اى تف بر همه اين پستى و فرومايگى. من نميدانم غيرت افغانى و مزخرفات از اين قبيل تا چه وقت سوار تن اين ناكسان جاهل خواهد بود. من امروز توسط یکی از همانهای که داد از غیرت افغانی میزند شکنجه شدم. من امروز رنج ديدم و اهانت شدم. همين لحظه رفتم در آيينه صورتم را ديدم. چقدر شكنجه شدم امروز. از دل من خدا خبر دارد. نمىخواستم اين موضوع را در اينجا بنويسم اما راستش، امروز بسيار شكنجه شدم و خواستم شما را از اين حادثه آگاه بسازم.
صبح زود رفتم، كميته ژورناليستان به ديدن رحيم الله سمندر. آنها ميرفتند به طرف وزارت اطلاعات و فرهنگ. امروز كنفرانس مطبوعاتى داشتند ظاهرا. من از آنجا بيرون شدم و ميرفتم طرف دشت برچى، منزل مامايم كه نسخه قبلى مادرم را بگيرم. در ايستادگاه هرچه منتظير ماندم تكسى نيافتم. مجبور شدم به مينى بسهاى شخصى بالا شوم. اشتباه از اينجا شروع شد كه بكس پولم را كشيدم و از ميان چند پنصدى و هزارى، يك ده افغانى را كشيدم، دادم به نگران مينى بس و مجبور شدم، سر پا بايستم. فكر مىكنم تنها اين مورد بود كه توجه شخصى كه بعدا برايم مشكل خلق كرد، به حد كافى جلب كرد. چند لحظه گذشت من به آخر موتر (ماشين) نگاه كردم و ديدم مردى با لباس افغانى و كوت پنلگى، طرفم نگاه مىكند و با سرش اشاره مىكند كه بيا بيا اينجا جايی يك نفر هست. من رفتم و نشستم. در ايستادگاه گولاى دواخانه، در پل سوخته، پايين شدم كه يك جوره دستكش بگيرم، يخم زده بود. همينكه از مينى بس پايين شدم، ديدم كسى با خشونت به جيبهايم دست مىزند. ديدم، همان شخصى كه در كنارم نشسته بود هست. با خودم گفتم، خوب خير است، حتما چيزى ازش گم شده و دچار سوء تفاهم شده است. ديدم نه قضيه جدى تر اين گپهاست. مرا با خودش گرفته برد.
در همان نزديكى سه چهار تا پوچول پوليس، در دم غرفه شان گشت مىزدند. وقتى مرا ديدند، آمدند با خشونت بردند به اطاق شان و اين والدالزناى كه با من بود شروع كرد به جيغ و فرياد زدن كه اين آدم سيزده هزار افغانى همراه با يك موبايل قيمتى ام را در داخل مينى بس (مينى بوس) از جيبم زده است. من هرچه از پوليس خواهش كردم که حرف بزنم به من فرصت ندادند. مرا تهديد كردند و گفتند: تنها خو نبودى، برو او كسى ديگه ره پيدا كن كه برش پول را تسليم كردى. من شوكه شده بودم و هيچ نمىدانستم چه اتفاق بر من ميافتد. بدتر اينكه وقتى من خواستم گپ بزنم، يكى از آن پوچول پليسها با لغت كثيفش به من زد. بهرصورت، من از آنها خواستم كه مرا به يكى از حوزههاى مربوطه ببرد.
پليس هر دو دستم را به پشتم دستبند زد و مرا از ميان آن آدمهاى كه به تماشايم آمده بودند عبور داد. چند تاى از آن تماشاچيان بلند گفتند: وله چه كيسه بور لوكسى، مثل اينكه اين لوكسىاش هم از كيسه بورىاش است، يكى ديگرى از همانها گفت: ببر حرامزاده را تا براى ديگران عبرت باشد. يكى ديگر از داخل مينى بس، صدا زد: اى كيسه بورا كل شان امى رقم لوكسند.
پوليس، تكسى را دست داد. خودش، من و آن حرامزاده در تكسى نشستيم و رفتيم حوزه سوم پليس. حالا هركس به من كيسه بور صدا مىزند. مرا مستقيم بردند به شعبه جنايى. بعد از بررسىهاى ابتدايى مرا انتقال دادند به شعبه كشف و بررسى. وقتى وارد شعبه كشف و بررسى شديم، دو كارمند در شعبه بود. بلند گف: وله اينه، آخر ماه شد و گاو ما هم زاييد.
