کنسرت يک گروه هنری ايرانی که در روز هشتم مارچ در هوتل شکيب، واقع ناحيه چهارم شهر کابل داير گرديد به اغتشاش کشيده شد. آواز خوان اين گروه هنری، مهراج محمدی خواننده مذهبی و گمنامی است که حتی به قول بعضی ايرانیها، در ايران هم ناشناخته است. اين گروه هنری، قبلا مجوز برگزاری کنسرتش را در کابل و
شهرهای ديگر از وزارت اطلاعات و فرهنگ اخذ کرده بود. کنسرت زمانی لغو اعلام شد که گل مکی ريس تياتر کابل در سر استژ رفته و به نحوه اجرای برنامه اين گروه اعتراض کرد که به ارزشهای افغانستان توهين شده است. دليل اعتراض گل مکی اين بوده که در آغاز برنامه، مجری از شرکتکنندگان خواسته تا سرود ملی را با هم بخوانند اما در اجرای آن ناکام ماندند. طبق گفتههای شرکتکنندگان؛ يکی از حاضرين در تالار حاضر میشود تا در سر استژ رفته با خانم ايرانی که مجری برنامه بوده سرود ملی را اجرا کند. بدبختانه آنها نمیتوانند سرود ملی را درست ادا کنند چون سرود ملی افغانستان به زبان پشتو (يکی از زبانهای مهم آمريکای لاتين) است. خصوصا در مورد خانم ايرانی که احتمال میرود بدليل سختی تلفط کلمات و عدم نرمش در لسان شيرينش، زبانش دچار کج تابی شده باشد که مايه شرمندگی ميزبانانش خواهد بود. و من شخصا نگران اين موضوعم.دليل ديگری که به اين مشکل قوت بخشيد و خشم گلميخچه و گل مکی ها را برانگيخت اين بود؛ مجری محترمه و معززهی که مايکرافون را در دست داشت و با خم و چم دلربايش از حاضرين در تالار خواست که به سوالش پاسخ گويند. اين شيرين زبان میپرسد: میگويند که مولانا جلالالدين بلخی زادگاهش بلخ بوده آيا در ميان شما کسی پيدا ميشه يک شعر از مولانا را برايم بخواند؟
اينجاست که خون غيرت افغانی در رگها میدمد و رگهای گردن گل مکیها و امسالش پمب میخورد. همان طور که خون ايرانی در بدن هر ايرانی جريان دارد اين افغانستانیها هم خون دارند که در بدن هر يکی شان جريان دارد و هنوز چيزی بنام نشناليسم و پانافغانيزم را نمیدانند و الا زمانها قبل، طبلش را نواخته بودند. بعضی حاضرين و خصوصا آنهای که ظاهرا خوش نداشتهاند، لهجه شيرين ايرانی را بشنوند و آن را خلاف وحدت ملی دانستهاند، چشمهای شان در کاسه سر شان رنگ خون گرفته و گردنهای شان در ميان شانههای کنده گشته و با ديدگان خشمآلود تصميم میگيرند که کنسرت بیکنسرت.
بلی، اينها دليل شده میتواند که چرا بايد پرسيده شود که "میگويند مولانا از بلخ بوده" يعنی که اصلا خون ايرانی در تن او دميده است، هان؟ افغانستانیها يک چيز را بسيار ساده ناميدهاند بنام ارزشها و مصالح ملی. اين ارزشها و مصالح بیپير، تعريف نشدهاند که کدام خون بايد اصلا در آن جريان داشته باشد ولی اينقدر روشنی افتاده است که تمام خون که رنگ افغانی داشته باشد مربوط به افغانستان است. اينها بعدها شايد اين ارزشها و مصالح ملی را نامش بگذارند "خون افغانی". مگرم آنوقت ديگران را شايد به کاسه سر آب بخورانند.
اين خون بیپير و بیپيکر به تن مانند سيد جمالالدين افغانی، مولانا جلالالدين بلخی، ابونصر فارابی، سنايی غزنوی، مرزا عبدالقادر بيدل و دهها تن از بزرگان ديگر پمب شده است، محال است که آنوقت خون ايرانی در آن دميده شود و بعد از وفات شان، نام شان را گذاشت سيد جمالالدين اسد آبادی و غيره. و راستی نشناليسم بايد برايش خيلی افتخارات بسازد و برای او شايد مهم نباشد که بگويد مهاتما گاندی اصلا ايرانی بوده و در زاهدان ايران متولد شده که در همان اوايل با والدينش به هندوستان هجرت کرده است. همينطور يکی از شاعران فقيد تاجيکستان را که در پست وزارت فرهنگ کشورش کار کرده و برای کشورش عرق ريخته است آنوقت پانايرانيزم، خون ايرانی را در بدن او تشخيص میدهد و میگويد اصلا ايرانی بوده.
حالا از اين پراکندهگويی که بدرآيم اندک تامل در باب اين موجود ديگر میکنم که گل مکی اش ميگويند.
راستی چرا اين کنسرت لغو شد و مشاور وزارت اطلاعات و فرهنگ از نيروهای امنيتی خواست تا هنرمندان ايرانی را از افغانستان اخراج کنند؟
اخراج اين هنرمندان شايد دلايل سياسی داشته باشد. من از زاويه ديگر میبينم: کنسرت زمانی برگزار شد که دقيقا يک روز قبل آن يک هيلوکپتر و موتر گزمه پوليسهای سرحدی ايرانی وارد خاک افغانستان میشود. نيروهای امنيتی سرحدی دستور ايست میدهند اما عساکر ايرانی ناديده میگيرند و اين سبب خشم نيروهای افغانستانی میشود و به سوی آنها شليک میکنند. زد و خورد ميان دو طرف جريان پيدا میکند و سرانجام يک تن از عساکر ايرانی کشته میشود و يک تن هم از افغانی. اين خبر به گوش اربابان تخت نشين کابل ميرسد. خشم ديگری در ميان آنان پديد میآيد و محمود احمدی نژاد را در دل شان اخطار میدهند که ما از اورانيومت نمیترسيم.
