آرشیو ماهانه



آرشیو موضوعی
www.flickr.com
More of Sohrab Kabuli's photos
»
بهـــار! این طرفها گذرت نیفته!

 بهاری نیست، بیدارم نکن از خواب سنگین زمستانی
مرا بگذار در تنهایی و بی‌برگ‌وباریّ و پریشانی

مرا بگذار بی تن‌پوش گل، بی برگ، بی اندیشه‌ی فردا
مرا بگذار در بوران و شلّاق تگرگ و ترس عریانی

من این‌جا بی تو در آوار برف از یادِ روییدن فراموشم
کسی هرگز نمی‌گیرد سراغ وحشت زندان و زندانی

چگونه دیگر ای فردا تو را باور کنم، از باور دیروز
چه حاصل شد مرا غیراز دروغ و نفرت و ننگ پشیمانی؟

همان بهتر که در زنجیر یخ، بی‌آرمان، بی‌آرزو باشم
همه ارزانی آن‌ها، فریب فصل‌های سبز و بارانی

                                                    «احمد مزرعتی»

گیرم که بهار آمد چه فرقی به حال انسانها خواهد کرد؟ گیرم که دنیا لاله روید، چه فرقی به دشت‌های تفتان، زابل، تورخم، اتک، و محلات کمپ‌نشین‌های پیشاور و جلال آباد که هزاران انسان آواره و سرگردان را در دلش می‌تپاند، خواهد کرد؟ گیرم که دشت لیلی لاله زار باشد چه فرقی به حال مهاجرین بی‌سرپناه که از سردی زمستان امسال جان دادند، خواهد کرد؟ چه فرقی به حال آنهای خواهد کرد که سالهاست سفره هفت سین و هفت میوه شان خالی‌اند؟ بینوای اگر تکه نانی بدست آرد،  هر روز برایش نوروز است. اگر زورمندی نانش را از او نگیرد، برای او همان روز نوروز است. خیر است اگر به ابتدائی‌ترین حقوق انسانی او معامله صورت گیرد، خیر است اگر بی‌خانه اش بسازند اما همان روزیکه زندگی را از او نگیرند نوروز است.

پارسال همسایهء داشتیم به نام قربانعلی که از صبح تا دیروقت شام، مشغول کراچی‌وانی بود. وقتی به خانه باز میگشت، جگرگوشه‌هایش او را حلقه میکردند و او آنها را در بغل میگرفت و اشتک شش ساله‌اش از روی شانه‌هایش بالا میرفت. پدرش اصرار میکرد "بچم، از روی شانه‌ام پایین شو، درد داره! بجای بالا شدن روی شانه‌هایم کمی شانه و پاهایم ره لَغَت کُو!" بیچاره طفل چه میدانست درد بازوها و پاهای پدرش از چیست. آنروزها خیلی زود عید شد و ما رفتیم خانه قربانعلی عید کردن.
عیدی گرفتن و عیدی دادن سنت دیرینهء است که در بین مردم وجود دارد. آنروز ما هم به اشتکهای قربانعلی عیدی دادیم.
ولی آنروز زود، قربانعلی کراچی‌اش را کشیده برای کار بیرون رفت. چون پس‌انداز دو ماهه‌اش را که قرار بود کفش برای بچه‌هایش بخرد، دو کیلو کولچه برای عید خریده بود. روز عید هم به کار رفت تا شب گرسنه نماند. آنقدر همت والا داشت که اگر چیزی برایش میدادی به سختی آنرا از دستت میگرفت. وقتی صلایش میزدی که بیا باهم نان بخوریم میگفت سیرم، اما از دل او فقط خدا باخبر بود. این روزها نمیدانم قربانعلی در کجاست، سفره هفت میوه که نداره اما نوروز داره یا نی؟


-------------------------- » » » ● « « « « --------------------------