در آنجا اندکی پاييديم ولی از ترس انکه ماين نداشته باشد نتوانستيم گردنه را حلقه کنيم. بهرصورت از آنجا گذشتيم و رفتيم. ناگهان تيمی از کوچیها سر رسيدند. يکی از آنها دوان دوان خودش را به ما رساند و راه را سد شد. ما مجبور شديم از موتر پايين شويم و منهم فرصت را غنيمت شمردم تا از آنها و زنان شان عکس بگيرم.
از قريهای که در گلوگاه کوه زمختی قرار گرفته داشت، مرد جوانی دوان دوان به ما نزديک شد. موتروان ازش پرسيد برادر چه گپس؟ گفت شما کی از بلخاب برمیگردين؟ ما متفقا به او گفتيم صبا اما مطمئين نيستيم که کدام ساعت. پرسيديم مشکل چيست. گفت: خانمم چند روز است که مريض است. اينجا نه داکتر است و نه دارويی. راننده از او خواست تا زکلات پرداخت کند. آن جوان از جيبش يک ماشين حساب را درآورد و گفت بخدا چيزی ديگهای فعلا در جيبم ندارم اگر اين را امانت بگيريد من فردا مطمئين شوم تا خانمم از مرگ نجات يابد. اين صحنه اندکی برايم تکاندهنده بود و من تا دزدان دره و گردنه قم خاموش بودم و در درونم نفرت و انزجاز از روزگار هجوم میآورد. گردنه بيشتر از3000 از سطح دريا ارتفاع داشت.
اندک اندک به دره سرسبز بلخاب فرود آمديم. من با کنجکاوی به چهرههای کارگران و چوپانانی که در چراگاها رمههای شان را میچراندند مینگرستم؛ چهرههای سفيد با گونههای مايل به سرخ و بعضی گلابی، بينیها کشيده، چشمان فراخ، ابروان تيره و پرپشت. راستش اندکی شک انداخت در دلم. اين تعداد آدمهای را که من ديدم، کاملا با هزارههای ديگر مناطق تفاوت داشت. چنين بود که در ذهنم سوال خلق شد. وقتی به عمق دره نزديک و نزديکتر میشديم، اين چهرهها بيشتر توجهم را جلب کرد. از يکی پرسيدم، راستی هزارههای اينجا چقدر مقبولند. گفت بيادر اينها هزارههای اصلاح شدهاند. گفتم توضيح بده لطفا. در پاسخم گفت: اين رشته سر دراز دارد ولی خلاصه آن انکه برای مردم هزاره خصوصا مردم بلخاب سيد معتبرترين انسانی روی زمين است. مثلا وقتی يک هزاره به سفر میرفت. معتبرترين و مطمئينترين آدم در نزد ناموس يک هزاره سيد بوده تا برادرش. وقتی سيد اولاده پيامبر ميدان را خالی میديد بعد از خانم مريدش خواهش میکرد تا حداقل يکبار هم که شده با آقايش اولاده رسول خدا در زير لحاف تبرک کند.
در همين گيرودار غرق در ابهام و هزار حاشا و دريغا بودم که موتر وارد حيات ولسوالی شد. اتفاق بدی افتاد. وقتی موتر ما را در زنجير توقف دادند، عسکر بیآنکه زنجير را از پايه سست کند، موتروان با عجله موتر را به پيش راند که در اثر آن زنجير پاره شد. ولی وقتی ما از موتر در حيات ولسوالی پاين شديم، ديدم معاون قوماندان امنيه سفيدی چشمانش را به طرف ما کشيده که ما قانون شکن هستيم که زنجير را پاره کرده در بازار داخل شديم. ديديم زنجير از زير شکم موتر آويزان است. بهرحال ما عذرخواهی کرديم ولی اشتباهی بود که رخ داد.
