاب &quot;ها&quot; اثر رفیع جنید نوشتم به من اخطار داد که تا عمر با من حرف نمی&zwnj;زند. حالا یک کتاب دیگر در دست دارم که می&zwnj;خواهم نقد بنویسم اما می&zwnj;ترسم نویسنده آن با من قهر کند. بهرحال، متاسفانه وضعیت نامطلوب فرهنگی است و ما هم در این وضعیت قرار داریم که سانسور از هر سوست، گاهی کتاب می&zwnj;سوزاند و گاهی هم به رودخانه میندازد.<br />
<br />
تا بعد..]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>سهل انگاری و خبرنویسی غیرحرفه‌ای روزنامه 8صبح</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.kabuli.org/archives/media_and_blog/001904.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.kabuli.org/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1904" title="سهل انگاری و خبرنویسی غیرحرفه‌ای روزنامه 8صبح" />
    <id>tag:www.kabuli.org,2009://1.1904</id>
    
    <published>2009-05-24T14:39:14Z</published>
    <updated>2009-05-24T16:39:39Z</updated>
    
    <summary></summary>
    <author>
        <name>نسيم فکرت</name>
        <uri>http://www.kabuli.org</uri>
    </author>
            <category term="رسانه و وبلاگ" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.kabuli.org/">
        <![CDATA[<br />
امروز این <a href="http://8am.af/index.php?option=com_content&amp;view=article&amp;id=4010:1388-03-02-18-50-16&amp;catid=1:2008-10-31-09-36-47&amp;Itemid=487"><strong>خبر</strong></a> را سه بار خواندم و به زحمت زیاد به اصل قضیه پی بردم که موضوع از چه قرار است. روزنامه <strong>هشت صبح</strong>، از خیلی از روزنامه&zwnj;های کابل بهتر است هم از لحاظ محتوا و هم از لحاظ طرح و دیزاین. من همیشه هشت صبح را از دکه&zwnj;های روزنامه فروشی کابل می&zwnj;خرم و می&zwnj;خوانم. بارها متوجه شدم که نویسندگان و مدیرمسئول هشت صبح، دچار سهل&zwnj;انگاری&zwnj;های شدند البته شاید از بی&zwnj;دقتی آنان بودند. یکی از آن نمونه&zwnj;ها، گزارش زیر است که با تب و تاب تتر زدند و خواستند که خبرسازی کنند. این تکه را به دقت بخوانید، چه دستگیری تان می&zwnj;شود:<br />
<br />
<blockquote>داکتر اشرف غنی احمدزی یکی ازکاندیداتوران انتخابات ریاست جمهوری، پس از تهدید و لت وکوب مسوول اتحادیه فرهنگی بینوا و یک تن دیگر از مسوولان سفما در ولایت کندهار، خطاب به حامدکرزی رییس جمهور گفت: &quot;تشنج خلق مکن و اگر شما فکر کرده اید که با خلق کردن تشنج از میدان بیرون می شویم، انتخابات را تحریم می کنم و تا ابدالبد بیرون نمی شوم&quot;.<br />
به گفته آقای احمدزی، این دوتن زمانی مورد تهدید و لت و کوب قرار گرفته اند که در یک جلسه فرهنگی سوانح تحصیلی وی را از انترنت گرفته و در میان اعضای مجلس توزیع کردند. آقای احمدزی گفت: &quot;شما اگر فکر می کنید که قدرت بدست شماست، بلکه قدرت بدست مردم است. در این شک نیست که ما از تهدید نمی ترسیم و حاضر به معامله نیستم&quot;.<br />
اشرف غنی احمدزی چهار روز به وزیر داخله، رییس امنیت ملی و رییس ارگان های محلی وقت داد تا در این مورد گزارش خود را ارایه و اقدام کنند و در غیر این صورت، به محکمه بین المللی مراجعه می کند.<br />
با این حال آقای احمدزی، حامد کرزی را مسوول اصلی این حادثه خواند و افزود که برای شفافیت انتخابات، شمارش آرا برای دو روز در حضور مردم در مراکز رای گیری صورت گیرد.<br />
</blockquote><br />
در پاراگراف اول، شما متوجه نمی&zwnj;شوید که علت لت و کوب چه بوده چون جایی لید خالیست. واژه &quot;پس&quot; در اول جمله، این را می&zwnj;رساند که لید گفته شده و ادامه آن جمله مشروحی است که باید خواننده را قانع کند که چرا آن دو نفر مورد لت و کوب قرار گرفتند. <br />
در جمله اول، وقتی می&zwnj;نویسد:&quot; و یک تن دیگر از مسوولان سفما&quot; به این معنی که تنها یک نفر از سفما نبوده که مورد لت و کوب قرار گرفته است.<br />
<br />
