27/11/06 ساعت نه شب
صبح امروز، کابل را به مقصدی که درست معلوم نيست نيست انتهايش به کجا خواهد انجاميد، ترک گفتم. موتر فلان کوچ يا سوپر کستم حامل چهارده نفر به شمول موتروان.
صبح کابل، صبح دلگيری بود. غبار سنگينی چهره کابل را پوشانيده بود. صبحی که متفاوت با صبحهای ديگر بود.
وقتی به آسمان کابل چشم دوختم، نتوانستم باور کنم ابری است که از دامنه کوهها پاين آمدهاند يا گرد و غباری است که از کوچه و پس کوچههای کابل برخواسته است. ابر بود که دامنش را بر روی آسمان کابل پهن کرده بود تا دامان شهر را پر از دانههای سفيدش کند.راديو خريدم. با خودم گفتم، راديو بخرم که توان دريافت امواج کوتاه را داشته باشد. دو جوره بالتی همراه با با راديو در جيب چپ کورتیام، بر شانه چپم سنگينی انداخت. روی برگرداندم، موتری که که بکسهايم را در آن مانده بودم آماده رفتن است. اشاره کردند "هی! بيا بيا زود!".
لحظه بعد سوار موتر شدم. همگی دستان شان را بالا بردند ورد و دعا خواندند. راننده به دليل مزاحمتهای بيجا از طرف ماموران ترافيک، از کوچه و پس کوچههای کوته سنگی، از شهر بيرون شد. يک مهندس از وزارت معارف و سه نفر پيمانکار در وزارت معارف که از چاريکار آمده بودند میرفتند تا مکتبی را در ولسوالی میرامور قریه جوز که قبلا توسط مردم منطقه ساخته شده بود در و پنجره در آن نصب کنند. هرگاه اين سه تن همزمان دهن باز میکردند که گپ بزنند، تو گويی از کوچه میگذری که بوی دهها تشناب از کوچه برمیخيزد. خلقم تنگ شد. مجبور شدم پوزم را بپيچم. فکر میکنم بوی بد دهان آنان هنوزم از تشنابها برمیخیزد.
در ميدان شهر از موتر پياده شدم، دو سه بسته ساجق خريدم و به آنها دادم اما هيچ تأثيری نگذاشت. تير شده از ميدان شهر، به جليز رسيديم. لاشهء موتری که در اثر ماين از هم متلاشی شده بود. راننده گفت: "همين موتری که لاشهاش را در حاشيه سرک میبينيد، برادرم همراه با همسرش در همين موتر بود که توسط ماين کشته شدند. برادرم در يک موسسه خارجی کار میکرد و موترش هم از دور مشخص بود که موتر موسسه است".

در درهء تنگ و خشکی رسيديم که دکانهايش در اثر جنگ در زمان طالبان تخريب شدهاند. درست يادم هست، هشت سال پيش وقتی کابل تحت تصرف طالبان درآمد، يک ماه بعدش من کابل را به مقصد مزار شريف ترک کردم و از همين مسير گذشتم. آن زمان بازار سياه خاک بعد از شهر غزنی، دومين بازار تجارتی و پرجنب و جوش و دومين مرکز مهمی برای مردم مناطق مرکزی هزارهجات به شمار میآمد. تمام راههای مواصلاتی اين مردم، بسته شده بود به جز اين دو مرکز. اما امروز بازار سياه خاک، چهرهاش کاملا تبديل شده است. وقتی وارد بازار میشوی، چشمت به خرابهها، ديوارها و کانتينرهای غربال غربال شده از مرمی میبينی نه چيزی ديگر. در ضمن بازار سياه خاک يکی از مراکز مهمی پايگاه حزب وحدت در آن زمان بود.