معاون ولسوالی از ما پذيرای خوبی کرد. من تا نصف شب بيدار بودم. منتظير بودم تا ابرها در آسمان پاره پاره شده و ستارهی را که من به دنبالش هستم ببينم. چشمم سفيد گشت اما آسمانی که در آن ستارهام را میجستم نديدم. رفتم بيرون از اطاق روی بام بالا شدم. ديدم دو سه تا ستاره کمرنگی که ديده میشود دقيق زير پايم است. باورنکردنی بود. آسمان پايين آمده بود. اينطور ديده میشد که کوهها ستونهای شدهاند برای انکه آسمان را نگه دارند تا فرو نريزد. آمدم پاين. خواب رفتم. صبح از شدت صدای اشپلاق يک انسان، يکدفعه از خواب بيدار شدم. ديدم شخصی دم در ايستاده است. پرسيدم چه میخواهی؟ گفت بخيزين نماز کنين. گفتم ما نماز نمیکنيم لطفا مزاحم نشو.
ساعت هشت بود. صبحانه را انگور خورديم. وه که چه مزهای داد.
راستی تا هنوز اينقدر پرگويی کردم، نگفتم که ولسوالی بلخاب چگونه ولسوالی است. اين هم اندک اطلاعاتی در مورد ولسوالی بلخاب يکی از توابع ولايت سرپل:
ولسوالی بلخاب دارای ۵۵ مکتب، 3 ليسه، دو متوسطه نسوان و ذکور میباشد. جمعيتش حدودا ميان 65000 تا 80000 نفر میرسد.
درآمد مردم بلخاب: از محصولات گندم، در گذشته و فعلا انگوزه ( يکنوع گياه کوهی ـ شيرش را میگيرند به قيمت بالا فروخته میفروشند) چهار مغز، بادام، قروت، زيره و کچالو.
ولسوالی بلخاب از جنوب با باميان و يکاولگ وصل است، از شرق با درهصوف، از غرب چيراس، و از شمال به ولايت بلخ وصل است. دارايی 103 قريه خرد و کلان و هفتاد و دو شورای محلی میباشد.
البته وقت من گزارش شمارا خواندم ازاغاز ان خبر شدم ولی دیگر نفهمیدم
می گویند نویسنده این مقاله در بلخاب از طرف چندین هزاره ریپ شده است و مشکلات زیادی را پشت سر گذرانده و راهی پندا نکرده و عقده دل خود را این گونه خالی کرده است.
مواظب باش نویسنده دیگه نروی که این بار کاری دیگری به حقت می کنند
به همه بلخابی ها، چه در داخل وچه در خارچ، سلام علیکم و خسته نباشید عرض میکنم
به امید بلخاب فرهنگ دوست وبا سواد و مرفّه!
سلام آقاي سهرابي
شما مرا با مقوله خود در بلخاب همسفر كرديد ممنون مشوم
اما بعد از نماينده اي سر پول توضح بديد كه چه كار ميكند
و تاكنون براي بتخاب چه كار كرده است
من يكي از شا گردان آقاي فهيمي هستم فعلا
خارج هستم و در رشته مهنديسي كامپيو تر در س مي خوانم
بنده از دهكده اي دوشاخ از اقوا م استاد فهيمي هستم
كو چك شما غلام حسن صابري
حتمي بيايد كه رزاق مامون منتظر شماست
انورالحق احدي هم خير مقدم ميگويد
شما نمیدانم با این قیافه از کجا دیسانت شده اید
اوغان + هزاره
اینجا سرزمین کوشانی های تمدن آفرین است که بت های عظیم وتمدن بودایی بامیان یکی از نشانه هایش است. تاجیک کی است از کجا آمده جت است يا آريايي؟؟؟ اصلا" معلوم نيست که شما کي استين واز کدام سر زمین بی نام ونشان به اين منطقه آمده ايدکه خودتان وجت هاي هم قبيله ايراني تان هم نميدانند که متعلق به کدام نؤاد وقوم استين گاهي خودرا به آلمان هاي آريايی که امثال شما را (سیگوین=با جت)می دانند نه آریایی این شما استین که احمقانه خود خود را اریایی می دانین آریایی های واقعی به ریش شما جت ها می خندند.تا چند صد سال پیش اصلا نام شما در این منطقه نبود شما اولاد های عرب هایی هستین که نطفه هخود را در این منطقه در سرزمین ترک ها مانده اند وتاجیک در بین ترک نژاد ها به معنای بی گانه به کار برده شده.