حال، اين موضوغ از روش ديگرش بگويم. من در سال دوهزار و پنج ميلادی در ايران رفته بودم، خيلی از ايرانیها به من میگفتند؛ "هی! شما که دارين فارسی صحبت میکنين، آخر افغانستان هم فارسی زبان داره؟" يا مثلا میگفتند زبانی را که من صحبت میکنم بسيار شباهت به زبان آنها دارد. نميدانم ما از اين همسايه خود چه گله کنيم. چقدر ما با هم نزديک هستيم و مشترکات فرهنگی، زبانی و عقيدتی زيادی با هم داريم اما متاسفانه همسايه دوست ما ايران با ما بسيار بيگانهاند و اطلاعات شان بسيار سطحی است يا اصلا برای شان مهم نيست. نمونه اش هم همين اتفاق چند روز پيش بود.
متاسفانه در افغانستان آنقدر حساسيت که در مقابل ايرانیها وجود دارد در برابر پاکستانیها و ديگر کشورها وجود ندارد. نميدانم اين کشور دوست و همزبان با مهاجرين بيچاره افغانی چگونه برخورد میکنند. ورنه بايد هنرمندان ما بتوانند در ايران کنسرت برگزار کنند و همينطور هنرمندان ايرانی برای دری زبانان افغانستان. متاسفانه دولت ايران هنوزم نتوانسته است خودش را به برخی از نرمهای سياسی دولتين آماده سازد و شما اگر به شبکهها و راديوهای ايران گوش بدهيد، از افغانستان بنام کشور تحت اشغال آمريکا نام میبردند. ببينيد اين موضوع چقدر میتواند به روابط دو طرف لطمه بزند.
شايد اين توان و غيرت در دولت فعلی وجود نداشته باشد و شايد هم فرصتی برای اين کار نداشته باشد که اين موضوعات را به صورت دپلوماتيک دنبال کنند. و دليل کار را بيابند چرا بايد اين گونه مشکلات ميان ايران و افغانستان وجود داشته باشد.
اما همه اين ناملايماتی را که ما از کشورهای دوست و همسايههای مان ديديم فراموش شدنی نخواهد بود و فردا زودرس است و افغانستان افغانستان امروز باقی نخواهند ماند. فرزندان اين وطن روزی يخن آنها را خواهند گرفت. آنوقت شايد، درخواست غرامت کنند و شايد مهمتر از آن، حکم جلب بينالمللی صادر کنند عليه آن عده از رهبران ايرانی که در جنگهای قومی و مذهبی افغانستان دست داشتهاند.
ليکهای مرتبط به موضوع:
1- گروه هنری ایرانی، اتهام توهین به افغانها را رد کرد
2- گنه کرد به بلخ، آهنگری ... به شوشتر زدند گردن مسگری
3- راديو فردا: دستور اخراج یک خواننده ایرانی از افغانستان
درود دوستان افغانی و ایرانی
من از شمالغرب ایران (شهر تبریز) هستم. زبان مادریام ترکی است اما ایرانی هستم و زبان رسمی در ایران فارسی است.
دوستان افغانی، فراموش نکنید که بیشتر ایرانیان از رفتار حکومت چندان راضی نیستند. ملت ایران و افغان را نمیتوان جدا از هم دانست. اگر ایرانیانی، یا حکومت جمهوری اسلامی ایران رفتاری غیر قبول در مقابل افغانیها کردهاند آن را به حساب همه مردم ایران نگذارید.
در مورد آن خواننده هم بهتر است بگویم که اصلا در ایران شناخته شده نیست. اصولا در حاکمیت در ایران از اجرای موسیقی و آواز به جز آنهایی که خود صلاح میداند جلوگیری میکند. وضعیت نشر کتاب و روزنامه نگاری و فیلم سازی هم مانند موسیقی است و آزادی بیان در ایران بیمعنی است.
ما (ایرانیان و افغانیها) خود باید همدیگر را بیشتر بشناسیم و همیار هم دیگر باشیم مگر نه دستکم حاکمیت ایران در تلاش است که ما را از همدیگر جدا نگه دارد.
شما میتوانید نظرات و عقیاید بنده را در اینجا مطالعه نمایید:
http://blog.360.yahoo.com/raminmutab
بله دوستان من ادام بي فرهن در همه حا مي باشد و زريم ايران هم بد مي باشد .
با دورد دوستان افغان همه ملت ايران را بعد نام ندهيد. من ايراني هستم و در اين حا دوست افغان هم دارم. در تهران و شهر هاي دنيا ادام بد و حود دارد. همه ملت ايران را باهم قرار ندهيد . من به عنوان ايراني دست مردم افغانستان و تاجكستان را مي فشارم و مي گويم ايران بايد هر سال بوجه اي براي اين دو كشور صادر كند.
سلام سهراب جان
به خدا ایران ها بدبخت تر از آن هستند که بخواهی در باره آنها مطلب بنویسی؟
اینه به نام اسلام فقط به فرقه خود شیعه می اندیشند
در این کشور اهل سنت اجازه ساخت مسجد را ندارند مثلا در همین مشد کوی رضائیه
هر فارسی زبانی که عالم باشد به خود می چسبانند
بعد از آمريكا دروغگوي بزرگ ايران است
چون دروغ مي گويند كه مهمان نواز هستند
چون دروغ مي گويند كه خون گرم " .... هستند
دروغ مي گويند كه سيد جمالدين افغاني و بو علي سيناو.... ايراني هستند
دروغ مي گويند كه خواستار آزادي افغانستان هستند
و همچنان هزاران دروغ ديگر...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
سلام
بدون تعصب به قضايا نگاه كن دوست عزيز. شايد يكي دو كشور در دنيا باشند كه با مهاجران خارجي رفتار مناسبي دارند( مانند كانادا) كه براي ورود به آنها بايد از ده ها فيلتر عبور كني. من مشهدي هستم و دوستان افغاني زيادي دارم. آنهايي كه فرهنگ ميزبانشان را حرمت نهاده اند كاملا پذيرفته شدند اما بسياري نه.
