آرشیو ماهانه



آرشیو موضوعی
www.flickr.com
More of Sohrab Kabuli's photos
»
امسال بهـــــــــــــــــار ندارم!

همچو بوی گل ز بس بی‌پرده است احوال من ---- میشود لوح هوا آینهء تمثال من
داده‌‌ای مشتی غبارم را به باد اما هنوز ---- خاک میریزد به فرق عالمی اقبال من
نکتهء سربستهء موج گهر فهمیدنیست ---- بر سخن عمریست میپیچد زبان لال من
عاجزان را ذکر اسباب فضولی دوزخست ---- یاد پروازم مده آتش مزن بر بال من
بی سبب فرصت شمار خجلت بی‌کاریم ---- همچو تقویم کهن حشو است ماه و سال من
صبح محشر در غبار شام میسوزد نفس ---- گر شود روشن سواد نامهء اعمال من
عمرها شد شمع تصویرم به نومیدی گذشت ---- زاتش دل هم نمیسوزم مپرس احوال من
                                ریشه ها دارد غبار من زمین تا آسمان
                            مرگ هم نگسست «بیدل» ریشهء آمال من
                                                                                   ابوالمعانی بیدل (صفحه ۱۰۸۴)

چی کنم، بهاری که من آنرا نداشته باشم برایم خزان است. چه کنم، بهار من اگر فقط همین حضور و غیاب به این صفحهء کذایی باشد زمستان است. اگر بهار فقط سه روز و سه هفته گشت و گذار و لوده‌گردی باشد، آن بهار برایم بهار نیست. اگر بهار فقط برای این باشد که من خوش باشم، آن بهار را دریغم می‌آید به یک روز زمستان نفروشم.

بهاری که دیروز، تیغ دو لبه اش را به گلوی چند تا مظلوم و مستمند آب داد و بیش از ۲۰۰ انسان مظلوم و بی‌گناه بدون انکه چهرهء معلوم‌الحال بهار را ببینند، از این دنیا سفر کردند. سفر از شاهراه‌ها، سفر از کوره‌ راه‌ها، سفر از گردنه‌های زمهریر که از تیغه باد توفنده آب میخوردند. پدری با دست‌مزد روزانه اش در راه بازگشت در کنار تیره‌ء برق استاده یخ زد. روندگان دنباله‌دار وقتی دیدند راهش نمیته گفتند" کاکاجان بُریم دیگه، ماطل چیستی؟ یخ اس نی!" بیچاره رونده ندانسته بود که یخی و سرما به جان کاکاجانش راه یافته است و نفسش را گرفته است. اما اشتک‌هایش دو روز است منتظیر اند تا پدرش با دست پر به آغوش‌شان بازگردد. به یاد آوردند که پدرش قول داده بود، در اخیر ماه اگر مزدورکاری اش را دریافت کند، گودی‌گگ و موترگ می‌خرد ( البته اگر شکمش خالی نماند اگر پایش لچ نباشد). کارگری بیچارهء که از بام تاشام، باربری و جوالگیری میکند تا در برگشت روی طفلش را خندان دیده، بوسهء تقدیمش کند، در راه بازگشت به خانه در جویچهء کنار سرک، برای ابد میخوابد. مستمندی که از تنگدستی به شهر رفته تا یک پول و دو پول به دست آرد، از پیاده‌گردی جانش میبراید و برای ابد از تنگدستی خلاصی می‌یابد.

افسوس طبیعت حافظه‌اش را زود از دست میدهد، حیف کتابچه خاطراتش را زود از دل می زداید. یادش رفت که دیروز بر شانهء طوفان گاز می‌خورد. چهرهء ابوالهول عصیان یافته بود. سنگرخانهء بر بالهای سیاه‌ابر ساخته بود و زمین را از رگبار میدرید. برای انکه خشمش را بزداید، دندانهایش را به هم میفشرد و از جریقه‌اش، عیشها می‌کرد. و بعد با گلوی لایتناهی غریو و ماتمش را به گوش جن انس و تمام جنبنده‌های روی زمین، میرساند. به این هم بسنده نمیکرد، ناله سر میداد تا کوه‌ها به پیشواز اشک‌هایش، دامان فرسوده‌ءشان را بیافرازد. همین دیروز کارش را به انجام رساند، در ارزگان بیش از هزار خانواده بی‌خانمان شدند بسیاری هم جان باختند. حیف که طبیعت بازیچه‌اش فقط انسان است، انسان بینوا، انسان مستمند!
آه راستی از یادم رفت که بگویم طیارهء کام ایر را هم به کامش فرو برد! 
نه یک مادر بلکه مادران زیادی را به عزا نشاند!

من که این روزها بسیار پریشانحالم، و در کنج خانه اطراق گزیده‌ام، نمیدانم روز و روزگار در شهر در چه خیال است. کاری که کردم خریدن یک مقدار کلچه و شیرینی از دم کوچه بود که مقدار آنرا به دو همسایه‌ام دادم. و با خود گفتم که اگر خودت بهارانه و بهارگونه نباشی پس مستمندی هست که دلش از بهار، باغ  باغ است. بیچاره همسایه که به زبان پشتو تکلم میکرد گفت: نامزد شدی؟ با زبان الکن گفتم نه خیر! گفت: چرا؟ گفتم، پدرم وصیت کرده است که من زن نگیرم.

امیدوارم میوه‌های که از دیروز به این سو در آب، شناگر بودند، نفس‌های شان را باخته در قعر بشقاب و کاسه و نیم کاسه، متورم شده جان داده باشند تا امشب دندانهای که از سه روز پیش در پی سوهان‌کاری اش بودم، در جان‌شان فرو ببرم، بدون انکه ناله سردهند.

و این هم وضع جوی ام:
پرتیره روزم از منی بی‌پا و سر مپرس!  (بیدل)


-------------------------- » » » ● « « « « --------------------------