حالی معلوم شد که بی تذکره استین؟؟؟؟یا دیگر دلایل بی تذکره گی تان را هم نوشته کنم؟
به آتيلا! بي تذكره كه شما استيد. اينحا سر زمين تاحيكان (آرياييها است)
والا سهراب بچيم خوب مينوسي . نام خدا امي رو زه ها خو اننده سايتت زياد شده ميره . بچيم كوشش كن كه دل دوستان را از خو د نر نجاني !
changiz is caming soon yes th is going to the end of ouer enamey zandabat hazara long life hazara
خواهي نخواهي تا جيك و هزاره با يد با هم با شند و اگر نه . بخدا قسم ! روزي از طر ف مقا بل سر هر دو ملت بيا يد . كه سگ صا حب خو درا گم كند . و آن وقت كوزه را بگير هوز را پو ر كن .
»آتيلا.....تو را مادرات حتمآ از پشت زاییده است...اگر نه اینتور علیه مردم با فرهنگ و با تمدن تاجیك سگ واری عو عو نمی كردی.
وقتی شما هزاره های همزبان اینطور عقیده دارید از اوغان های غار های كوه سلیمان چه گله كرد.
آن پشتون اولآ از امیر اعبدرالرحمن خان شرم كند كه شست ٦٠فیصد تمام نفوس هزاره ره قتل عام كرد و تو از چنگیز خان خونخوار كه خراسان عزیز را در داد.
نمیدانم این تاجیک های بی تذکره واصل ونصب که یک روز خود را به ایرانی ویک روز به هیتلر جنایت کار وآلمانها وبه اصطلاح آریا یی هامی چسبانند چه زخمی از هزاره خورده اند که دردش گم نمی شود وهر روز مانند مگس مزاحم ت ووز وز می کنند در حالیکه هزاره ها هیچ دشمنی نسبت به آنها احساس نمی کند ولی این بی تذکره ها کوشش دارند هر طور شده به هزاره ها بد گویی کنند وعقده های خود کم بینی وبی اصل ونسبی خودرا خالی کنند.
همان پیر مرد هم وطن پشتون ما حق داشته که بگوید هر وقت تاجیک ها پس تاجیکستان رفت افغانستان آرامی می شود!!!
می گویند!یک روز کسی از یک مرد پیر وسال خورده پشتون پرسید کا کا کی در افغانستان صلح بر قرار می شود؟ کا کا چنین گفت!!! بچیم به نظر مه وقتی در وطن ما صلح بر قرار می شه که یا هزاره تسلیم اوغان شوه یا اوغان تسلیم هزاره تاجیک هم پس تاجیکستان بره آنوقت صلح بر قرار خواهد شد.
سلام وبلاگ يادداشتهاي از غرب بروز است با:
افشاي يك حقيقت( 5)
معاهده ديورند ديگر صدساله نيست" شايعه كه پس از يك سده حيات فرومي ريزد"...
تشکر
zanda bat hazara marg bar dushman hazara dushmanan hazara listen anmey hazara one the changiz going to retaern this tiam you have no but dith he is caming soon ouer father zanada bat changiz zanda bat hazara
روز جهانی وبلاگ
به تو که با قلم قوانین درد را به چشم جهانیان پدیدار می کنی
مبارک
سلا م پدرا!!!
چطور هستی؟ ده غم ای لچک ها نشو، مرده شوی ها همه پدر آزار و مادر آزار هستند ده مغز کل شان شاش کو نوشته کو بادار از کسی نترس مه کتیت استم.
سهراب جان هيچ معلوم نيس كه منظور تو از اي گپاي جنجالي چيس؟ همي كه يك هزاره يا تاجيك يا دگيش يا دگيش از كوچك ترين گپ رگ غيرتش ميپنده و اعصابش خراب ميشه مالوم دار اس كه همه گي ده يك آب و هوا و يك وطن از پدر پدر بودن و خات بودن. برادري و برابري ما ده غيرت ما - ده مهمان نوازي ما و ده عشق به كشور ماس. ده بيني بلند و پايين و قد بلند و پايين يا لهجه گپ زدن نيس. مه هم هزاره استم و غيرت هزارگي دارم. اگه قواريم نمي خانه ده او چيزي كه شما ده خيالتان دارين گناه خودتان اس كه مه ره پشتون يا تاجيك خيال كنين. بگذارين اي حرفا ره كه دموكراسي ده خطر اس