آنها سراپايم را ورانداز كردند و خنديدند. گفتند، او بچه به قيافت نميخوره امى كاره باشى، چطور چنين عمل زشتى را انجام دادى. به من فرصت نمىدادند و پشت سر هم حرف میزدند. از من شروع كردن به پرسيدن كه: هيروينى هستى، ترياكى هستى، تنها كيسه بور هستى يا دزدى هم ميكنى و از اين قبيل سوالات. من از آنها خواهش كردم كه به من فرصت بدهند حرفم را بزنم. خوشبختانه كارت دفتر ملل متحد را با خودم داشتم و گفتم من كارمند يك سازمان معتبر جهانى هستم نه كيسه بور و دزد. من تمام كارتهاى كه از بانكها و جاهايى ديگر داشتم به آنها نشان دادم. و سرانجام اين قضيه به جايى كشيده شد كه ما رفتيم دفتر رئيس امنيتى حوزه سوم پليس. من كارتم را به او نشان دادم و خودم را كامل معرفى كردم. رئيس حوزه سوم، به آن حرامزاده و دغلباز هشدار داد كه او دروغ مىگويد و هيچ سند و نشانهاى از اين ادعا در دست ندارد. بعد از اين گپ، آن حرامزاده كه هردم مىگفت: من بچه شور بازار هستم، من كسى هستم كه توره خام قورت ميكنم، شروع كرد به گريه كردن كه من هيچ چيز ندارم، گوشواره زنم را فروختم، فلان چیز زنم را فروختم... آمده بودم سودا بخرم، پولم را از جيبم زدند. چنان ناله و فرياد راه انداخت كه من راستش مجبور شدم از جيبم دو هزار افغانى (معادل ۴۰ دالر آمريكايى) به او بدهم. همينكه پول را از دستم گرفت گفت خير ببينى. من برش گفتم، تو آدم كار كشتهاى هستى در اين كارت اما متاسفانه چه كنم كه پليس پليس نيست ورنه تو پاداشت بالاتر از اين بود.
دستم را گرفت و از خوشحالى ميخواست رويم را ببوسد، من خودم را دور كردم ازش. او در نظر من، بيشتر به يك لاشخور شباهت داشت تا يك انسان. پولش را گرفت و رفت.
من مديون يكى از دوستانم هستم. اگر او و آشنايىهايش در حوزه سوم امنيتى پلیس نبودى، معلوم نبود تا چه وقت من در زندان بودم. من از اين دوستم بسيار زياد شكر گذارم.
خواستم اين موضوع را با شما در ميان بگذارم و حداقل براى شما تكرار نشود. متاسفانه از اينگونه آدمها امروزه آنقدر زياد شده است كه مردم به تنگ آمدهاند. پليس كابل، آنقدر ضعيف است كه حتى توانايى ثبت جزئيات آن حرامزاده شوربازار را نداشت كه هردم مىگفت زاده شوربازار است و از کابلیان اصیل است. پليس، حتى در فكر اين هم نشد كه اين آدم دوباره و چند باره اين كار را در جاهايى ديگر تكرار مىكند. سرانجام همين مامورهاى كشف و بررسى از من پول گرفتند. من به آنها هزار افغانى (معادل ۲۰ دالر آمركايى) پول پرداختم.
من وقتى طرف شوربازار، كوچه سنگتراشى، كوچه خرابات مىروم، ميترسم چور نشوم. خدا شما را از اينگونه آدمها نجات دهد. آنها متاسفانه در سطح بسيار پاين از فهم، درك و سطح زندگى قرار دارند و نهايت سفله هستند. براى آنها مكتب، انسانيت، حيا و فرهنگ معنى ندارد. همانى كه افتخار مىكند كه از كوچه شوربازار و از كابليان اصيل هست، او يكى از فرومايهترين انسانى است كه نمونهاش هم همين انسانى بود كه امروز در جلد لاشخور ظاهر شده بود.
متاسفانه آدمهاى خوب شهر كهنه كابل، مانند شور بازار، و حوالى آن اكثرا مهاجر شدند و رفتند بيرون از افغانستان. امروز، جايى شان را دو سه تا حرامزاده و لاشخورى مانند اين يكى گرفتهاند كه از اين طريق از مردم اخاذى مىكنند. آنكه با افتخار به سينهاش مىكوبد كه بچه شوربازار هست، به او اعتماد نكنيد، او سخيف است و او فرومايهترين انسان است. من مطمئينم اين لاشخور كه امروز مرا در چنين مخمصهى گير انداخته بود فردا با كسان ديگر همين چال و نيرنگ را به كار خواهد برد. من نميدانم، چگونه از دست اين گونه لاشخوران نجات يابيم.
