این روزها کابل به وصف کاملش کولاک شده است. صبح از خانه که بیرون بروی، اولین بار باد تندی است که به سلامت میرسد. مثل این میماند که با تیغ برندهي گونههایت را بریده باشند، بدون انکه خون بیرون بجهد.
اکثر تاکسیها هم بخاری ندارند. بعد داخل موتر هم که باشی باید بلرزی. مثل یک برگ بید در خزان می مانی که به هجوم یک تندباد کذایی کنده شده در دل زمین می غلطد. آدمیزاد هم در بعضی موارد همین خاصیت را دارد. در همین برفریزی سنگین اخیر، نزدیک به 120 نفر حیات شان را به ما و شما بخشیدند که سخت دردناک است.
خشکسالی پی در پی باعث شد اکثر کسانی که زندگی شان در اطراف به آب بستگی داشت زادگاه شان را ترک کردند به کشورهای همسایه مهاجرت کردند.
بارش برف امسال تا حدی بد نیست، میتواند رضایت دهقانان را بجا آورد ولی نه آنقدر که تشنگی هشتساله زمین هم فروکش کند.
بعضی وقتها پدرم از زمستانهای سابق کابل یاد می کند. او می گوید در یکی از شبهای سرد زمستان کابل، برف آنقدر باریده بود که بامداد نتوانستیم درِ خانه را باز کنیم، مجبور شدیم از پنجره بیرون بپریم. دروازه حولی هم همین وضعیت را داشت که مردم مجبور بودند از بالای دروازه یا بام شان به بیرون بپرند. به هرحال، برفباری امسال را به فال نیک میگیریم شاید سالهای بعد هم آسمان به روی ما اخم نکند و برف ببارد.
زمینشناسان پیش بینی کرده بودند که در افغانستان هشت سال پی در پی خشک سالی می آید و سال گذشته هم سال آخیرش بود که از سال 1996 شروع شده بود. این روزها کمی آشفتهگی جسمی دارم، امیدوارم به زودی بهبود یابم و روزانه این جا را رنگین کنم.
راستی یک چیزی دیگه از یادم نرود که یک مطلب آموزشی مینویسم. اگر شد به زودی اینجا میگذارم. در عین حال راه و چاه بیرون رفتن از پرشین بلاگ را هم در سر میپرورانم چون مشکلات پرژین بلاگ به حدی وسعت یافته است که مدیرانش از حل آن عاجز اند. امکان دارد در همین زودی این اتفاق بیافتد. البته مجبورم صفحه ام را خودم رنگ و روغن کنم چون پول به حد کافی ندارم که یک رنگ مال و یک استاکار کرایه کنم. در ضمن پول خشت و سیمان را هم ندارم چه برسد به دیگر چیزها.
پدرم همیشه به من می گفت: بچِم آدم برای خود باید یک مرد باشد و کارهایش را خودش انجام دهد. من هم از گفته پدرم سرپیچی نمیکنم و کارهایم را خودم انجام می دهم.