خرده نگير كه به شما گفته شده " آيا شعري از مولوي ميدانيد يا نه" . عزيزم اكثر افغان ها از سواد بي بهره اند. افغان هاي ساكن ايران فقط به فكر افزودن به تعداد مسلمين بوده اند. خوب حق بده اينگونه فكر شود وگرنه من و تمام ايراني ها ميدانيم كه مولانا اهل بلخ بوده.
نوشته ات خيلي متعصبانه بود.
سلام به همه همتباران پاك افغاني. در آغاز ميخواهم از سوي همه هموطنان ايراني خودم از ملت بزرگ افغانستان و تمامي دوستاني كه در اين گپ شركت كرده اند عذر خواهي كنم كه اگر ناسزايي روا شده از روي ناداني بوده و بس .
سپس به برادران افغان خود بگويم كه از صميم قلب دوست ميدارمتان. ما و شما و برادران شيرينتر از جان تاجيكمان همه يك جانيم در سه پيكر.
اگر برادران افغان در ايران ناملايماتي ديده اند آن را به حساب مشكلات مردم ايران كه خصوصا در زمان جنگ تشديد شده بود بگذارند كه حكومت ريشه مشكلات را وجود افغانها در ايران ميدانست.
اي كاش حكومتمان كمي بيشتر فرهنگ را پاس ميداشت تا آنگاه يگانگي ها بيش از اين نمايان ميشدو مردم نادان به برادران خود نامردمي نميكردند.
در اين دنياي بزرگ ما ميان اين همه بيگانه تنها اميدمان همتبارانمان است كه سد در سد آينده را با هم خواهيم داشت.
به جاي كين توزي بهتر است به دوستيها بيانديشيم.اين شعار نيست . از هر200 نفر در جهان 3 نفر ميتوانند با هم به فارسي گفتگو كنند بياييد قدر همديگر بدانيم.
پندي هم به هموطنان ايراني خود ميدهم:تمامي كساني كه بر سر تابعيتشان گفتگو داريد نه ايراني بوده اند نه افغاني.اساسآ آن زمان نه كشور ايراني بوده و نه افغانستاني بلكه تنها ميتوان گفت آنها به يك حوزه تمدني تعلق داشته اند.اما در اينكه محل تولد آنها در خاك كدام كشور كنوني است نبايد با تعصب برخورد كرد.بايد پذيرفت مولانا جلال الدين از بلخ بوده سنايي از غزنين و از جديدترهاسيد جمال هم افغان درست است.همينطور هم خيلي از بزرگان ديگر(اساسآ خراسان مهد هنر و فرهنگ ايراني بوده است).اما همانطور كه افتخار سعدي و حافظ و فردوسي پاك زاد اختصاص به ايرانيها ندارد بلكه متعلق به تمام فارسي زبانان است افتخار مولانا جلال الدين بلخي و ابو علي سينا نيز براي همه باشندگان اين كشورهاست.
به اميد روزي كه افغانستان . تاجيكستان. ارمنستان و ايران چونان پاره هاي يك تن گرد هم باشند و آباد و آزاد و سرافراز و مستقل اروپاي دومي به وجود آورند كه با بوجود آوردن بازاري آزاد و مشترك از حيث پيشرفت به يك گونه باشند حتي براي سفر از يكي به ديگري به گذرنامه نياز نباشد و دوش به دوش هم به رقابت با قدرتها بپردازند.
سلام برادر افغان!
تا حال فكر مي كردم كه برادران و خواهران افغان كه به جاي مقاومت و جنگيدن در مقابل اشغالگران و خشك مغزان فبه ممالك همسايه پناه بردند قدري نمك شناس و قدر دان هستند و به كمكهاي ملت و دولت ايران در آزادي و بازسازي مملكت خود توجه مي كنند ولي حال مي بينم كه گويا از ياد بردند آن همه خوبيها را ( كه البته حتماَ قدري تلخي و سختي هم در آن بوده است و اين امر طبيعي است ) و حال مي خواهند اگر قدرت يافتند رهبران ايران را به دادگاه بين الملل بفرستند.
زهي انصاف و مروت و قدرداني!!!
اين است جواب نيكي هاي ملتي كه در هنگام جنگ همه دنيا عليه خود ميهمانان كشور همسايه را پذيرفت و به آنها پناه داد.شايد ادعا كنيد كه از كمكهاي سازمان ملل استفاده شد كه لابد مي داني كه به اعتراف و اقرار خود آنان اين كمكها بسيار ناچيز بوده است .
قدري بيشترك به تاريخ بنگريد و عبرت بگيريد.اگر شما قدرت يافتيد بهتر است كه رهبران دزد و جلاد و خشك مغز و قدرت پرست خود را محاكمه كنيد إ همانها كه كشور زيبا و تاريخي افغانستان را فداي مطامع پليد خود كردند.
[دكتر فيصل قاسم
منبع: روزنامه الشرق قطر
ايران يك كشور اسلامى و در مجاورت كشورهاى عربى قرار دارد و شمار زيادى از عرب ها در آن زندگى مى كنند، و در مقابل تعداد زيادى از اتباع ايران به عنوان شهروند در كشورهاى عربى زندگى مى كنند. خلاصه كلام اين كه ما به ايرانيان نزديكيم و ايران نيز در بسيارى زمينه ها به ما نزديك است. تا آنجا كه در زمينه فرهنگى با هم اشتراكات بسيار داريم.
اما با وجود قرب جغرافيايى، در زمينه هاى سياسى و اقتصادى و صنعتى ما بسيار از آنها عقب مانده تريم، مانند اين كه ما در كره ديگرى زندگى مى كنيم.