خیلی جالب نیست که نقل قول را در لید قرار داد. در پاراگراف اول، از پیشینه و عنصر اطلاعات مرتبط و یا خبر ساز خبری نیست و چنین است که خودش به تنهای یک خبر کوتاه اما نامفهوم است. در پاراگراف دوم، کلمه &quot;وی&quot; ارجاع به چه کسی است، اشرف غنی، آن دو خبرنگار و یا حامد کرزی؟ بعد این &quot;وی وی&quot; گفتن در متن خبری جالب نیست، خواننده را سردرگم می&zwnj;کند. این یکی از روش&zwnj;های رادیوی بی&zwnj;بی&zwnj;سی است که رواج کرده و دیگران هم آن را تکرار می&zwnj;کند.<br />
<br />
سرانجام، شما متوجه نمی&zwnj;شوید که این دو نفر توسط چه کسی لت و کوب شدند. پلیس، خود شخص رئیس جمهور کرزی، حنیف اتمر، چه کسی؟ آخر نقش وزیر داخله حنیف اتمر در این میان چیست؟ نقش آن دو نفر که لت و کوب شدند چیست؟ اشرف غنی احمد زی چه رابطه&zwnj;ی با آنان دارند؟<br />
می&zwnj;بینید که خواننده را با سردرگمی روبرو می&zwnj;کند.<br />
<br />
بدتر از همه اینکه ادامه گزارش هیچ ربطی نه به عنوان دارد و نه هم به متن. اما نویسنده&zwnj; آن کوشش کرده که همه چیز را با همدیگر چسب زده چیزی ازش بکشد. اگر دانشکده ژورنالیزم کابل، این گونه گزارش&zwnj;ها را روزانه نمونه قرار دهند، آنانی که بعدها در عرصه مطبوعات وارد خواهند شد، بدتر از این را باید شاهد باشیم. من نمیدانم، آقا <strong>قسیم اخگر</strong>، منحیث مدیر مسئول روزنامه هشت صبح، قبل از چاپ، نگاهی به این گزارش انداخته است و یا خیر. و بدتر از همه اینکه این خبر بیش از 12 ساعت آنلاین است، بدون تصحیح.]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>از بستر مریضی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.kabuli.org/archives/daily/001903.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.kabuli.org/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1903" title="از بستر مریضی" />
    <id>tag:www.kabuli.org,2009://1.1903</id>
    
    <published>2009-05-23T03:32:46Z</published>
    <updated>2009-05-23T03:42:06Z</updated>
    
    <summary></summary>
    <author>
        <name>نسيم فکرت</name>
        <uri>http://www.kabuli.org</uri>
    </author>
            <category term="روزانه" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.kabuli.org/">
        <![CDATA[<br />
اوقاتم تلخ است، چند روز است سخت مریضم. خنک خوردم یا نمی&zwnj;دانم چه بلایم شده. سردرد، گردن درد، کمردرد، ، شکم درد، جان درد و هزار دردی که بگویی در جانم هجوم آوردند. بدتر از همه این زانوی چپم است که یک سره از درد تیر می&zwnj;کشد. خیلی&zwnj; وقت شده ندویدم، در آمریکا یک ساعت و بیشتر از آن یکسره می&zwnj;دویدم، خیلی&zwnj;ها می&zwnj;گفتند که دوش بیش از حد خوب نیست، شاید تاثیر گذاشته. حتی انگشتانم یارای تایپ کردن را از دست داده&zwnj;اند. کتاب در دست می&zwnj;گیرم، کلمات و حروف&zwnj;ها پیش چشمم جان می&zwnj;گیرند، راه می&zwnj;رن و مه گیچ می&zwnj;مانم، چیزی را نمی&zwnj;بینم. چشمم میمالم باز خیره می&zwnj;شم که از قبل بدتر میشه. این وضعیتم است دیگه.]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>در برابر اهانت‌های خبرگزاری‌های ایران باید اعتراض جدی کرد</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.kabuli.org/archives/international/001902.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.kabuli.org/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1902" title="در برابر اهانت‌های خبرگزاری‌های ایران باید اعتراض جدی کرد" />
    <id>tag:www.kabuli.org,2009://1.1902</id>
    
    <published>2009-05-20T03:06:28Z</published>
    <updated>2009-05-20T04:02:50Z</updated>
    
    <summary></summary>
    <author>
        <name>نسيم فکرت</name>
        <uri>http://www.kabuli.org</uri>
    </author>
            <category term="بین المللی" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.kabuli.org/">
        <![CDATA[<br />
