عید آمد و هرکس پی کار خوش است
می نازد اگر غنی وگر درویش است
من بی تو به حال خود نظرها کردم
دیدم که هنوزم رمضان در پیش است
دل و نادل، بروم نروم، سرانجام مصمم شدم که گشتی به شهر بزنم. این روزها کابل به وصف کاملش پرترافیکترین و بیقانونیترین شهر محسوب شود. از آدمهای که در شهر در گشت و گذار هستند موتر زیاد است. موترهای که امروزه شاید در موزیمها به نمایش گذاشته شوند اما در کابل همان موترها خر خر زده مسافرکشی میکنند. این نوع موترها اکثرا ساخته کارخانهجات روسیاند. صاحبان آنان افراد مسن و سالخوردهای هستند که نصوار زیر لب مانده به عشق دوران جوانی شان غرقند و یک دنیا خاطره در سینههای شان دارند. من وقتی با این عده آدمها مواجه میشوم، سخت علاقمندم از گذشتههای شان بشنوم. و مصرانه تقاضا میکنم "کاکا جان دوران که شما در آن زندگی میکردید، دوران طلایی و انسانی بوده است".
کم کم به حرف میآورم و بعد هم با یک دو جمله کوتاه ذهن شان را منحرف میکنم که از عشق شان بگویند از جوانی شان قصه کنند از گذشتههای که کیف کردند و لذت بردهاند قصه کنند. راستش چندی است که بسیار تاسف به گذشتهها میخورم که ایکاش من در این عصر نبودم، اگر بودم هم یا قبل از این دورهای که انسانیت و انسان زیر سؤال رفته است میبودم و یا هم یک قرن بعد به دنیا میآمدم. فکر میکنم آنروزی که من به دنیا آمدهام نحسترین روزی بوده که سرشتم با بدبختی و روزمرهگی آمیخته شده است.
دور رفتن را بگذاریم کنار. کنار هرچه میخواهید. کنار یک دل، یک جاده، یک سنگ، یک مسافر، یک خان بیدسترخان، و شاید هم کنار آنچه بیدلی است. نمیدانم آیا کناری هم وجود دارد؟
از سناتوریم واقع در دارالامان، جایی که آمریکاییها قصد دارند دانشگاه بسازند در موتر بالا شدم. موتر از نوع تونس (انگلیسی؟) بود. ساخت جاپان. موتر اصلا از دهدانا آمده بود که شهر میرفت. جایی برای یک نفر خالی بود که من پرش کردم. تونسها به صورت قانونی و استندار برای هفت نفر سرنشین جای دارد اما در افغانستان همه چیز معکوس است، اینجا قانون لایوجد فی عندالافغانیون. چهار نفر در هر چوکی سه نفره و سه نفر هم در بالای ماشین موتر، دو نفر هم در کنار دریور، کلا چهارده پنزده نفر جای شدیم. کرایه فرق نمیکند چه یک قدم بعدتر پاین شوی یا سینما پامیر پیاده شوی. مثل هوتلهای قندهار شریف میماند که در زمان طالبان، مسافری که هیچ نان هم نمیخورد ازش پول نان و چاینکی گرفته میشد. فقط گفته میشد: "ورور جانه خوری نخوری حساب یو شویدی" کرایه همان ده افغانی است. که در روزهای عید به پنزده افغانی و حتی بیست افغانی هم میرسد.
بیچاره مردمی که یک قیران در روز درآمد ندارند معلوم نیست چگونه از عهده خرج خانواده و عید میتوانند برآیند. قیمت نرخها هر روز بالا میرود. فغان مردم بینوا به هفتم آسمان رسیده است، کسی نیست صدای آنان بشنوند و دست شان بگیرند.
در مسیر راه مردی که سنش بیشتر از پنجا سال میرسید، جنجال راه انداخت که کرایه پنج افغانی است نه ده افغانی. ما همه ده افغانی پرداخته بودیم ولی او نداد. دریور نامراد چه داد و فغان راه انداخت که ما همه بیزار شدیم از انکه در موتر او به شهر سفر میکردیم. من که روی ماشین موتر (که اصلا جای برای نشستن نبود) نشسته بودم، ده افغانی بیشتر به دریور دادم تا او آرام شود ولی بازهم خارش زبانش خاتمه نیافت تا شهر نالیده رفت. همهای سرنشینان کمحوصله و اندکافگار بنظر میرسیدند اما من که روزه نداشتم و از همه هم جوانتر بودم با حوصلهتر جلوه میکردم. به دریور گفتم: آلی تو خو پولی ته گرفتی، ایقه ناله برای چیس؟ گفت: لالاجان تو نمیفامی مه هر روز امی تو سرو کله میزنوم کد ازمی رقم آدما. موتر از خودوم نیس، از کاکایم اس و مه مزدورش استوم که مجبوروم از همی کرایه موتر خرج و مخارج خانه را بکشوم. هنوزم خرج عید نگرفتوم، دیشو اولادایم منتظیر بودن که لباس و حنای دست برای شان خریده میبروم اما دست خالی رفتوم، همگی از من ناراحت بودن و من هم خون جگر شدوم.