در حالى كه همه رژيم هاى عرب با انجام انتخابات پارلمانى و رياست جمهورى ساختگى به ريش مردم خود مى خندند، ايرانى ها دروازه دموكراسى را فتح كرده اند. اعضاى پارلمان ايران منتخب واقعى مردم هستند و مانند ما با فرمان وارد مجلس نمى شوند و در انتخابات رياست جمهورى برخلاف برخى كشورهاى عرب كه رقباى رئيس جمهور عوامل دست پرورده سازمان هاى اطلاعاتى و مزدبگير هستند كه با صحنه سازى به نفع رئيس كناره مى گيرند، ايرانيان بارها انتخابات حقيقى اجرا نموده و در رقابتى واقعى به مصاف هم مى روند و هيچ كس نمى تواند قبل از شمارش آرا نتيجه انتخابات را حدس بزند. همان گونه كه همه از پيشى گرفتن احمدى نژاد بر كانديداى صاحب نام رفسنجانى درانتخابات مبهوت شدند، هر آينه كه زيباترين نشان رئيس جمهورى جديد ايران اين است كه او فرزند واقعى ملت بود، او فردى ساده پوش و ابرازكننده آرمان هاى بخش اعظم ملت ايران است و چقدر مؤثر بود آن تصويرى كه از كفش احمدى نژاد كه از سوى يكى از عكاسان منتشر شد. كفشى كه وى قبل از ۵ سال خريدارى كرده بود و همچنان با افتخار و عزت آن را مى پوشيد در حالى كه بيشتر رهبران عرب ميليون ها دلار براى خود و اطرافيان شان هزينه مى كنند.
پيشرفت ايرانيان تنها در بعد سياسى نيست، بلكه مى روند تا با ملل زنده دنيا رقابت كنند.
به ياد دارم چندى قبل كه از يك نمايشگاه بين المللى در يك كشور عربى بازديد داشتم و ابتدا در غرفه هاى نمايش كالاهاى عربى رفتم و مشاهده نمودم كه برخى خرماى خشك را به نمايش گذاشته و برخى ديگر روغن زيتون يا صنايع برنزى كهنه و خلاصه توليدات عرضه شده از كشورهاى عرب جز شيرينى و مواد غذايى بى كيفيت نبود. اما زمانى كه به غرفه توليدات ايران رفتم بهت و حيرت مرا فراگرفت، زيرا خود را در برابر تجهيزات و ماشين آلات عظيم صنعتى ساخت ايران ديدم كه نشان مى داد تكنولوژى و صنعت در ايران تا چه حد پيشرفت نموده است.
در غرفه ايران نشانى از پسته معروف ايرانى و يا خرماى با كيفيت آن نبود، حتى فرش دستباف ايران كه از هنر بالايى برخوردار است در اين نمايشگاه عرضه نشده بود. زيرا ايرانيان جز توليدات پيشرفته خود عرضه نمى كنند و شايد مى خواستند به ما بگويند كه نمى خواهيم محصولات سرزمينى ايران را عرضه نماييم بلكه ساخته عقل دانشمندان و كارشناسان خود را به نمايش مى گذاريم.
شايد عراق نيز در نظر داشت كه به قدرتى اتمى تبديل شود كه در هم شكسته شد و اين كشور به دوران عصر حجر بازگشت. ديگر كشورهاى عرب در جاى خود مانده اند و هيچ استفاده اى از ثروت هاى هنگفت نفتى خود جز براى ساختن كاخ ها و برج هاى بلند و يا پر كردن بازار از اتومبيل هاى آلمانى و ژاپنى نمى كنند. در حالى كه جاده هاى ايران مملو از اتومبيل هاى ملى ساخت خود آنها است كه در خيابان ها و پل هاى عظيم و مدرن ايرانى كه جز در ژاپن نمى توان نمونه آن را مشاهده نمود در حركتند و همه آنها به دست ايرانيان طراحى و اجرا شده است.
ايرانى ها به ساخت تجهيزات ماشين آلات اكتفا نكرده بلكه قدرت و توان اتمى خود را نيز پيشرفته كرده اند تا آنجا كه سراسر جهان در برابر اين دستاورد به حال آماده باش درآمده است. زيرا برخورد عزت مندانه ايران همانند يك ابر قدرت است.
اكنون آيا سزاوار است كه ما ملت نااميد عرب كه با فشردن دست هاى خود به هم، از اقتدار ملى و عزت مدارى ايران به وجد آمده نكوهش كنيم؟ حتماً اين حق را نداريم. زيرا در شرايطى كه رژيم هاى حاكم بر جهان عرب به سوى سازش با اسرائيل روى آورده و دستورات كاندوليزا رايس را حتى در كنفرانس سران خود مو به مو اجرا مى كنند، يك انسان عرب وادار مى شود تا در برابر بزرگ منشى و مردانگى و ايستادگى ايرانيان سر تعظيم فرود آورد. اما مضحك و خنده دارتر آن، توقع حكام عرب از ايران است كه برخى از آنها خود به سر فرود آوردن و گدايى سياسى، اقتصادى و صنعتى در برابر غرب اكتفا ننموده بلكه از ايران نيز مى خواهند تا مانند آنها در برابر دشمن سر فرود آورد. يعنى اين كه نه به خود رحم مى كنند و نه به رحمت خدا براى ديگران راضى هستند و به جاى اين كه از ايران پيروى كنند، آنان را به مسير سازش به بهانه واهى عقلانيت فرا مى خوانند كه اين خود يك خدعه و فريب آشكار است. چگونه مى توانيم ميليون ها انسان عرب را كه هوادار روحيه پايدارى ايران شده اند سرزنش نماييم، مگر نه اين كه آنها مى بينند كه تهران پيروزى را در پشت پيروزى بر ضد نيروهاى سلطه و استكبار جهانى رقم مى زند.