راستش قلبم درد می&zwnj;گیرد وقتی می&zwnj;بینم یک خبرگزاری رسمی یک کشور، دست به تحقیر و توهین افغانها و کتله محرومی می&zwnj;زند که از ابتدایی&zwnj;ترین حقوق انسانی هم محرومند. اگر دست به قلم ببریم هزاران موردی است که باید در مورد گندکاری&zwnj;های دولت ایران در افغانستان و اقصا نقاط دنیا نوشت اما می&zwnj;دانید که آنان تحمل انتقاد را هم ندارند، مثل زنبور به جان آدم می&zwnj;چسپند که چرا به ما گفتی ما زهرآگین و مسمومیم و چرا بالهای مان چرکینند. که بگوید نه. از غارت برآی به غارت درآی و بعد هم خون ایرانی، روح ایرانی، و چشم و گوش ایرانی وا می&zwnj;دارد شان که به دیگران توهین کنند. حس نشنالیستی به این حد که روی ارزش&zwnj;های انسانی پا بگذارند. خون نشنالیسم ایرانی به این حد که ملتی را مورد توهین و حقارت قرار داد. دولت نامرد و نامسئول کرزی، در چنین مواردی مسئول است که باید سفیر ایران در کابل را احضار کند. <br />
<br />
من از محصلین دانشگاه کابل و جوانان شجاع و با غرور وطنم که این یادداشت را می&zwnj;خوانند خواهش می&zwnj;کنم قدمی بردارند در جهت اعتراض نسبت به توهین خبرگزاری&zwnj;های رسمی و دولتی ایران به مردم افغانستان. این بار اول نیست و آخر هم نیست بلکه چندین موردی است که آنها دست به تحقیر و توهین افغانها می&zwnj;زنند و حتی در برخی مواقع گستاخانه به ارزش&zwnj;های ملی مان و افتخارات مان اهانت می&zwnj;کنند. بس است در سایه نشستن و نگرستن، از این بهتر نخواهد شد.<br />
<br />
این اقدام بسیار هم ساده است. این موضوع را به گوش نمایندگان ملت در پارلمان برسانید. متن گزارش ایسنا را چاپ کنید و عکس&zwnj;ها را نیز. بعد، از گزارش کوپی بگیرید و به چندین جای پخش کنید و انگیزه بدهید که عکس&zwnj;العمل چه باشد. به کسانی که در پارلمان هستند جدا بخواهید که آنان مسئولند که در برابر این گونه اهانت&zwnj;ها بایستند و اعتراض کنند.<br />
<br />
بهرحال، امروز و دو روز می&zwnj;گذرد و ما آینده درخشانی داریم. فرزندان این سرزمین روزی یخن آنان را خواهند گرفت. تاریخ فراموش نخواهد شد و ما دوست و دشمن را خواهیم شناخت. <br />
<br />
مواردی که من به آنها اشاره کردم، تنها نمونه&zwnj;های کوچکی است. من از یک حکومت دکتاتور و یک حکومتی که حساب و کتابش مشخص باشد حمایت می&zwnj;کنم. آنوقت نه کسی مرد خواهد بود ملتی را توهین کنند و نه هم جاسوس بفرستند. طالبان یازده نفر جاسوس ایران را در مزار شریف اعدام کردند. آنها می&zwnj;دانستند که با ایران چگونه رفتار کنند. <br />
امروز در صد زیادی از افغانهای که در تحصیلات عالی در ایران مشغول هستند از طرف دولت ایران مجبور به جاسوسی می&zwnj;شوند. چندین موارد مشخصی است که آنان گیر افتادند.<br />
<br />
من از وضعیت کشورم بسیار متاسفم. می&zwnj;دانم ما هرچند با ایران مشترکات زیادی داریم اما حس و خون جنون آمیز نشنالیسم ایرانی، وقعی نمی&zwnj;گزارد که این دو ملت باهم نزدیک شوند.]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>باز هم تحقیر افغان‌ها توسط خبرگزاری ایسنا</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.kabuli.org/archives/international/001901.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.kabuli.org/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1901" title="باز هم تحقیر افغان‌ها توسط خبرگزاری ایسنا" />
    <id>tag:www.kabuli.org,2009://1.1901</id>
    
    <published>2009-05-17T19:25:47Z</published>
    <updated>2009-05-19T08:28:32Z</updated>
    
    <summary></summary>
    <author>
        <name>نسيم فکرت</name>
        <uri>http://www.kabuli.org</uri>
    </author>
            <category term="بین المللی" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.kabuli.org/">
        <![CDATA[<div align="center"><br />
<img height="151" width="450" alt="تصویر دختران مهاجرین افغان در تهران" src="/UserFiles/Image/afghan in tehran.jpg" /><br />
</div>
<br />
