وقتی سرما خورده باشی، هر لحظه بايد بالا بکشی و يا هردم دستمال گرفته باشی. سرما، تب، خنکی، و سرفه بد چيزيست. وقتی سرما خوردباشی وبلاگت هم دچار سرما خوردگی ميشود. چند روز فاصله ميافته و تو قادر نيستی به روزش کنی. آشنا و يا ناآشنا برت بهانه ميگيرند و ميگويند از کمکاری بهانه جوی ميکند. و يا مشغوليت زياد دارد به وبلاگش رسيدگی نمی تواند. وقتی آدم سرما ميخورد قادر نيست حتی فکری به حال وبلاگ بيچاره اش بکند، فقط به ياد اين هست که کی از بستر سرفه و درد و تب خلاصی می يابد.
خواب هم به چشمت نيست اگر به خواب هم بروی دچار کابوس های خطرناکی می شی. از بالا به پاين پرتت می کند و دو باره از پايان به ريسمان بسته ات می کنه میبرند بالا و به قله کوه و يا اگر امکان داشته باشد به يک هواپيما بالايت می کند بعد آنقدر دور ميزند که يا از سرچرخی می ميری و يا برج مراقبتی رادار اجازه پايين شدن به خلبان را نميته. بعد مجبوری در هواپيما بمانی و آنقدر بچرخی که سرانجام طياره دچار کمبود مواد سوختی شده در قله کوه سقوط کند. و اگر زنده مانده باشی بايد بسيار نفس بزنی و خودت را در گوشهء نگه داری تا تيم های نجات با موتور سايکليت های تيزرفتار از درون برف رسيده و تو را نجات بخشد و اگر هم نشد چند روز نفسک بزنی تا عمرت به پايان برسه. بعد هيئت تفتيشی آمريکا آمده مخفيانه جعبهء سياه را از پهلوی چپت ميکشند و می برند به آمريکاه تا مصلحت جنرال بوش را حاصل کرده بعد به کابل بازگردد و به مردم افغانستان بگويد که ما از مردم افغان معذرت می خواهیم ما اول نفهميده گفتيم که به طياره کام اير اجازه فرود به ميدان هوايی بگرام داديم ما از اين قضيه باخبر نبوديم بلکه مريدان افغانم به ما خبر دادند که طياره کام اير ميدان هوای را مانده به شاخ کوه پايين شده است. اين روزها همه چيز کابوس شده است. روزگار معمولی نيست. هلاکم می کند، مانده ام در يک برهوت هولناک. در يک شکنجه گاه. سخت است همين چيزها همه اش کابوس اند. فکر می کنی عملا خودت در گردباد افتاده ای که سرنوشتت با سرنوشت سرنشينان کام اير يکسانند.
آنوقت آنقدر يخم کرده بود که در گوشهء از دم هواپيما منتظير مانده بودم که کی ميايند جسد ام را از آنجا بيرون می کشند. يک دفعه از خواب می پرم غرق عرق.