وقتی از مردم میپرسيدم، دليل خرابی اين بازار چه بوده است. میگفتند همينکه حزب وحدت شکست خورد، طالبان وارد بازار شدند. در مرتبه اول، شروع به غارت اموال دکانها کردند و بعد هم تمام دکانها را آتش زدند. میگفتند که هزارهها حق زندگی را در اين سرزمين ندارند، اين سرزمين، سرزمين پشتونها است.
سياه خاک، جزء ولسوالی جليز است با داشتن ۳۰ تا ۴۰۰۰۰ هزار نفوس و يکی از مناطق نسبتا گرم که هم در زمان تجاوز اتحاد جماهير شوروی بيشترين آسيب را ديد و هم در زمان طالبان خسارات سنگينی را متحمل شدند.
این داستان سر دراز دارد...
این داستان را در وبلاگ انگریزی زبانم هم بخوانید، در افغان لارد Afghan LORD
سلا... من از تعلیق بیرون امدم .... چطوري رفيق بين اللملي ما ... برادر ما هنوز مانده در راهيم... كي مي رسيم به ولايت شما... اميدورا به زيارت شما در كابل...
عالي بود تشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــكر سهراب جان !
ادامه بدهید . از سیا خاک لطفآ بیشتر بنوسید .
موفق باشید !
Hello to everyone:
I am just writing to inform you guys about the latest bollywood movie about Afghanistan called "Kabul Express". This movie is a complete humiliation and insolence for Afghanistan in common and Hazaraz in particular. In the movie, they refer to Hazaras as bandits, looters and sodomites. I think, the director got this notion from Hanif Hum Ghum, a Panjsheeri who is acting as a driver and interpreter in this movie; and he has reflected his past hatreds in this movie. He is a coward and roguish person who must be trialed for his comments. This movie should be banned in Afghanistan to convey this message to the world that Afghans can never tolerate any ill and contemptuous remarks about any of their ethnics in Afghanistan.
sohrab jan alam, e ke da koja hasti wa chi mekoni khoda jan khodash behtar medanad , magar yak gap doost, shayad dahane zead hamwatnaane me moshkil dashta bashad magar az nazare man tashbehe dorosti ra ba kar na bordi ok? gap peshe khode ma behtar ast ba khatere een dar hameen site az aan azizan mazerat bekhahi dar ghayre aan motahame ba khod bozorg beni meshi baqi ash delakaet ok khoda jan ba to bad ya hoooooooooooooooooooooooooooooo
tareq
كم حيلي سفرميكنم
ولي حيف كه نمينويسم
از
با چيم يكد فعه از رباني نقد نه كردي . ولا خود كش بيگانه پرست هستي . باز هم خوا هر زاده عز يز سهراب جان تشكر .
هموطن عزيز سهراب كابلي
نميدانيد با خواندن وبلاگتان و خواندن اوضاع كشور چه غمي در سينه ادم مي نشيند من كه از كشور هم غير از يك بار ان هم يك سفر كوتاه ديگر هيچ نمي دانم كاش برسد روزي كه حداقل به گفته ملالي جويا امنيت برقرار شود ان زمان من به خودم و به تمام مردم عزيز كشورم قول ميدهم كه تا جايي كه در توان است به ميهن عزيزم خدمت صادقانه كنم اگر چه بايد از همين زمان اماده شد كه بيشتر نيازمند است
خیلی قشنگ و واقع بینانه می نویسید سهراب عزیز ، شاد و سر بلند باشید منتظر بقیه میمانیم.
salam suhrab jan! site e shuma ra hamisha mikhanam,wa az nawishta haye zibayat ke ineekas dehenda e waqieeyat ha az gusha haye pinhan kishwar ast, agah mishawim,
safari shuma haman gardishi khiyalat e ma khahad bod,ke dar har nuqtae ,majirajuyana bingarad ,,beporsad ,ba fikr fro rawad wa ba digaran baz gu numayad,
safari tan por az khatirati ziba bad,
mawazibi tan bashid,
qalamat hamisha rasa baad.