این مطلب به نحوی واکنشی است نسبت به <a style="" href="http://www.isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1234744&amp;Lang=P">گزارش تحقیرآمیزی در خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) در باره افغانهای مهاجر در ایران</a>. <strong>امیر هادی انواری</strong> قبلا نسبت به این گزارش توهین&zwnj;آمیز <a href="http://mynotesaha.blogfa.com/post-245.aspx">اعتراض</a> کرده است که قابل قدر است. من بارها در مورد ایران و برخوردهای نادرستی سربازان دولت ایران و گاهن مردم نسبت به افغانها نوشتم اما فکر می&zwnj;کنم بهتر است از این به بعد گزارش&zwnj;های قالب&zwnj;وار ساخت که هر بار فقط واژه&zwnj;ها را جایگزین کرد و به همان شیوه خبرگزاری&zwnj;های ایران دست به کار شویم.<br />
گزارش تحقیرآمیز ایسنا را در <a href="http://www.isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1234744&amp;Lang=P"><strong>اینجا</strong></a> بخوانید.<br />
<a href="http://www.isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1234774&amp;Lang=P">گزارش تصویری 1</a>، <a href="http://www.isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1234788&amp;Lang=P">گزارش تصویری 2</a>، هر دو را به دقت ببینید.<br />
<br />
می&zwnj;خواهم اول امیر را بصورت مستقیم مخاطب قرار بدهم و بعد گزارشگر و مدیر مسئول ایسنا را که نمیدانم غباری حسادت و تعصبی که بر وجدان آنان سنگینی کرده است - اجازه می&zwnj;دهد به خود شان که یک لحظه، سر در لاک شان فرو ببرند و یک لحظه احساس انسانی بکنند یا خیر. شاید کسی پیدا شود، وضعیت شکننده و وخیم افغانهای مهاجر را درک کند و حرف&zwnj;های آنها را بشنود.<br />
<br />
امیر جان و خانم منا هوبه بی&zwnj;فکر! غصه نخورید، کار کار است چه در پشت کامپیوتر چه در لوله فاضلاب، چه در قصر ریاست جمهوری، همه به نحوی کارند و به اصطلاح ما &quot;غریبی&quot; است. حقارت در پیشه، در حرفه نیست، در شغل نیست، حقارت در وجدان کسی است که قضاوت ناعادلانه می&zwnj;کند، حسادت می&zwnj;کند، از تعصب به بی&zwnj;مایگی سقوط می&zwnj;کند. کار کارست، مثل شغل مقدسی که خانم منا هوبه دارد اما او غافل است، غافل از جنبه&zwnj;های انسانی و بشردوستی است. در کار، هیچ عیب و نقضی نیست اما خانم منا هوبه زهرآگین است و مسموم. او را به شفاخانه (بیمارستان) باید برد و شستش ورنه برای بعدها، اقوام چون کرد و لر و ترک ایران نشین هم از او صدمه خواهند دید. <br />
<br />
حالا روی دیگری این قضیه را بنگرید. فرض کنید، خانم منا هوبه، از طریق همین وظیفه&zwnj;اش سفیری است که می&zwnj;خواهد فرهنگ ایران و ایرانیت را به دیگران معرفی کند. او سفیری است که می&zwnj;خواهد روشنگری کند و اطلاع رسانی. برای ایران و ایرانیان چه مانده که او نکرده است؟ متاسفم به چنین خبرگزاری و ژورنالیستی!<br />
<br />
بلی، گفتم کار کارست، چه غنی سازی اورانیوم و به گه دادن یک ملت و چه سر در چاله فرو بردن و زحمت کشیدن و نان حلال پیدا کردن، در هر جایی دنیا اینطوری است که باید زحمت کشید. شاید خبرنگار ایسنا از ایران بیرون نرفته و ندیده، اما من شنیدم که همین برخوردی را که همزبانان ایرانی نسبت به افغانها دارند، دیگران نسبت به ایرانی&zwnj;ها دارند. در خیلی از کشورهای غربی که من رفتم شنیدم که از بعضی ایرانی&zwnj;ها به عنوان دغلباز و دزد یاد می&zwnj;کنند - حداقل در برابر افغانها احترام دارند منحیث انسانهای زحمتکش و کار کن. نه دور و نه دیر، در همین دوبی وقتی یک بایسکل (دوچرخه) دزدیده می&zwnj;شد همه سراغ ایرانی&zwnj;ها را می&zwnj;گرفتند که ایرانی&zwnj;ها دوچرخه دزدند. بلی، همان ایرانی که امیر می&zwnj;گوید زیر پایش نفت جاری است و خانم منا هوبه آنان را برترین موجودات دنیا ترسیم می&zwnj;کند. اگر باور نمی&zwnj;کنید بروید در دوبی ببینید. در بر دوبی، در دیره دوبی، جمیره، الممزر، در خیابان جمال ناصر، کوچه و پس کوچه&zwnj;ها هنوز از ایرانی&zwnj;های که به دنبال یافتن لباس ژنده&zwnj;، غذا، کاسه و پیاله&zwnj; در میان زباله&zwnj;ها هستند، پر است. باز هم کار کار است چه در درون لوله فاضلاب تهران، چه در درون زباله&zwnj;دانی&zwnj;های دوبی.<br />
