متاسفانه نتوانستم ویزه (ویزا) شنگنام را تمدید کنم و به ایتالیا سفر کنم. آنطور که قبلا گفتم، من از طرف شهردار شهر تورین در شمال ایتالیا رسمی دعوت شده بودم. قرار بود، آنها برنامه بگیرند و من در آنجا در باره رسانهها، آزادی بیان و از وضعیت فعلی افغانستان صحبت کنم. به خاطر تمدید ویزهام بسیار زحمت کوشیدم. خیلی از دوستان، زحمت کشیدند اما
موفق نشدند. دوستی به من گفت که با شخصی در وزارت خارجه آلمان این موضوع را در میان گذاشته و او گفته است که اگر نسیم ویزه شنگنش را تمدید کند، امتیاز گرفتن ویزه شنگنش را در آینده از دست خواهد داد. عجیب قانونی دارند، نه؟ بهرحال.
من به کابل رسیدم با همه هست و بودم. نه کوله پشتیام گم و گور شد و نه هم خودم. در میدان هوایی کابل هم هیچ مشکلی پیش نیامد. آب جو beer را ندیدند و من خوشحال بیرون آمدم. البته بیشتر از خودم هراس دارم که گم نشوم. گاهی وقت در جدالم. سخت است وقتی در جدال بقایت بکوشی. شاید آنچه داروین گفته است هم همین باشد یعنی تنازع بقا. در این سرزمین باید در راه زنده ماندنت مبارزه کنی. دشواری کار اینجاست که تو گاهی در یک چرخه مبهم و نا محدود قرار میگیری. بعد، هیچ چیزی مشخص نیست جز بلوا، ترس و وحشت. ترس از نرفتن در کام مرگ.
در کابل هستم. بسیار آرام و خوش. دوستان را میبینم. بسیار مشقاند که بدانند در آلمان چه دیدم و چه شنیدم. یک عالم عکس و خاطره با خودم آوردم. باید همه را به دوستان نشان بدهم. از همه مهمتر عکسهای از "چراغ سرخ" از سرک ریپربان در سنت پاولی است. هر کس میپرسد: نسیم، عکسهای چراغ سرخ را به ما نشان بدهید.
میخواهم از اینجا به تمام دوستان دیده و نادیدهام سلام و احترام کنم. امیدوارم سلام منی عاصی را علیک گوید و اگر در جویایی احوالات من باشید، لباس عافیت در تن دارم و امیدوارم که شما هم لباس عافیت در تن داشته باشید. هریک محمد جان که با چای سیاه تلخ و چلم خاطرهانگیزش هرگز فراموش شدنی نخواهد بود، آقای شریفی که باعث شد شهر اوسنابروک را ببینم و عروسی لبنانیها را تماشا کنم. آقای احمد زیرک، که زحمتهای فراوان کشید و هر لحظهاش برایم خاطره بود. نشستن در کنار رود اِلبِ، نوشیدن و چت کردن، هرگز از یادم نخواهد رفت. اسد همکار از اوگسبورگ، با لطف بیکرانش که دستم را گرفت و باعث شد تا من در مدت اقامتم در برلین بیانترنت نمانم. علی از فرانکفورت که بارها برایم زنگ زد و محبت کرد. ایشورداس عزیز که احوالم را جویا شد. آقای شیون عزیز از فرانسه که بارها لطف کرد تماس گرفت. مهران دوست نادیده (اما رنجیده از من) از اتریش احوالم را گرفت. دوست دیگری که از طرف جمعی تماس گرفت و خواست تا من در هلند، مهمانش باشم که باشد برای دور بعدی. از همه مهمتر باید از دوست خوبم زکریا جان در لندن نام ببرم. او به من امیدواری بخشید و تشویقم کرد. دوستم بصیر آهنگ در ایتالیا و بلال نوروزی و طاهر شاران در لندن که هر دو برایم دٔر هستند. از دوستم آقای مهدوی در کانادا هم تشکر، گرچه حرفهای مان نامکمل ماند. یک جهان تشکر از همه لطفهای تان.
در کابل آمدید، یک چای و چلم میکنیم باهم. همه تان شاد باشید.
در این عکسهای بالا من هستم. روی کشتی کوچک در رودخانه اِلبِ ایستادم و آواز میخوانم. دخترکی را که میبنید از مولدوا است و چندان ربطی به موضوع ندارد.
http://balatarin.com/permlink/2008/7/30/1362643#comments
سلام
آری اگر همه مانند فردوسی و دیگر شاعران بلخی میبود دیگر این جنجالها وچود نداشت.
