این هم از تغییرات بلاگاسکای!! نمیدانم چرا این آدمها استفادهکنندگان سرویسش را خبر نمیکنند که حداقل از تغییراتی که قرار است وارد کنند آگاه باشند. اصلا دلم نمیآید چیزی بنویسم اینجا. رنگ رویش را مبینید؟؟ به یک صورت تکیده و از هم رفته میماند. عین یک آدم خایف و وازده.
من ناراحتم. ناراحتی از انکه مهاجرم در سرزمین بیگانه. بیگانهای که حتی رحمی ندارد خبرم کند که جول و پوستکم را جمع کنم به یکسو. آنگاه او بیآنکه فکر کند، آوارهای از سرزمین سوخته و درددیده با کولهبار از اندوه و غم در گوشهء کز کرده، بیمحابا خانه اش را رنگ و روغن میکند. بیگانهای که هیچ رحم در دلش نیست نسبت به انکه فرش و لحافم را جمع کنم به یک طرف. حتی همین اندک نزاکت دنیایی مجازی را هم رعایت نمیکنند پس از وارلاردها، از کانگسترهای آمریکایی چه گله که با کشتن سربازان اردوی ملی و مردم بیدفاع و مسکین افغانستان، زهر چشم شان را نشان میدهند. و چه گله از آنهایی که انسان به بهانهای انسانی را مثله میکنند.
من دلم گرفته است. دلم نمیآید دیگر دستی به این آیینهام که امروز کدر شده است بزنم. نه آنقدر بلدم که کد نویسی کنم و نه دیگر حوصلهاش مانده که یاد بگیرم و بنویسم. دیمی اینجا به صورت کلی تغییر شکل داده است. در این سه روز عید هیچ دسترسی به انترنیت نداشتم. اما بیکار هم نبودم. عیدی، دیدار از دوستان و ملاقاتها و شرکت در مراسمها چیزهای بودند که وقتم را خالی نمیگذاشتم. چقدر گزارش نوشتم و چه زود پاکش کردم وقتی دیدم اینگونه بیدفاع واقع شدم.
و چقدر عکس گرفتم، از کانسرتها، از کانسرتی که از طرف مجمع دختران شهر کابل برگزار شده بود اما کجاست آن دل و شوق ماقبل عیدی که من داشتم. میبینید قیافه این صفحه کذایی چگونه شده است؟؟
با خودم میگویم اگر از این به بعد ننویسم چه؟ آسمان به زمین نمیخورد و هیچ کسی هم یادی از سهراب نخواهد کرد که سهراب کی بود و کجا بود. همین است دنیا آخرش. مگر بیشتر ازین چیست؟؟
هرکس به گونهای دلم را میشکند، این هم از گونهء دیگرش.