<br />
من خودم بارها با چشم سرم دیدم که صبحگاهان، ایرانی&zwnj;ها زباله دانی&zwnj;ها را می&zwnj;گشتند تا در میان کثافات چیزی بیابند و با لنچ و یا همان کشتی کوچک باری به ایران، جزیره کشم، انتقال می&zwnj;دادند. بلی، این هم نوعی کار است و غریبی، چرا ما باید تحقیر کنیم آنان را. کار وظیفه مقدسی است که حتی بعضی وقت&zwnj;ها دریای نفت نمی&zwnj;تواند آن را برای ساکنانش مهیا کند تا چه رسد به جاری شدن آن در سر دسترخان (سفره). آنان ماحصل نفت است که در زیر پای ایرانیان جاری است و افغانها هم نتیجه جنگ&zwnj; علیه شوروی و جنگ&zwnj;های داخلی است که از جنگ به ایران و پاکستان فرار کردند.<br />
<br />
در همین کابل، در سال 2005 چندین نفر ایرانی را دیدم که به دلیل اعتیاد کابل آمده بودند. در کوته سنگی مقر داشتند و همراه با افغان&zwnj;های معتاد در سرک&zwnj;ها می&zwnj;گشتند و آخرالامر هم شنیدم که تلف شدند. در همین کابل، زنان ایرانی آمدند و به تن فروشی نایل شدند. این هم شغل پردرآمدی است چون از جیب خارجی&zwnj;ها دالر و یورو می&zwnj;ریزد نه درهم. دوبی را مثال نمی&zwnj;زنم، لاهور و کراچی را مثال نمی&zwnj;زنم و ترکیه را هم. اما همه ایرانی&zwnj;ها اینطوری نیست و همه افغانها هم سر در فاضلاب فرو نمی&zwnj;کنند. اگر نفت زیر پای ایرانی&zwnj;ها جاری بود، ما امروز ایران بهتر می&zwnj;دیدیدم، احمدی نژادهای بهتر می&zwnj;دیدم که هاله نور احاطه شان کرده بود و کشور را وضعش بهتر کرده بود تا حداقل حسادت و تعصب وجود نمی&zwnj;داشت. اما می&zwnj;بینید که امروز این هاله&zwnj;های نور، باعث ازیاد تعصب و حسادت و کوردلی شده است.<br />
<br />
اما ای برادر و خواهر همزبان ایرانی! چرا این همه کدورت و نفاق؟ چرا این همه تحقیر و توهین؟ آیا زور تان به یک کارگر بیچاره افغان می&zwnj;رسد که در باره&zwnj;اش گزارش تهیه کنید و به هر نوع و شکلی که عکس بگیرید به خود حق می&zwnj;دهید. آنان نمی&zwnj;تواند حتی در مقابل کمره (دوربین) عکاسی شما نه بگویند، چون این حق را از او گرفته&zwnj;اید. تو از جسم خسته و بی&zwnj;حس عکس می&zwnj;گیری و از کسی که نمی&zwnj;تواند در برابرت نه بگوید چون او می&zwnj;داند که با تهدید روبروست. ببین، حتی ژستی که در مقابل کمره&zwnj;ات گرفته&zwnj;اند راحت نیستند اما تو پر رو و گستاخ بودی. در همین گزارشت ببین! آخر کار ژورنالیستی این نیست منا هوبه! من هزار بار متاسفم به این نوع ژورنالیزم که در ایران است و تو آنرا تجربه می&zwnj;کنی.<br />
<br />
خبرنگار ایسنا به هموطنانش نهیب می&zwnj;زند که: &quot;<strong>هرچند تهراني&zwnj;ها هنوز وقتي واژه &laquo;افغاني&raquo; را مي&zwnj;شنوند ياد چيزهاي خوبي نمي&zwnj;افتند</strong>&quot;، راست است، باید واضح می&zwnj;نوشت که افغانها روزی کشورگشا بودند و بر سرزمین ایران حکومت کردند و آرزوی فتح قاره داشتند. آنان فرزندان این خاک بودند و امروز هم زنده&zwnj;اند.<br />
<br />
متن گزارش را بخوانید، جدا از اینکه از بی&zwnj;منطقی رنج می&zwnj;برد، نویسنده گزارش حتی اطلاعات پایه ندارد که در مورد اتحاد شمال و مبارزه آنان علیه طالبان چگونه بنویسد.<br />
<br />
این جمله را بخوانید:&quot; <strong>يكي گوني به دست مي&zwnj;گيرد و از ميان آشغال&zwnj;هاي پشت در خانه&zwnj;هاي ما سرمايه جمع مي&zwnj;كند</strong>&quot;، عجیب سرمایه&zwnj;ای، قربان آن خانه&zwnj;های که پشت و پیشش سرمایه می&zwnj;ریزد. من تعجب می&zwnj;کنم که آن عده از ایرانی&zwnj;ها با چنین وضعیت مطلوب در کشورش، چرا وظیفه افغانها را در دوبی، در کوچه و پس کوچه&zwnj;ها انجام می&zwnj;دهند. آنهم اکثر وقت&zwnj;ها با دزدی و غارت همراست اما من مطمئنم که اندک موردی شاید پیدا شود که یک افغانی دست به دزدی بزند.<br />
<br />