و در زمانى كه ناوگان هاى آمريكايى و غربى آب هاى سرزمينى عرب را درمى نوردند و در ميان سكوت مطلق آنها به هر جا كه بخواهند وارد مى شوند، تنها ايران است كه ۱۵ نظامى نيروى دريايى انگليس را تنها بخاطر ورود در چند متر از آب هاى سرزمينى خود دستگير نموده و از تهديدهاى انگليس و آمريكا نمى هراسد و همان گونه كه روبرت فيسك روزنامه نگار بزرگ انگليسى مى نويسد: ايران، انگلستان و تونى بلر و ارتش انگليس را به ذلت مى كشاند و افزون بر آن دانشجويان ايرانى، سفارت انگليس در تهران را در محكوميت تجاوز آن كشور سنگباران مى كنند و دليل بالاتر بر اين عزت و اقتدار ملى، اقدام رئيس جمهورى احمدى نژاد در اهداى مدال شجاعت به فرمانده نيروى دستگيركننده تفنگداران انگليس است.
و سرانجام تهران حاضر به آزادى درياداران انگليسى نمى شود مگر با دريافت عذرخواهى كتبى شخص تونى بلر و تعهد او در نزديك نشدن به آب هاى ايران در آينده و مگر ايران نيست كه بارها سفراى غربى را براى هر گونه تعدى ساده به عزت ملى ايرانيان تهديد به اخراج نموده. در حالى كه سران عرب جرأت احضار سفراى غرب را حتى براى مشورت ندارند، زيرا برخى از اين سفرا نقش تصميم گير و نمايندگى استعمارگر را ايفا مى كنند.
چگونه انتظار داريم كه ملت هاى عرب، موضع سازشكارانه حكومت هاى خود را با پايدارى ايرانيان قابل قياس بدانند. در حالى كه مشاهده مى كنند ايرانيان اراده و اقتدار خود را در حفظ آب و خاك خويش به نمايش گذاشته ولى در مقابل، كشورهاى عرب سخاوتمندانه سرزمين خود را دودستى به طمعكاران تقديم مى كنند و حتى به اين اكتفا نكرده و هرگونه مقاومت در برابر استعمارگران را خود سركوب مى نمايند. ما به جاى دشمنى با ايران و انتقاد ازآن بخاطر ورود در باشگاه اتمى و توانايى آن در ساخت موشك هاى قاره پيما، بهتر است از آنها پيروى كنيم. نه اين كه ميلياردها از اموال مردم را براى قراردادهاى سنگين اسلحه با غرب كه پس از چندى به آهن قراضه تبديل مى شود صرف نماييم.
اميدوارم برخى دستيابى ايران به قدرت را در حجم جغرافيايى و فزونى جمعيت آن توجيه نكنند، يا درآمد نفت آن را دليل پيشرفت اين كشور نشمارند. زيرا ما نيز در جهان عرب كشورهايى داريم كه از نظر حجم و موقعيت كمتر از ايران نيستند. اما براى نان مردم خود دست گدايى به سوى بيگانگان دراز كرده و هرگونه اهانتى را پذيرا مى شوند. افزون بر آن، ثروت نفتى عرب نيز كه مى توانست سلاح برنده اى در برابر اهانت گران و تجاوزكاران باشد به بلايى تبديل شده كه به بهانه آن مورد دستبرد بيگانگان قرار بگيريم. آرى، تفاوت ميان ما و آنها در اين است كه ايرانيان صاحب اراده و اقتدارند و ما چنين توانى در خود نمى بينيم.
پيامبر اسلام(ص) مى فرمايد: جوياى علم شويد حتى اگر در چين باشد. و ما اگر بهانه داريم كه چين دور است و دشوارى سفر امكان اندوختن علم در آن وادى را به ما نمى دهد، بايد بگوييم كه ايران نزديك است، بلكه در ميان ما است و امكان آموختن از ايران آسان تر از چين است. پس چرا نمى خواهيم از ايران بياموزيم؟
زبان پارسی به قدمت تاریخ به گستردگی عالم
نماینده های ملت نوش جان تان!
"طنز"
24 جنوری 2006
از: ولید تمیم
کابل-افغانستان
رئیس ولسی شورا آقای یونس قانونی سابق نماینده ارشد در شورای حل و عقد که وظیفه دار زنده به گور کردن دموکراسی بود اینبار با تغیر قیافه 180 درجه تغیر ماموریت داده فعلا گرفتار دموکراسی بازی است که بعد اش چی خواهد شد معلوم نیست.
اما قصه ما حالا چیزی دیگری است:
در دوران معارف بازی (وزیر معارف بودن) با ایجاد کچکول معارف توانست ملیونها دالر گورکی را از برادر خود که از برکت جهاد فی سبیل الله و غنیمتی های جنگی کمایی نموده بودند جمع نماید، اینبار هم کچکول پارلمان را موفقانه خلق نموده و توانست پهلوی همه مصارف مانند: نصواردانی دیجتل، افتاوه وضو اتومات و خودکار، سرپایی، بوت، مواد خوراکه ، پوشاکه وغیره مقوی های عقلی و ذهنی، برای هر نماینده عزیز ملت شریف افغانستان 10000 دالر امریکای سوچه سبز شفتلی از کمکهای جهانی جهت خریداری موتر بدست بیآورد.
در آنجمله افراد که در پارلمان تشریف خود را بزور بحضور رسانیدند، با نصرت الهی از دیر زمانی صاحب انواع موتر های لکس و دیکلس میباشند باوجود این همه کجکول بازی، بشکل اعتراض از گرفتن این مقدار پول ناچیز نا خرسندی میباشند،
اکثرا این پارلمانچی ها که قبلا تریاکچی ها ، راکتی چی ها و یا قاچاقچی ها چی و چی و چی وچی و چی بودند در فکر خریداری لندکروزر های 30000 دالری هستند. ولی در جمع این همه پارلمان چی ها صرف یک تعداد محدودی از نعمت داشتن موتر برخوردار نبودند که الحمدالله شکر ایشان هم به شان و شوکت قومندانی رسیدند، البته این تحفه پارلمانی تنها پول نقد نبوده بلکه این مساعدت معه یک جوره و یا یک درجن بادیگارد و دریور میباشد که تمام مصارف ان از کچکول پارلمان داده میشود.