هنوزم من دچار شوك هستم. و فكر مىكنم، بر من، چه اتفاقى بود كه افتاد. من هنوز نميدانم بر من چه گذشت.
از کالای پلنگیش معلوم شد که بچه شوربازار نیست و متعلق به کدام خطه قهرمان پرور است.
فکرت عزیز سلام.
با شما همدردی می کنم. این قضایا درصورتی جالب می نماید که آدم تجربه کند. اما دراین نوشته ات بسیار کوشیده اید که خود را لوکس نشان بدهی. درحالی که شما را می شناسیم. چندان لوکس هم نیستید. قیافه ات یک کمی شباهت به کیسه بر ها می ماند.
محترم محمد صادق
یکی از دزد های کوچه یی بالای نسیم فکرت راه جوری کرد و چند پول حرام کمایی کرد. نسیم با وجود اینکه در کابل زندگی میکند و از همه احوال باخبر است بکسک پولش را طوری گشوده است که آن حرامزاده در آخر سرویس متوجه شد. حال شما میایید و این موضوع را به دردی که نمیدانم 200 یا 300 ساله است پیوند میدهید. عزیز جان تاریخ شاهد است و کسی از گذشته منکر نیست. ولی جیب بری و کیسه بری و هزار رقم دزدی از کابینه و پارلمان گرفته تا روی سرک در کابل امروز برآلا و روشن است که همه میدانند به قوم و ملیت کاری ندارد. وقتی مساله مفاد به میان میاید هیچ کسی ملیت و وطندار و غیره نمیشناسد. طور مثال اگر برهان الدین ربانی علاقمند به مردم بدخشان باشد باور کنید که یک نفر بدخشانی غریب در خود بدخشان یافت نخواهد شد. جناب ربانی آنقدر ثروتمند است که تمام بدخشان را آباد خواهد کرد. جناب فهیم همانقدر ثروتمند است که پنجشیر و حتی گلبهار را شگوفان ساختن برایش آب خوردن است. دوستم میتواند از پولهایش یک کشور را آباد کند. کی به هم تبارش کمک میکند؟ صدها هزار غریب و بیچاره در ولایات نان و چای تلخ میخورند و شکر الهی میکنند آنجا دیگر موضوع همدردی نیست. موضوع مفاد شخصی درمیان است. نسیم هم پولش را از دست داد نه بخاطر هزاره بودنش. هرکس دیگر هم میبود نتیجه همان بود که شد. خبر را شنیدید که در فرانکفورت آلمان چی شد؟ بخاطر چند هزار یورو یک افغان زن هموطنش را کشت و به دخترش تجاوز کرد. ازین رویداد ها در کابل زیاد تر شنیده میشود چرا که مردم چیزی ندارند و مردم - مردم کابل سابق نیستند. مردم اطراف کابلیان امروزی استند. کسی پروای هزاره و تاجک و افغان را ندارد.
سیاکی
فکرت عزیز برایت متاسف هستم این بلا به سری یکی ازاقوامم در کابل درخود وزارت داخله که برای گرفتن پاسپرت رفته بود آمده بود گفت رفتیم به وزارت داخله ما را تلاشی کرد وقتی رفتیم داخل دوباره مارا تلاشی کرد وگفت شما مواد مخدره دارید ویک پلاستیک از جیبم در آورد وزیر لغد وکفتن گرفت وهرچه گفتیم اولا در عمرم موادرا ندیده ام قبول نکرد ثانیااگر مواد کش باشم آن را در داخل وزارت خانه نم آوردم بابی رحمی تمام من ورفیقم رابرد دربندی خانه ودر آنجا چند نفر دیگر هم که تازه از کوهستان آمده بود به سرنویشت ما دچار شده بود وازآنها فهمیدیم که پولیس که دم در تلاشی می کند به بهانه ای تلاشی چیزی مثل موادرا داخل جیب مردم ساده ای که از کوهستان میآید میکند وبنده های خدارا چور می کند وماهم وقتی فهمیدیم قضیه از چه قرار است گفتیم مامر دم در مواد در جیب ما کرده وهر چه شکنجه کرد ما همی حرف را گفتیم خلا صه بعد از شکنجه های زیاد مارا با چوب ولغد بیرون کرد وبعد ازبیرون شدن بهعلت کمی فرست دنبال قضیه را نگرفتیم وآمدیم ایران
sohrab ra salam , khosh ba halat dost ke chi yak tajrobaye bozorg ra ba chi qemate kam ba dast awardi, hatman madyone ehsane aan kabuliye aziz hasti, kho dega khob shod ke ba khayr gozasht .