از لحنم معذرت می&zwnj;خواهم اما چگونه باید نوشت؟ از یک خبرگزاری مطرحی مثل خبرگزاری دانشجویان ایران، نشر این گونه گزارش بدور است. کار یک خبرنگار و یک خبرگزاری این نیست که به دولت هدایت بدهد که چرا افغانها را اخراج نمی&zwnj;کنید. کار روزنامه نگار این نیست که فتنه ایجاد کند. گزارشگر بی&zwnj;آنکه به مشکلات اصلی مانند تعامل اجتماعی، صحت و بهداشت، آموزش و حتی پدیده مهاجرت بپردازد به زندگی شخصی و موارد پیش پا افتاده و اکثرا از روی حسادت و تعصب پرداخته است. <br />
<br />
یادم است که دقیقا یک هفته پیش تعداد زیادی از استادان دانشگاه&zwnj;های افغانستان به ایران دعوت شده بودند و در آن بحث گسترش زبان فارسی، همکاری، همدلی و کار مشترک بین فارسی زبانان افغانستان، ایران و تاجیکستان مطرح شده بود که قرار این سه کشور با هم کار کنند. اما این دیگر چیست؟<br />
<p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal"><span lang="FA" style=""><strong>مطالب مرتبط و پیشنهادی:<br />
</strong></span><a class="titr" href="../../../archives/international/001476.php">توهین صریح خبرگزاری فارس ایران به مردم افغانستان</a>  </p>
<p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal"><span lang="FA" style=""><strong></strong></span><a href="../../../archives/international/000220.php" class="titr">سياست فرسوده و افشاگری سايت بازتاب</a> <br />
</p>
<p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal"><a href="../../../archives/international/000168.php" class="titr"> سياست&zwnj;های بی&zwnj;اساس ايران در منطقه</a>  </p>
<p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal"><a href="../../../archives/social/001466.php" class="titr">اولین مدال المپیک برای افغانستان</a>  <br />
</p>
<p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal"><a href="../../../archives/international/000058.php" class="titr">حقوق انسانی مهاجرین افغان در ایران</a>  <br />
</p>
<p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal"><a href="../../../archives/international/001422.php" class="titr">همدلی از همزبانی بهتر است</a>  <br />
</p>
<p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal"><a href="../../../archives/international/001417.php" class="titr">فقط دوستان ایرانی و همزبانانم بخوانند!</a>  <br />
</p>
<p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal"><a href="../../../archives/international/001401.php" class="titr">چرا کشور ایران رشد نکند؟</a>  <br />
<a href="../../../archives/daily/001400.php"><span lang="FA" style=""><strong></strong></span></a></p>
<p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal"><a href="../../../archives/daily/001400.php"><span lang="FA" style=""><strong> نسل محمود احمدی نژاد</strong></span></a><br />
</p>
<p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal"><a href="../../../archives/social/000604.php" class="titr">اخراج هنرمندان ايرانی از افغانستان</a>  </p>
<p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal"><a href="../../../archives/social/001080.php" class="titr">دو خاطره بد از دو کشور همسایه - پاکستان و ایران</a>  <br />
</p>
<p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" dir="rtl" class="MsoNormal"><a href="../../../archives/politic/000967.php" class="titr">بعد از احمدی نژاد، طالبان علاقمند ديدن نيويورک است</a>  <br />
</p>
<a href="../../../archives/politic/000924.php" class="titr">محمود احمدی نژاد در کابل</a>  <br />
<br />
<a href="../../../archives/international/001784.php">چرا ایران پر از نفرت است؟</a>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>آدم بزرگهای سرزمین من</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.kabuli.org/archives/daily/001900.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.kabuli.org/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1900" title="آدم بزرگهای سرزمین من" />
    <id>tag:www.kabuli.org,2009://1.1900</id>
    