قابل گفتنی اینست که صرفا آقای بشر دوست همرای یکی دو نفر دیگر در این نوع چور موی کنک پارلمانی شریک نبوده که از طرف پارلمانچی های دیگر مورد انتقاد قرار گرفت. ایشان میگویند اگر مردم ما را انتخاب کرده اند و به دزدی و دغلی خود را در پارلمان میخ نکرده ایم نه ب یک جوره بادیگار و نه به موتر دولتی ضرورت دارید و نه به ....
در مقابل اکثر پارلمانچی ادعا میکنند که اکثریت آنها از فامیل شروع تا کوچه و منطقه و قریه و ولسوالی ولایت و مملکت دشمنی و سیالی و شریکی دارند، بنا بدون این نوع تجهیزات برایشان گشت و گذار مشکل است. یکتن از برادران اسبق دخیل در کشت و خون که فعلا پارلمانچی است میگوید: که بادیگارد ها باید راکت سرشانه داشته باشند تا بتوانیم از خود در برابر ملت!!! خوب دفاع کنند و میگوید ما همین حالا بدون بادی گارد در جیب خود بمب های دستی داریم.
بعضی کسانیکه خود را از شغل آزاد مانند جنگسالاری و قاچاقبری به کار رسمی " پارلمان" رسانیده اند و از قبل صاحب موتر های فروان بودند گفتند: این پول اضافی را ما تراکتور خریداری مینمایند تا زمین های کوکنار را بهتر حاصلخیز سازیم تا هم خپ و چوپ با جامعه بین المللی که در این زمینه همکار و مشوق ماست ، دست پیشی کنیم و هم مقداری اسلحه و مهمات برای روز مبادا خریداری نمایم که میشود از کدام طرف برای ما وظیفه برسد که فـیـــــــــــــــــــــــــــــــــ ر..... باز ما خو باید تیار باشیم.
جالب است با این قیل و قال مطبوعات، و غالمغال بی حاصل افراد منفک شده اردو و معلمین که معاش....معاش.... معاش... گفته در دهن شان مو سبز کرد بلاخره از طریق دولت لندکروزر سوار جهانگرد، با شفافیت تام کم پولی و کم بغلی را بهانه کرده برایشان صرفا 250 الی 350 افغانی (بخاطر فهم بهتر نماینده صاحبان ملت این پول معادل تقریبا 5 الی7 دالر میشود) در هر ماه معاشات شان اضافه نمود و افراد اضافه بست و منفکی چند بار چارماری شدند و تعداد زخمی و کشته به جا گذاشتند اما آنها را ازیک عید به عیدی دیگر وعده و منتظر نگاه داشتند .ولی اینبار دولت سرفراز ما پول را برای کچکول پارلمان فورا پیدا نمود، بسیا ر جالب نیست؟؟
مهاجرین که اعتماد به چشمک زدن های مقامات دولتی و عده های پلاستیکی از زنده گی مهاجریت در ملک خود مهاجر شدند و در تعمیر علم و فرهنگ روسیه که از دست دوستان راکتپران شریف و قهرمان با حرمت ما به چلوصاف تبدیل شده است و تعداد دیگری ازمردمان بی خانه که در دوکان های تهیه مسکن و چمن حضوری در خیمه های سرد و سوزان شب و روز را با عزرائیل در استدلال و برهان و کشتی گیری میگذرانند به این نماینده گان ملت آفرین و صد افرین خطاب نمودند و یک فرد مسن که بلای کوت برف پیش خیمه اش ایستاده بود و به رادیو موتر ایستاده تکسی لب سرک گوش میداد بعد ازشنیدن این چور پارلمانی یک کپه نصوار را در دهن انداخته گفت: نماینده گان ملت نوش جان تان
بَلخ ،(باختر یا باکتریا)، از قدیمی ترین شهرهای افغانستان و یکی از ولایات/استانهای شمالی افغانستان و نام شهرکی به فاصله ۲۰ کیلومتری مزار شریف مرکز ولایت بلخ است
جلالالدین محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی معروف به جلالالدین رومی، جلالالدین بلخی، ملای روم، مولانا، و مولوی (۶۰۴ - ۶۷۲ (قمری)) از زبدهترین عارفان و یکی از مشهورترین شاعران فارسی گوی زبان فارسی بشمار میآید. نام او محمد و لقبش در دوران حیات خود «جلالالدین» و گاهی «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» بوده و لقب «مولوی» در قرنهای بعد (ظاهراً از قرن نهم) برای وی به کار رفته و او به نامهای «مولوی» و «مولانا» و «ملای روم» و «مولوی رومی» و «مولوی روم» و «مولانای روم» و «مولانای رومی» و «جلالالدین محمد رومی» و «مولانا جلالبن محمد» و «مولوی رومی بلخی» شهرت یافته و از برخی از اشعارش تخلص او را «خاموش» و «خموش» و «خامش» دانستهاند. خانواده وی از خانوادههای محترم بلخ بود و گویا نسبش به خلیفه دوم ابوبکر صدیق میرسد و پدرش هم از سوی مادر بقولی دخترزادهٔ سلطان محمد خوارزمشاه بود، هرچند که «فروزانفر» از مولاناشناسان نامدار با ارائهٔ دلایل کافی این نظریه را رد کردهاست.