مولانا
از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود
به کجا میروم آخر ننمایی وطنم
اما امروز همه خود را از جمله خوبان معرفی منمایند ولی بد ها را همه کنار میگذارند و یا هم آنرا مایه معرفی دیگران مینماید.
سلامت باشید
از ولایت کفر برگشته ای مراقب خودت باش که به قول احمد شاملو دهانت را می بویند مبادا که از آزادی سخن گفته باشی.
راستی در پست قبلی خواننده ای نوشته بود ایرانیان شاعران بلخی و افغانی ما را به نام خود کرده اند خواستم از شاعر بلخی و شاید رومی و شاید ایرانی خودمان حضرت مولانا پاسخش را بدهم که:
ملت عاشق ز ملت ها جداست
عاشقان را ملت و مذهب خداست
آقای عزیز نه آنها به این فکر می کردند که کجائیند نه اینکه کجایی بودنشان دردی از هزاران درد مزمن ما دوا می کند جز اینکه خود دردی می شود به اضافه ی آنها! از سویی مگر ما اقبال را که دیوان شعر پارسی و اردو دارد به صرف پارسی گوییش ایرانی خوانده ایم و تازه ایرانیش هم بخوانیم مگر ایرانی می شود؟ وانگهی من خوشحالم که قبر مولوی در ایران نیست! بروید قبر حافظ و سعدی را ببینید قبر فردوسی بزرگ را ببینید من ایرانی عاشق ادبیات و فرهنگ پارسی تا بحال حافظیه و سعدیه را ندیده ام و بسیاری از جوانان امروز ایرانی سعدی و حافظ را با نام خیابانهایشان می شناسند نه با اشعار و اخلاقشان!چه دردی دوا می شود با ایرانی یا افغانی یا تاجیکی یا ترک شدن این و آن؟!
ای آقا نسیم هنوز نیامده کامت را تلخ کردم. ببخش برادر
دیر زی و شاد زی
اگر مجبور میشدی مثل وحید پیمان که لاهور تا کابل را زمینی طی کرده تو هم المان تا افغانستان را زمینی طی میکردی ایا باز هم تصویر اوار خوانی روی الب را میگذاشتی ؟
Salam Nasim jan !!
Omid ast ki halie shoma khob va salamat bashid,
Va yak Dunaya tashakor az lotfe shoma .
In shaallah dafai degar ki omadin hat man be Frankfurt am amin, tashref beyavared,,Be omid dedar.
چی بگم. مطلب قابل گفتنی در مورد این موضوع نیست. فقط می خواستم بگم: خوش باش. خوش
سند مهم تاریخی در دستان نابکار
طوریکه همه هموطنان عزیز اعم از ادیبان، فرهنگیان، قلم بدستان، سیاست دانان و مردم عادی آگاه اند، چندی پیش وزارت اطلاعات و فرهنگ افغانستان از یافت شدن جلد چهارم کتاب تاریخ افغانستان که بدستان تاریخ نویس توانا و دانشمند کشور آقای فیض محمد کاتب هزاره نوشته شده است به مردم خبر داد. در خبر چنین آمده بود: (جلد چهارم کتاب تاریخ افغانستان که بدستان خود فیض ممد کاتب هزاره نوشته شده است
سلام همسایه هم زبان.خوشحالم که افغانستان چنین وبلاگ نویسانی دارد که برای زبان فارسی احترام قایل اند.و خوشحال تر که وبلاگتو خوندم و فهمیدم همکار هم هستیم.
نسیم آقا سلام
خو شحالم ازاینکه صحیح وسالم به وطن برگشتی,
وهمچنان گم نه شدی.
امیدوارم که برایت خوش گذاشته باشد.
موفق باشی
یاعلی مدد
نسیم جان, خوشحالم صحتمند و سرحالی. امیدوارم سفرت خوش گذشته باشد و لذت برده باشی...
خوب شد که بخیر رسیدی . از عکسهایت معلوم میشود که تا بیخ enjoy کدی ده جانکت نشینه
علی جان
با امیل کانون info@afghanpenlog.com در تماس شوید و موضوع را مطرح کنید.
مدیران کانون بعد از بررسی وبلاگ شما تصمیم خواهند گرفت. ظاهرا باید وبلاگ شما حداقل هفته یک بار و یا در 10 روز یک بار بروز شود. و حداقل از سه ماه به این سو وبلاگ تان فعال بوده باشد. همین
با آنها در تماس شوید.
با سلام اقای کابلی
به کابل خوش امدید
بعد می خواستم از شما بپرسم مایلم عضو
afghan pen log شوم چه شرایطی دارد؟
نام وب من بامیان
با تشکر
