اشاره:
نويسنده اين مطلب هيچ ادعاى منتقد ادبى را ندارد و اين يادداشت برتابنده درك شخصى نويسنده از كتاب "ها" است. شايد اين نقد از لحاظ تكنيك نقد و نويسش مشكلاتى داشته باشد كه اميدوارم دوستان نويسنده مورد عفو قرار دهند.
"وقتى مىگويم ها؛ در حلقم اتفاقى مىافتد. ها در حلقم حلقه مىزند و ناگاه بىاختيار من به بيرون پرتاب مىشود. در روشنايى روز يا در تاريكى شب، من "ها"هاى خود را از دست مىدهم. ها به تنهايى چيست.چه چيز در "ها" هست كه ديده نمىشود، كه هيچ كس آن را نمىداند. "ها" هاى ديگران چه گونه از حلقهايشان پرتاب مىشود و به كجا مىرود و من حلقهاى زيادى را ديدهام كه "ها" هايى از آنها حلقه حلقه به هوا مىرود و از بعضى كه دوباره به سمت حلق برمىگردد. "ها" هاى من اما به كجا مىرود؟" (صفحه ۲۷۲)
در اين پاراگراف بالا چه چيز دستگيرى تان مىشود؟ در حلق نويسنده چه اتفاق ميافتند كه قرار است به بيرون شايد به روى خواننده پرتاب كند.
ها نه داستان كوتاه است، نه رمان است، نه يادداشت هايى كوتاه است و نه هم حداقل يادداشت هايى روزانه يك نويسنده است. ها پيچيده در سايههاى ذهن تشويشگر و بازگويى آشفتگىهاى ذهنى است. نويسنده "ها" در گير است با كلمات، درگير است با تصاوير مبهم. ها اثرى است كه به دليل ناآشنايى با جامعه و زمان نتوانسته است جاى پاى برايش بيابد.
كتاب "ها" به دليل ذهن مشوش نويسنده نتوانسته است از پس اتفاقهاى ملموس خويش برآيد. استفاده از كلمات كه تكرار مىشود، ناتوانى در گيراى سوژهها، ناتوانى نويسنده در محوريت قرار دادن سوژهها، اينها همه و همه دست هم داده و مزيد بر علت شده تا ما شاهد يك چنين اثر نه چندان قابل قبول باشيم. نويسنده به نحوى از روى تفنن و يا هم عادت با بازى كلمات پهلو مىزند و هى تكرار مىكند و تكرار مىكند گويا اينكه نويسنده در دامى گير مانده است كه خلاصى از دست آن به سادگى محال است. به نظر من، يك خواننده معمولى به چند مشخصه مواجه مىشود؛ اول سرگردانى و بازى با كلمات، دوم نامفهومى در مفهوميابى، سوم استفاده از تكرار كلمات نامتعارف. نويسنده اصلا در پى اين نيست كه گويا داستان مىنويسد. نويسنده ذهنش از كلماتى پر است كه قرار است شعر بسرايد و نمىتواند، ميخواهد داستان بنويسد قادر نيست. در بعضى وقتها ذهن نويسنده به طرف هزل مىرود كه اينگونه اتفاقات كم نيست و صد البته اينگونه موارد خواننده را مىآزارد. به عنوان نمونه:
"وقتى مىگويم آه؛ آهم تمام مىشود. مىگردم تا آه ديگرى را از داخل سينهام: جايى كه هميشه آههايى دارد، بردارم و به بيرون پرتاب كنم. آههاى من اول فقط تا موى سرم بالا مىرفت؛ تا جايى كه قادر به ديدن آن هم نيستم. من اما هر بار رفتنش را تصور مىكردم، و مىديدم كه دوباره سنگين مىشد و با بادها مىرفت. باز من از كف سينهام آه ديگرى را بر مىداشتم و به هوا مىدادم". صفحه(۹۰)
حال، شما چه برداشتى از اين همه آه آه داريد. آيا نويسنده دچار سر دردى مهلكى است كه هردم دارد جانش را مىكشد؟ چرا نويسنده در پى ريشههاى اين درد نيست تا آهى كه او از آن رنج مىبرد شفا يابد؟ چرا اينگونه موهومگويى ذهن نويسنده را مغلوب خود كرده است. نويسنده در گريبان ذهن مشوش و ناآرامى است كه خود هم متوجه آن نيست. حتى رنگها او را مغلوب خويش ساخته است و حتى نويسنده قادر نيست رنگ را انتخاب كند. و در ميان رنگها سرگردان خويش است:
"در ذهنم قرمزىهاىِ بىنهايت هست كه مشخص كردنِ قرمزغايى را مشكل مىكند. مىگويم هر قرمز! مىگويد: من آن قرمز نيستم. باز مجبورم در حاشيه به دنبال قرمزهاى ديگر بگردم".