مولوی خطاب به خویش چنین سرودهاست:
هوسی است در سر من که سر بشر ندارد من از این هوس چنانم که ز خود خبر ندارم
دو هزار ملک بخشد شه عشق هر زمانی من از او به جز جمالش طلبی دگر ندارم
چندی قبل، هنگام گشت و گذار درخم و پيچ كوچه ها و پسكوچه های انترنت، گذارم به وبلاگی افتاد، كه صفحهء آن را تصوير پشتی (مجلهء ايرانشناسی) آذين بسته بود و پايينتر ازان سرنامهء مقاله يی جلب نظر ميكرد، زير عنوان (گناه نابخشودنی جمهوری اسلامی ايران درحق زبان فارسی در تاجيكستان)، كه آن مقاله را آقای (جلال متينی) نوشته بودند. ايشان درقسمتی از مقالهء خويش نوشته اند:
((حد اكثر تا يك قرن پيش، نام زبان رايج در ايران و افغانستان و آسيای مركزی، ((فارسی)) بود و اروپاييان و امريكاييان نيز حتی دركتابهای مرجع خود از آن با كلمهء Persian يا معادل آن درزبانهای خود يادميكردند؛ ولی از اوايل قرن بيستم ميلادی، سياستهای ذی نفع درمنطقه، اين وحدت كلمه را از بين برد. در اتحاد جماهير شوروی، زبان فارسی زبانان جمهوری جديدالتأسيس تاجيكستان و ازبكستان را ((تاجيكی)) ناميدند و در افغانستان ((دری)). و اين نامگذاری را به قرون پيشين نيز تسری دادند. چنانكه از جمله رودكی سمرقندی شاعر قرن سوم و اوايل قرن چهارم شد شاعر تاجيك و سنايی غزنوی شاعر دری گوی و گاهگاه شاعرانی را كه زادگاهشان درمحدودهء جغرافيايی فعلی ايران بوده است، مانند فردوسی و خيام نيز شاعر تاجيك يا دری گو خواندند و اصرار براين كه تاجيكی زبان مستقل و جدا از فارسی است، همچنان كه دری نيز با فارسی و تاجيكی ارتباطی ندارد.))
من در كليت سخن به همه جهات نوشتهء اين دوست محترم ما موافقت كامل دارم؛ اما درمورد كلمهء ((دری))، سخن شان به هيچ وجه قابل پذيرش نيست؛ زيرا ((دری)) كلمه يی نيست كه در اثر ((سياستهای ذی نفع منطقه)) درقرن اخير اختراع شده و جهت نامگذاری اين زبان به كار رفته باشد؛ بلكه قدامت تاريخی اين كلمه فراتر از قرون سوم و چهارم ميرود. و اين چيزی است كه حقيقت آن در دل قديمترين كتابهای ما نهفته بوده و مبين اين نكته است كه كلمهء ((دری)) از قديم الايام برای ناميدن اين زبان به كار ميرفته است، نه آن كه ما آن را به قرون پيشين ((تسری)) داده باشيم. به نمونه های زير نگاه كنيد:
ابن النديم دركتاب خويش ازقول عبدالله بن المقفع مينويسد:
• ((قال عبدالله بن المقفع: لغات الفارسيهء: الفهلويهء و الدريهء و الفارسيهء و الخوزيهء و السريانيهء. فأما الفهلويهء فمنسوب الی فهلهء: اسم يقع علی خمسهء بلدان و هی اصفهان و الری و همدان و ماه نهاوند و اذربيجان؛ و اما الدريهء فلغهء مدن المدائن و بها كان يتكلم من بباب الملك و هی منسوبهء الی حاضرهء الباب و الغالب عليها من لغهء اهل خراسان و المشرق لغهء أهل بلخ؛ و اما الفارسيهء فيتكلم بها الموابذهء و العلماء و أشباههم و هی لغهء أهل فارس....))
يعنی: عبدالله فرزند مقفع گفت: زبانهای فارسی، عبارتند از: پهلوی، دری، فارسی، خوزی و سريانی. و پهلوی منسوب به (پهله) است و اين اسمی است كه بر پنج شهر اطلاق ميشود، و آن (پنچ شهر): اصفهان، ری، همدان، ماه نهاوند و آذربايجان است. و اما دری زبان شهرهای مداين است و كسانی بدان سخن ميگويند كه در دربار شاه هستند و آن (دری) منسوب به مقربان دربار است. كه از ميان زبانهای مردم خراسان و مشرق، زبان اهالی بلخ بران غالب است. و اما فارسی زبان موبدان، دانشمندان و اشباه آنهاست، كه آن زبان اهالی فارس ميباشد
ما در افغانستان به هيچ شاعر متقدمی به چشم شاعر ايرانی، يا تاجكی و يا افغانی ننگريسته ايم و هميشه درطول زمانه ها گفته ايم: شاعران فارسی گوی؛ مانند: حافظ و سعدی و رودكی و مولوی و سنايی و خاقانی و صدها تن ديگر؛ اما ازنظر برخی دوستان ايرانی ما، همهء ادبا، شعرا، فلاسفه و دانشمندان ايرانی اند: سنايی غزنوی ايرانی، جامی شاعر عارف ايرانی، مولانا جلال الدين محمد بلخی ايرانی، خاقانی شروانی ايرانی، سيد جمال الدين اسد آبادی ايرانی، ابومسلم ايرانی و... و... و....
سالها قبل يكی از دوستان ما، كه كارمند (خانهء فرهنگ جمهوری اسلامی ايران) در شهر پشاور پاكستان بودند، و متأسفانه اسم شان را كنون فراموش كرده ام، برمن ايراد گرفته بودند كه، چرا من دريكی ازمقاله هايم نوشته ام كه زادگاه ابومسلم خراسانی درخاك افغانستان كنونی قراردارد، و گويا او افغانستانی بوده است. من دران مقالهء خويش به نقل از كتاب (تاريخ افغانستان) نوشتهء مرحوم (عبدالحی حبيبی) نوشته بودم: ((... درپيشاپيش اين جنبش ضد عربی، مردی قرار داشت فصيح اللسان و قوی القلب، كه در فراز و نشيب زندگانی هيچگاه متغير نشده و ترديدی به خود راه نميداد. اين شخص ابومسلم عبدالرحمن نام داشت، كه درسال(720) درقريهء سفيدنج (سپيد دژ) از مضافات شهر انبار (سرپل كنونی) – مركز ولايت جوزجان – در شمال افغانستان كنونی، ديده به جهان گشوده بود.