من خاموش ماندم و هیچ نگفتم. از سیمای مرد پیدا بود که محنتکشیده و درد در سینه دارد. مطمئین بودم که اگر داستان را ادامه میداد اشک در چشمانش حلقه میزد. لحظه در خودم فرو رفتم و گفتم عجب روزگاری است در این سرزمین که کسی از دل کسی خبر ندارد.
اوه از برای خدا چقدر بیر و بار بود. به مجردیکه از پول آرتن تیر شدیم، ترافیک آنقدر سنگین بود که من خودم مجبور شدم از موتر پاین شوم و با پای پیاده مسیر سینما پامیر و پول باغ عمومی را طی کنم. رسیدم سینمای پامیر. لحظه درنک کردم. اطرافم را دیدم، از هرطرف هیاهو و بیرو بار و شلوغی است که آدم خودش را گم میکند. رفتم نزدیک کراچیوان که دستفروشی میکرد. سلام کردم، خواهش کردم: لالا جان اجازه است روی کراچی ات بالا شووم یک دو قطعه عکس بگیروم؟" گفت: سر دو چشم بیادر، چیرا نی از خودت است.
از برخوردش آنقدر خوشم آمد که وقتی خداحافظی مجبور شدم یک جوراب که نیاز نداشتم بخرم. و کدش خداحافظی کردم. آنسوتر رفتم نزدیک شاه دو شمشیره ولی. دیدم جوانی دستش را در گوشهای تکیه داده و زیر لب چیزی میگوید و همزمان رگ گردنش خرد و کلان میشود و سرش را به صورت تاسف میجنباند. ذهنم زود سرود که شاید دردی از دلبرش از کسی که برایش خوانده، شنیده، گفته، قدم زده، فکر کرده و سرانجام دوستش داشته، در دلش دارد که اینگونه یأس را مویه میکند. دلم آه کشید، گفتم ایکاش از دل این جوان عاشق خبری داشتم، ایکاش میتوانستم با او دوست میشدم و حداقل کاری که میکردم تسلی میدادمش.
نخواستم بیشر بپایم در آنجا. مسیرم را کج و کوله ادامه دادم. نمیدانستم کجا میروم، پشت چه آمده بودم. وقتی متوجه میشدم که پشت کاری آمدهام به خودم نهیب میزدم که بجنبم قبل از اینکه سایه کوه آسمایی دامانش را روی شهر بگستراند.
مسیرم را به طرف پل باغ عمومی ادامه دادم. وای که چقدر شلوغ بود. سرکها و پیادهروها مالامال از خلایقی بودند که مثل مور در هم میلولیند. در کنار این همه خلایق موترهای خرد و کلانی بودند که ترافیک شهر را مضاعف کرده بودند. بعضی موترها مثل اتوبوسهای شهر چنان طویل بودند که بیشباهت به ماه روزه نبودند. چندین بار با خودم گفتم این اتوبوسها هم از ماه روزه کرده طولانیترند. اکثر اتوبوسهای شهری تحفهای کشور دوست جاپان است که از کیفیت والا برخوردار است. جاپانیها واقعا فهمیده و سنجیده و مخصوص برای افغانها ساختهاند، چنان محکم و در عین حال بسیار زیبا و شیپ جذاب.
شهر کابل قبل از نزدیک شدن عید آنقدر شلوغ نبود ولی در این دو سه روز مانده به عید آنقدر شلوغ و بیر و بار زیاد شده است که گذشتن از هر حلقه و بندر گزشتن از هفتخوان رستم است.
حضور جوانها که با نامزادهای شان برای خرید عیدی برای همدیگر آمده بودند پررنگ بنظر میرسید. آنها جوره جوره راه میرفتند، خندههای شان به همدیگر تلاقی میکردند، از شانههای همدیگر کمک میگرفتند تا از تنگناهها به سادگی بگذرند، بعضی هم با دستان حلقهشده و چنگگشده راه میرفتند. چنان شور و شوقی در میان آنها برپا بود که من بودنم را در میان آنها عبث میافتم و سرگردان مجبور میشدم به خودم بگویم سهراب مثل اینکه بودن تو مزاحمت است در میان این جمع طنازان.