دوست عزیز سلیم تابش !
من قبلا در نوشته ام گفته بودم .
من از ستم تاریخی که برمن رفته است در گوشه ای ازوبلاگ یاد کردم کدام مقاله مستقل ننوشتم ویا.......فقط بخاط تسلی دل نسیم چند خط نوشتم بحث ملیت نیست بحث نقض ......است که برمن روا داشته شده
آخر چرا ما را کسی درک نمی کند ؟
کجای این ملیت و.....است ؟
من نمیدانم هموطانان هرفریاد برحقی را به بیراهگی تعبیر میکنند عوض این متاثر شوند تعبیر به .....می شود.
شاد باشید.
باری دیگر من با سهراب کابلی احساس همدری می کنم بخاطریکه دردش را خوب درک می کنم.
فکرت عزیر متاسف ام برات
بعد از این هوشیار باشی و فریب دریشی ره نخور
سلام،
اتفاقی که برات افتاد رو خوندم. خدا رو شکر که بالاخره پلیس واقعیت رو فهمید. ظاهرا" جای ناجوریه. روزنامه نگاری؟
فکرت عزیز سلام!
برایتان خیلی متاسفم. دیروز فلم کاغذ پران باز را دیدم. خیلی گریستم. زندگی ما عجین از غم و درد است, درد بیگانگی در کشور خود و غم ..... متاسفم
سلام برادر. تا کی که ازین واقعات سر تو هم بیاید و ما را از چهره واقعی زندگی در کابل خبر بسازی. بسیار متاسف استم. جای ترس است و نگرانی. از تو که همیشه در کابل زندگی کردی و همه چیز را شنیده و دیده بلد استی اینگونه میدزدند. و بجان کسی که بعد از سالها دوری از کابل آنجا میاید. متوجه استی که تا به امروز خیلی ازین کار ها دیدی و شنیدی اما خاموش ماندی؟
میخاهم به برادر محمد صادق سلام و بعد ازان بگویم که تو را خدایت همه گپ و همه چیز را به مسایل ملیت و ملیت بازی ربط نده. من هم هزاره نیستم ولی خدمت شما برسانم که از یک ریش سفیدی که بعد از سالها دوری به دیدن فامیلش به وطن رفت یک برادرش کریدیت کارتش را از جیبش بالا رفت. در عین زمان چند پیسه هم به عذر و زاری از او گرفته بود. وقتی کاکا به خارج برگشت کریدت کارتش پس در جیبش یا هر جایی که اول مانده بود محفوظ بود. کاکا یک ماه بعد مجبور شد سه - سه و نیم هزار دالر تاوان بدهد چونکه بل مصارف او که از کریدت کارت استفاده کرده بود در کابل - از طرف بانک فرستاده شد. جناب محمد صادق اگر در اروپا یا امریکا استید باید بدانید که وقتی به کابل میروید باید طبع دل خویشان و نزدیکان را بخاهید در غیر آن از شما بادیگاردی نمیکنند و ممکن است زودتر از بیگانگان سر شما راه جوری کنند. وقتی خاندم سر نسیم هم راه جوری کردند تعجب کردم و ترسیدم. نسیم فکرت یک آدم سست و پست نیست و بسیار رند و چالاک است. ولی با آنهم این راه جوری را بشنو. موضوع ملیت و غیره را فراموش کنیدمردهایی که ده جان مردم میزنند و دزدی میکنند اختطاف میکنند ده قصه من و تو نیستند
سلام نسیم
حقیقتا متاسف شدم از خواندن بلایی که بر سرت رفته. اما خودمانیم خیلی شانس آوردی که کسی را داشتی که از زندان نجاتت بدهد...
نسیم من دی شب فیلم گودی پران را دیدم و درباره اش نظرم را در وبلاگم نوشته ام و خیلی خیلی دوست دارم نظر خودت و دیگر افغان هایی را که داستان را خوانده یا فیلمش را دیده اند بدانم. خوش حال می شوم نظرت را آنجا بنویسی.
با تشکر
بهار
جای شکرش باقیست که آصیب بیشتری ندیدی خیلی تاسف اور است. شاید این زنگ خطر بوده باشد که بیشتر مواظب خودت باشی.