من هم وقتی این خبر را در یکی از برنامه های خبری ایران شنیدم، حدس زدم که اصل قضیه باید چیز دیگری باشد نه آنچه که صرفا عنوان شده بود: توهین به سرود ملی و مولانا جلال الدین.مقاله را هم خواندم، زبان طنز زیبا و در عین حال گزنده ای دارد، که اساس طنز همین است. مشکلات، معایب، نا بسامانی ها، کجی ها و کاستی ها را در لباس و لفافه برای مردم گوشزد کند.می خواهم اینگونه سر صحبت را باز کنم.من در ایران زنگی می کنم ، ایران هم مانند افغانستان متشکل از اقوام و خرده فرهنگ های مختلف است.دولت های ایرانی از گذشته تا حال به خوبی توانسته اند یک چیز را در بین تمام اقوام و مردم ایران جا بیاندازند و آن چیزی نیست مگر مسئله ی هویت، هویت مشترک، هویت ایرانی و در نهایت ملیت و در این راستا بسیار هم تلاش و کوشش و تبلیغ می کنند. افتخارات و سرمایه های مادی و معنوی کشور را که به هر حال از اقوام مختلف می باشند منحصر به آن قوم نمی کنند که در نتیجه بخواهند با آن به مبارزه پیدا و پنهان دست بزنند، بلکه با تبلیغ صحیح در مورد آن هم سبب ایجاد غرور و افتخار برای ملت و هم باعث سربلندی برای آن قوم می شوند.دقیقا بر خلاف آنها ما هستیم، انگاری که در ژن و فرهنگ مردم و اقوام افغانستان چیزی به نام همگرایی، وحدت، هویت مشترک و از این قبیل هرگز وجود ندارد.حد اقل از اعمال و رفتارمان که اینگونه بر می آید. من متعجبم که آیا واقعا نقش مسئولان فرهنگی و دولتمردان و رسانه های جمعی و علی الخصوص تلویزیون و رادیو در کشوری با شرایط و مانند افغانستان چیست؟ آیا مردم از این همه رقصیدن و دیدن فیلم های مزخرف هندی خسته نشدند؟وظیفه و رسالت آنها به عنوان دانشگاه های عمومی در آگاهی بخشی، روشنگری، ایجاد وحدت و احساس غرور ملی بخشیدن چیست؟ فقط رقصاندن و رقصاندن و دیگر هیچ یا حتی با همراهی و همدستی با دیگران همان یک ذره افتخاراتی را هم که برای ما باقی مانده است به این دلیل که چند نفر به دلایل مختلف تآکید می کنم به دلایل مختلف که اینجا جای آن نیست به باد فراموشی بسپارند.این حرف من چه متعصبانه باشد و چه نه ما باید از طریق یک هویت مشترک به یک زبان مشترک برسیم که حد اقل چند صد میلیون نفر در دنیا آن را بفهمند و درک کنند نه اینکه حتی در داخل کشور بسیار باشند کسانی که نه آن را می فهمند و نه می توانند تکلم کنند. افغانستان سوییس نیست که با هم قابل مقایسه باشند، شرق با غرب هم خوانی ندارد.من بسیار دوست داشتم همانطور که من معنی و مفهوم سرود ملی ایران را درک می کنم آنها نیز همین حس را در مورد سرود ما داشته باشند
برادران عزيز ! مطالب را كه شما نشر ويب سايت تان كرده ايد تماما همان آتشي است كه ايراني ها كوشش ميكردند در بين مردم با شهامت افغانستان دامن بزنند . اما نه بايد ايراني هاي صهويونيست اينرا فراموش كنند كه افغانستان خانه مشترك همه اقوام است چه هزاره باشد چه تاجك باشد و چه ديگر اقوام باشند . افغانها مردم مهمان نواز هستند اما تنبيه يك گروه بد اخلاق توهين نيست صرف تنبيه اخلاقي است. و اگر همين گروه نماينده گي از اخلاق و روش يك ملت ميكند چقدر جاي تاسف است كه اين گروه توسط چه اشخاصي وارد كابل گرديده كه بايد آنها نيز مورد پيگرد قانوني قرار بگيرند . و ديگر موضوع زبان ها بلخصوص زبان پشتو، نوسينده محترم حتي سواد اين راندارد كه قدامت زبان ها را بداند خواهش دارم تا سواد خود را تكميل كرده بعدآ دست به نوشتار بزند.
سلام آقاي ايراني محترم حرمت همه را داشته باش اگر اين افغانها نباشد اين همه توليدات شما پر كاهي ارزش ندارد شما و امثال شما نميخواهند افعانستان به پاي خود بياستد ولي يادت باشد با اين همه خود هواهي هايتان روز تان از افعانستان بد تر خواهد شد ميدانيد كه فقط با 8 سال حنگ قسمت بزرگ از سرزمين تانرا فراموش كرديد و لي اين افعانها اند كه در سالها ي متداوم و دوامدار ي1وحب خاك شان را به كسي نگذاشتند با وحود همه فقيري و ناداري شان حنگ شيرازه زندگي همه را به باد ميدهد . با اين همه فخر و دارايي تان همين خالا ميليون ها ايراني در عرب به كار هاي شاقه و طاقت فرسا مشغول است ميدانيد . شما مهمان نوازي نه بلكه به افعانها ظلم روا ميداريد ميدانيد كه افعانها همه طلم هاي شما را از مزد كم و كار زياد و مخدوديت ها ي تخصيلي ميدانند . شما ميدانيد كه به افغانها در زمان حنگ شما حي خطاب ميكرديد افعانها بد بخت اين شد مهمان نوازي .