    <published>2009-05-16T18:31:20Z</published>
    <updated>2009-05-17T00:46:10Z</updated>
    
    <summary></summary>
    <author>
        <name>نسيم فکرت</name>
        <uri>http://www.kabuli.org</uri>
    </author>
            <category term="روزانه" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.kabuli.org/">
        <![CDATA[<br />
حدس بزنید، آدم بزرگ&zwnj;ها چه نوع آدم&zwnj;های اند. افغانستان، پر است از آدم بزرگ&zwnj;ها. آدم بزرگ&zwnj;های که&nbsp; به نحوی برای خود شان بزرگند. قصه از این قرار است:<br />
<br />
در راه برگشت به افغانستان، مجبور بودم شش ساعت در میدان هوایی واشنگتن دالاس متنظر پرواز بعدی به طرف دوبی بمانم. ساعت نه و نیم، از میز خطوط یونایتد ایرلاین اعلام شد که بوردین شروع است. اگر به آمریکا و یا کشورهای دیگر سفر کرده باشید، معمولا بوردینگ بصورت گروه گروه است. مثلا کسانی که تکت تجاری دارند همیشه در اولویت قرار دارند اما بقیه که تکت معمولی دارند، معمولا طبق ردیف چوکی&zwnj;ها و یا هم طبق نوبت در صف بوردینگ باید ایستاده شوند و از طرف افراد مسئول پرواز، طبق شماره صدا زده می&zwnj;شوتد. من شماره تکتم 4 و چوکی&zwnj;ام 38b بود. معمولا همیشه دو صف است: A و B و صف کسانی که تکت تجاری و یا همان تکت قیمتی را دارند در صف A است و اول.<br />
<br />
صف A خالی شد اما صف B هنوز به همان درازی&zwnj;اش باقی مانده بود. یک دفعه در صف A سر و کله چار و پنج نفر پیدا شد که تکت معمولی در دست داشتند ورخطا خود شان را رساندند به شخصی که تکت&zwnj;ها را کنترول می&zwnj;کرد. از دور دیدم، با خودم گفتم اینها یا افغان هستند، یا ایرانی، یا عرب و یا هم ترک، از یکی از این طایفه&zwnj;های بی&zwnj;باک هستند که عجله دارند و کار شان انجام&zwnj;نشده مانده است و صف را هم نمی&zwnj;بینند. از یک برخورد آنان حدس زدم که افغانند. با شخصی که تکت&zwnj;های شان را می&zwnj;دید، به نحوی برخورد کردند که کوشش می&zwnj;کردند بزرگی شان را در تون صدا و ژست شان برسانند که آدم&zwnj;های مهمند از هرجایی که هستند، در صف ایستادن هم مهمند که نباید انتظار بکشند. شما حدس بزنید، برخورد آدم بزرگها چگونه است؟ در همان گیرو دار که تکت و پاسپورت&zwnj;های شان در دست داشتند، یک دفعه یکی از آنان به عقب نگاه کرد: واه، این که استاد <strong>حسین فخری</strong> رئیس حوزه هفتم پلیس است. سه چار تای دیگر هم همراه اوست، لباس&zwnj;های بیشتر شکل آدم&zwnj;های مهم و استخباراتی را در تن دارند.<br />
من همیشه کارم با حدسیات است، این بار هم حدس زدم و حدسم درست از آب درآمد که آدم&zwnj; بزرگها از افغانستانند.<br />
<br />
من به یکی از آنان راهنمای ناچیزی کردم. او در ردیف پیش نشسته بود و من در ردیف عقب. بعد از مدتی، همانطور که صحبت می&zwnj;کردیم، از من پرسید:&quot; از کجا هستی&quot;. من ازش خواستم حدس بزند که من از کجایم. گفت:&quot; از ایران هستی و یا افغانستان؟&quot;. در جوابش گفتم: &quot;من از افغانستان هستم و هزاره، قبل از اینکه او بگوید از افغانستان است، به شیوه خودش پرسیدم: &quot;شما از تاجیکستان هستید و یا از افغانستان؟&quot;. او در جوابم گفت، از افغانستان است و از دره پنجشیر شریف.<br />
<br />
این اولین موردی نیست که با یک هموطنم برمی&zwnj;خورم که از من می&zwnj;پرسد از ایران هستم و یا از افغانستان. بلی برادرانی که از هوادارن شورای نظار هستند در برخورد با ما همیشه این گونه لطف می&zwnj;کنند. طالبان گفته بودند، تاجیک&zwnj;&zwnj;ها به تاجیکستان بروند و هزاره&zwnj;ها به گورستان. اما این دو تا را که طالبان خوش نداشتند امروز یک پنجشیری از یک هموطنش، کسی را که خوب می&zwnj;داند از افغانستان است و بعد از یک ساعت حرف زدن، می&zwnj;پرسد از ایران هستی و یا از افغانستان. یعنی اینکه افغانستان تنها مال دره پنجشیر است و اگر کسی به لهجه پنجشیری گپ نزند از افغانستان نیست. یادم هست، بعد از شهادت مزاری و تسلط شورای نظار در مناطق هزاره&zwnj; نشین، هزاره&zwnj;ها از دست آنان به بینی رسیده بودند و هر روز خدا خدا می&zwnj;کردند که به زودی طالبان بیایند، باور می&zwnj;کنید؟ بپرسید از کسانی که در سالهای 1384، 85 و 86 در کابل، تحت تسلط نیروهای شورای نظار زندگی کردند، چه دیدند.<br />
