امروز برعکس روزهای قبل، هوای کابل کاملا برفی است. از دیشب تا هنوز بارش برف ادامه دارد. برف است که از آسمان نازل می شود. نزدیک ده بجه بود از خانه بیرون رفتم لب سرک. می خواستم با موتر های لینی به شهر بروم. نیم ساعت بیشتر، منتظیر ماندم تا موتر گیر بیارم، متأسفانه هر تاکسی که دست دادم گفتند، فقط دربست.
سرانجام مجبور شدم یک تاکسی را دربست بگیرم. داخل موتر، صدای رادیو کابل بلند بود، مردی با صدای زمخت اش، شعر بیدل را دکلمه می کرد. لحظهء بعد، آهنگ مونموی فرانسوی بلند شد. راننده تاکسی البته آدم خوش ذوقی بود. کمی موجش داد. این قطعه با گیتار نواخته شده بود، البته با پیانو هم اجرا شده است که فکر کنم بهتر از اجرای گیتار نیست. البته اجرای ارکستری اش، فکر می کنم بهترین است. صدها بار است که این قطعه را از رادیو کابل میشنوم، نمی دانم بخاطر زیبایی این موسیقی است که این قدر تکراری میگذارند یا چیزی ندارند. این اولین مورد نیست بلکه مواردی هم دیده ام که آهنگهای انتخابی چند شب پیش را دوباره نشر می کنند. با اینکه با کمبود نیرو مواجه نیستند ولی آنها به خودشان زحمت نمیدهند تا آهنگ جدید از آرژیف انتخاب کرده به این تکرار و مکررات خاتمه بدهند. من اطلاع دقیق دارم که 1800 نفر در رادیو تیلویزیون کار می کنند. راستی جای تأمل است وقتی یک هزار و هشت صد نفر در رادیو تلویزیون کار کنند و بعد پنج ساعت در روز نشرات داشته باشند، چيزی عجیب است.
لحظه بعد، از تاکسی پایین شدم خواستم کمی در شهر قدم بزنم. به راستی دیگر هفت خوان رستم از سرک ها برچیده شده بود. مثل روزهایی قبل از عید، نبود. سرک ها خلوت بود، فقط برای رژه رفتن. نه خبری از کراچی وانان بود و نه از دکانداران، فقط دو سه دکان عکاسی باز بود.
چند قدم نرفته ناگهان پاهایم از روی برف که براثر عبور وسایط نقلیه صاف مثل شیشه گشته بود لغزید و به قهقرا رفتم. درد شدیدی برخاست، به زودی بلند شدم دیدم چند نفر آنطرف به من نگاه می کنند که چگونه در درد می پیچم. با احتیاط وافر راه افتادم.
از سر زیر زمینی می رفتم فروشگاه. در چند قدمی ام جلوتر، زوج جوانی دست به دست همدیگر، با لباسهای عیدی شان ره می سپردند. ناگهان متوجه شدم مردش تعادل اش را از دست میداد، بیچاره خانمش کوشید شوهرش را نگه دارد ولی دوتای شان نقش زمین شدند. صحنه جالبی بود. از خنده میکفیدم ولی جلوگیری کردم، اصلا جهت ام را عوض کردم. وقتی دور می شدم، هزار نوع لعنت و بد و بیراه نثار برف و کارخانه کفش سازی می کردند.
