خدا را شکر، برف هم چنان می بارد... در این روزها سیمایی کابل عوض شده است و رنگ بی آلایش سفید به خود گرفته است. آسمایی، کوه سخی، تپه مرنجان، تپه نادر خان، چهل ستون، همه و همه یک رنگ لباس به تن کرده است، ساده بدون گلدار. هشت سال بود که آسمایی عزیز تشنه بود. هشت سال بود داد می کشید تشنه هستم آب آب آب، جوابش رگبار مسلسل ها راکت ها و هاوان بودند. هشت سال به کمرش ماین بسته بودند. به زنجیرش کشیده بودند. به حلقومش نای بیم چیل بسته بودند. پاهایش قطع کردند مبادا شبانگاه از زندان فرار کرده به کوه بابا پناه ببرد. دستش را بریدند مبادا درد دلش را بنویسه. روی شانه هایش تانک و هاوان بستند، کوله پشتی اش را از میزایل پر کردند. شانه هایش از همان اول آبله کرد و بعد زخم دید. گلویش را بریدند مبادا صدایش بلند شود.
آنطرفتر کوه سخی با قد خمیده و چشمان اشکبار دیده به دیده آسمایی گذاشته بود و هیچ نمی گفت. فقط با نگاهش، درد دل می کرد. تنها نبود آسمایی هم بود، هم دوره بودند. در یک زندان به زنجیر کشیده شده بودند. زولانه اش کرده بودند. سخی دل پردرد داشت، از خجالت آب می شد. آسمایی عزیز از دلش باخبر بود که چه میگزرد و او این بود که مزار سخی جان به دامانش جای داده بود که روزی تسکین دهندهء درد بینوایان و مستمندان و عاشقان بود و حالا بیش از یک غریبه نیست. تنها است تنها. سر بر زانوی غم گذاشته می گیرید. آخیر آسمایی از این وضع رنج می برد. او می گفت، سخی جان، اینجا پناهنده شده است. من باید از او محافظت کنم. سخی بیشتر دل پردرد داشت. گلویش گرفته بود. به هیچ یکی از ساکنان شهر نگاه نمی کرد. خجالت می کشید مبادا ساکنین شهر توبیخش کنند. زود ساکنانش را از دست داده بود. حتی پرنده ها به دیار نامعلوم کوچ کردند وهیچ نگاهی هم به پشت سرشان نکردند و هیچ نگفتند که کجا میروند، فقط بال های شکستهء شان را با خود بردند. فقط سخی و آسمایی بودند که با تعلق خاطرشان ماندند. بعد از کوچ پرندگان، خمپاره ها لانه کردند و به ساکنین شهر بال کشیدند و بعد خشم کردند، روی هر بامی که دل شان خواستتند، نشستند. ساکنین شهر را آواره کردند. بدون هیچ دلیلی. آسمایی و سخی دیگه روزی نبود که شکنجه نشوند.هر روز دست بسته به قتلگاه برده می شدند و دست و پای شان را از شان می گرفتند. هیچ نفهمیدند گناه شان چه بودند. فقط صبر ایوب را اختیار کردند.
امروز که من آسمایی را به لباس نو دیدم گفتم آسمایی عزیز سلام بر تو، چقدر عزیزی، چقدر مهربانی، چقدر نازی، چقدر دلم برایت تنگ شده بود هیچ خبری از تو نبود. امروز که با قد رعنا و لباس نو می بینم خوشحالم در دامنت برقصم و بگویم آسمایی عزیز لباس نو ات مبارک!