سلام آقای فکرت - نوشتن تان را دوست دارم - من هم با مقاله ای تحقیقی درباره ی عاشورا بروز شدم خوشحال می شوم بخوانید .
سلام فکرت عزیز
خیلی متاسفم.حالت ات را درک میکنم. من هم مثل شما با کمی تفاوت در وزارت تحصیلات عالی تحقیر و لت و کوب شدم. جالب اینجاست که من همان زمان مشاور و مسوول مطبوعات و ارتباط عامه این وزارت بودم. دل من هم خیلی درد از این ماجرا دارد. روزی این مطلب را به همه خواهم نوشت.
این جامعه قبیلوی و جنگلی است.خودت را پریشان نکن.
"... زود از دست این قوم مردی بزرگ رفت."
برادر عزیز اقای فکرت !
خدارا شکر که بخیر گذشت . وقتی این گزارش را خواندم تمام آن صحنه ها برایم مجسم شد اصلا می دیدم آن لحظات را .
دراینجا من نکات را می خواهم بنویسم :
نمیدانم که این نکات چقدر بااین موضوع مرتبط است ؟
ولی فکر می کنم خالی از ربط نیست.
من خود متولد کابل ام خودم که هیچ که جدم نیز در کابل متولد شده واصالت هزارگی دارم . من از اینگونه تحقیرها آنقدر دیده ام که بعضی وقتها یادم می آید از خواب میخیزم وجا می خورم شما که در موتر با یک آدم لابالی چنین برخوردی نموده اید ولی من بیاد دارم که زمانی در یکی از مکاتب کابل درس می خواندم آنقدر تحقیر شدم که آن لحظات هیچ فراموش نمی شود شاید این حرفها برای دوستان غیر هزاره ام قابل درک نباشد برای غیر هزاره که هیچ حتی برای هزاره ایکه در کابل نبوده هم قابل فهم نیست.
برای او که20 یا 30 سال قبل در کابل می زیسته قابل فهم است.
من ادم بودم که ازمزاری خوشم نمی آمد زمانی که سخنگوی انفجار عقده های یک نسل تحقیر شده در کابل شد بچه های هزاره کابل هم مراد خود را یافتند برآن اساس مزاری محبوب دلها شد .
من حالا سخنرانی های که آن شهید کرده است وقتی که می شنوم صد ها افسوس را به زبان می آورم ورنج میبرم که زود از دست این قوم مردی بزرگ رفت.
دوست عزیزم من نمیدانم سن سال شما چقدر است واز چه زمان در کابل زندگی کرده یی ؟
چقدر به این حرفها باور داری شاید سن شما طوری باشد که این حرفها کمتر قابل در ک برای شما باشد. وشاید هم قابل فهم باشد.
من مقاومت غرب کابل را یکی از برکتهای بزرگ برای هزاره ها میدانم که در آن مقاومت هزاره ها هویت خودرا تثبیت کردند هرچند یک تعدادی آدمهای مقدس نما و روشنفکر هزاره قبول نمی کند ودیگران که آن مقاومت مقدس که تثبیت هویت هزاره بود که حالا هزار یک دلیل می آورند که نقص حقوق بشر و...... شده است .
ولی نسیم فکرت باید خوب درک کند که من سه دهه قبل بجرم هزاره بودنم چنین اهانت ها را دیده ام حالا نمیدانم که نسیم چه میگوید؟
حالا خدا را هزار بار شکر که هزاره در کابل بجرم هزاره بودن کمتر اهانت می شود.
آن هایکه سالیان متمادی توهین به هزاره میکردند حالا دررنج عذابند که حالا چرا چنین نمی شود؟
دوستان غیر هزاره که این نوشته را می خوانند خیلی با دقت بخوانند ودقت کنند از کسی که بالای 50 سال سن اش است با احساسات حرف نمی زند من این رنجنامه ای کوتاه را به آن خاطر نوشتم که یک فرهنگی هموطن زیاد نا راحت نباشد برای تسلی خاطرش نوشتم.
Well, What should I say, Where I should start?
khob Haji Nasim, I can feel you, They took the cheapest action against you, That is the true afghaneyat, The bustered who took this action against you, is the true afghan, Afghan means, impolite, rud,nasty haraam khooor. Berar as far as I know about the history of afghanistan its always been like this, eating people's right,
YAAK TUUUUF EE BANGHAAAM POOOOR E AZ MA HAM DA ROIE EN BACHA E SHORBAZAARI.