<br />
حال، در عرصه سیاست نیز چنین است. شما جنگ&zwnj;های داخلی را بیاد بیاورید. قتل عام افشار و رنجی که مردم هزاره از دست شورای نظار دیدند. تا صد سال دیگر هم که شده هیچ هزاره&zwnj;&zwnj;ای از کاندیدای که مربوط به شورای نظار باشد و آنهم از دره آمیر صاحب احمد شاه مسعود بیاید حمایت نخواهند کرد مگر اینکه پاه بر خون شهدای غرب کابل و فرزندانی که در مقاومت غرب کابل و افشار شهید شده اند، بگزارند.<br />
<br />
می&zwnj;بینید، مشکل تا کجاست. آدم شاخ درمی&zwnj;آورد وقتی با اینگونه موارد و مشکلات هر روز روبرو می&zwnj;شود. عجیب روزگاری است، شهروندان یک کشور به همدیگر اعتماد ندارند و هویتش را انکار می&zwnj;کند. از بی&zwnj;سوادها و از آنانیکه از دره&zwnj;ها و کوه&zwnj;ها بیرون نرفته&zwnj;اند چه گله کنیم وقتی می&zwnj;بینیم افراد رسمی و دولتی این گونه برخورد می&zwnj;کند؟<br />
<br />
منتظر طوفان نوح باشیم و یا رنج برده و رفته رفته بمیریم؟]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>چقدر شکننده هستیم؟</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.kabuli.org/archives/daily/001899.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.kabuli.org/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1899" title="چقدر شکننده هستیم؟" />
    <id>tag:www.kabuli.org,2009://1.1899</id>
    
    <published>2009-05-15T18:21:16Z</published>
    <updated>2009-05-15T19:50:46Z</updated>
    
    <summary></summary>
    <author>
        <name>نسيم فکرت</name>
        <uri>http://www.kabuli.org</uri>
    </author>
            <category term="روزانه" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.kabuli.org/">
        <![CDATA[<br />
بعضی وقت&zwnj;ها زندگی این طوری است دیگه. پر از دغدغه، دغدغه&zwnj;های که به خودی خود بوجود نمی&zwnj;آیند بلکه ما سازنده آن هستیم. دغدغه&zwnj;های که بعد دامنگیر مان می&zwnj;شود و ما آنرا مشکل می&zwnj;نامیم و بعد دست و پنجه با اش نرم و سخت می&zwnj;کنیم. عجیب است نه؟ هرگز فکر کرده&zwnj;اید که خیلی از مشکلات را خود مان به گونهء ناخودآگاه باعث می&zwnj;شویم؟ فکر کرده&zwnj;اید وقتی بخواهید در مقابل خواستی که تمایل چندانی به آن نداری و نتوانی از آن بگذری؟ صحت و عافیت وجود مان هم همینطور است. اگر اندکی غفلت کنیم به این معنی است که به مرگ پیام گرم فرستادیم.<br />
<br />
دیشب، بدون بالشت استراحت کردم، به پشت انداختم و نمی&zwnj;دانستم اندک اندک سرم به عقب میره و دهانم باز می&zwnj;مانه و بعد هم نفسم تنگ میشه و من یک قدم نزدیک به مرگ می&zwnj;شوم. زمانی از خواب بیدار شدم که نفسم به تنگ آمده و گلویم سخت درد گرفته و عضوله&zwnj;های بازوی راستم سست شده بودند. با عجله نشستم و در تاریکی سرم را چپ و راست چرخاندم. از بازوی راستم گرفتم، شورش دادم که زنده هستم یا نی.<br />
<br />
دردی که از گلویم مرا می&zwnj;رنجاند بدتر از بازویم بود. کفش&zwnj;هایم را زیر سرم کردم، کفش&zwnj;های سخت و ناموزون و نامانوس اما چاره چیست. من گاهی با پتلون استراحت می&zwnj;کنم اما آخر شب به شدت در عذابم. امروز، خستگی شب مرا در تمام روز همراهی کرد. و حالا اگر چیزی بخواهم مطالعه کنم به معنی این است که به زور نان می&zwnj;خورم.<br />
<br />
گفتم با این حالت که وضعیتم قرمش است و بدگون، بگذار کلمات در قافیه پست مدرن سرایی تیغ شوند.<br />
<br />
سلمان!<br />
چرا خشتک افتاده<br />
لت و پاره<br />
و دهن کف<br />
راه میری؟<br />
<br />
از عصابم<br />
در عذبم<br />
مایه بدبختی تنم<br />
نه خرده هوشی است<br />
نه کفشهایم<br />
مرا<br />
نه دیواری است<br />
مرا<br />
نگفتنی است.]]>
        
    </content>
</entry>

</feed> 