ناز و کرشمهای دخترانی که خودشان را بختآور میدانستند بیشتر از کسانی بودند که همراه با نفریهای شان که ظاهرا به بخت رسیده میماندند، بودند. در میان دوشیزگانی که به هر سو میخرامیدند، تنی چند از زنان میانسال و حتی پیرتر که شاید مادران بعضی آن دلشادها بودند نیز به چشم میخورد: گیسوان سفید رنگ و برخی هم ماشبرنجی همراه با چهرهء پرچین و چروک شان که نشاندهنده گذشت زمان و مرارتهای ایامی بود که در میان این جمع به
قیافههای عجیب و رقتبار جلوه مینمود. ولی گوشه چشمی به دختران مست و شادابی داشتند که به گذشتههای دور و جوانی شان میغلطیدن. با بدنهای سست و مرتعش حرکات ناموزن قدم ماندن را تکرار میکردند. در حقیقت اگر اندک تعمق و ژرفاندیشی و تیزبینی به خرج میدادی حتما چیزهای بیشتر و بیشتری را از سیماهای چروکیده و تنیده در خطهای مستور این عده قیافههای مضطرب و دلواپس در میافتی که به آن مرحله از سالیان عمر نزدیک شده بودند که نجواکنان خواهند کرد: "اف بر این روزگار! لذتی هم از این عمر نبردیم"
اما از این عده استهلاکشده اگر بگذریم بر آنهای نظر افکنیم که قلب زندگی، امید و آروز در زیر سینهبند شان گرم و تند میتپیدند. آنها یک عالم خیال بودند و یک عالم هستی را راه میبردند.
در واقع در میان این عده کسان، جمعیت انبوه را دختران تشکیل میدادند. با گیسوان معطر و زیبای شان در پرتو خورشید با رنگهای قهوهای، زرد و سیاه چنان برق و روشنایی را منعکس میکرد که بعضی از آنها از شرم، گونههای شان سرخ میشد و گل میانداخت. شهر زیبا است اما بودن دختران در آن زیبا تر. بعضی چشمان شان و برخی بینی شان زیبا بود و برخی دیگر هم بودند که لب و دهان زیبا و اندام زیبا داشتند. کم میبودند کسانی که این همه زیبایی را در وجود شان جمع میداشتند. و اینک بعضی از آنها که خودشان از زیبایی شان آگاه بودند درست نمیدانستند چگونه این سو و آنسو سر بجنبانند. آنچیزی که میگوند کرشمه. برخی آنها از زیبایی خیرهکنندهای برخوردار بودند که مورد تماشای خاص و عام بودند و دستپاچه تعادل نگاه شان را از دست میدادند و با گونههای سرخ شده سر به زیر میانداختند و راه شان را ادامه میدادند. آنها تغافل میکردند که چگونه و در چه حالت سر شان را نگه دارند و یا چگونه توجه خلایق را از خود شان جدا سازند.
آفتاب گرمیاش را تندتر میتابانید. بعضی از آنها هنرمندانه و چقدر زیبا دستان نازک و آفتاب نخورده شان را بالای ابروان دمب گژدمی شان سایبان میساختند. آفتاب بر پیکر آنها میتافت و وجود آنها سراپا گرم بودند. کم کم به پایان روز نزدیک میشدیم و گرمایی خورشیدی که در بالای سر شان نور فشانی میکرد، اندک اندک نورش را برمیگرفت. ولی آنها وجود شان گرم بودند و از سیماها معلوم بود که هرکدام در درون خود نیز خورشیدی کوچک دارند که جان را به نوازش گرمای آن حواله میکرد.
منی حقیر آنقدر غرق شده بودم که از خودم بیخبر بودم. یکدفعه سوزشی در پای راستم احساس کردم، دیدم یک بایسکل ران با پای من تصادم کرده و آماده عذرخواهی است.
باری، این چنین بود شهر، شهرکابل هر روز بر زیبایی اش افزوده میشود اگر غم نان بگذارد و شکمها سیر باشند همه دلشاد خواهند بود. زندگی زیباست با همه بدبختیها و رنجهایش.
این هم از دختران زیبایی شهر کابل که سر من (سهراب) حق داشتند که یک بار هم شده تعریف و تمجید شان کنم. زیبا باد شهر کابل و پاینده باد دوست داشتن و آنچه اول و انجامش عشق است.
از صمیم قلب عید سعید فطر را به همه شما و خانوادههای گرامی تان تبریک میگویم. شاد و سلامت باشید.
کمترین شما: سهراب
در طی سه روز مانده به عیــــــــــد، رفتم شهر و عکس گرفتم برای تان. دراینجیگا ببینید
و یا هم در اینجا ببینید
گزارش سال گذشتهام هم مربوط به یکی از همین روزها بود در اینجا وبلاگ سابقم در پرشین بلاگ بخوانید
یک روز بعد از عید را نیز در وبلاگ اسبقم بخوانید