اگر عميق به كتاب "ها" نظر افگنيم، گوشههاى "ها" در بردارنده فرصتهاى از دست رفته و گويايى ذهن مكدر نويسنده است. او حسرتهاى را در سر دارد.
مانند اين پاراگرف:
"دوستهاى رفته از يادم فراوانند. و چه بسيارند آنانى كه در روزى، نامشان ورد زبانم بود و حالا هيچ، گردى از رفتارشان بر صفحه هاى پارهى ذهنم نمانده؛ يا اگر مانده، جز كلامى يا كه تصويرى، كه محو و مات و بىرنگ است. زندگى شايد كه اين گونه خوبتر باشد، كه از گذشتنهات در خاطر نماند نام يا يادى. طى شدم. در يادهايى كه ديگر نيست. طى شدم. حتا خيالى نيز از هم آنانى كه بايد، نيست. طى شدم. رفتنم را هيچ در خاطر ندارم. نمىدانم طى شدن را كى، كجا، تا كى با كه ، رفتم؛ هيچ ياد نيست".
البته پاراگرافهاى كه دست ناهمگون بهم دادهاند تا اثرى بنام "ها" بيافرينند پيكرههايى هستند كه هر خواننده را به تعمق و تفكر واميدارد. كلمات طورى پشت هم چيده شدهاند كه گويا پيكرتراش ماهرى بوده است كه كلمهها را طورى گرد هم آورده و سرانجام "ها" را تشكيل داده است. اين مىتواند يكى از امتيازات "ها" باشد كه در خيلى از آثار ادبى چند سال اخير ادبيات افغانستان به چشم نيامده است. اگر بوده است هم ما نديديم. "ها" تجمع كلمههاست كه بخشى عمده ذهن نويسنده را اشغال كرده است. ها مركز براى گفتگوها و نزديك شدن كلماتى هست كه نويسنده در آن خوانده مىشود.
اما حيرتانگيزتر از همه اين است كه خواننده در داستان "ها" با همه وجود، تنهايى و اندوه و سرگشتگى را حس مىكند؛ و البته اين هم به اين سادگى ممكن نمىبود جز به كمك اينگونه نثر شعرگونه و شتابناك اما در بعضى مواقع به ندرت دقيق و هوشمندانه. متاسفانه در برخى از قطعات (قطعه به اين دليل كه "ها" تماما قطعه قطعهاند) خواننده با متن "بىهوشى" مواجه مىشود. متنى كه خوانندهاش را بسيار بىهوده ميداند و بدون آنكه بخواهد او را در فضايى ببرد و چيزى جالب برايش مطرح و حداقل تصويرى مبهمى به خواننده ارائه كند، سر خواننده كلاه مىگذارد يا وقت او را به هدر مىدهد، بازىاش مىدهد و در عين حال نامفهومى متن از همه چيز مشخصتر است. مانند اين پاراگراف منتخب از ميان چندين قطعه كه به هوشيارى نويسنده در قسمت پشت جلد "ها" آمده است:
"در اين ها، همه زيادى هست. ها هايى كه هر بار در انتهاى نامى آمدند و آن نام را بى نهايت كردند. ها هايى كه
نمىدانم چگونه از چاههاى تاريك عالم ـ كه خيال ها و افسونهاى آدميان است ـ به بالا آمدند و ندانستم به كجا ميروند ها همه آواهاست. همه صداهايى است كه از ابتداى بودن اشيا شنيده شدهاند و تا ادامه نيز سرازير آواهاى ديگر اشيا خواهند شد. هر همهيى براى خودش هايى دارد، هايى كه هر چند در همه هست، اما با هاى همهى ديگر يكى نيست".
آخر خواننده دچار سرخوردگى مىشود. نميداند منظور از ها ها ها چيست. بين همين ها و ها هاى ديگر به گفته نويسنده چه رابطه منطقىاى وجود دارد. حتى ميان بقيه كلمات چه رابطه وجود دارد.
متاسفانه ها طورى نوشته شده كه معلوم نيست مخاطبش كيست و به چه منظورى نوشته شده است. ما نمىتوانيم چند خوانندهى براى "ها" كه حداقل ديدگاهى شان با نويسنده نزديك باشد بيابيم. منطقا نمىتوانيم به "ها" مشروعيت بخشيم كه "ها" اثر قابل تأملى است. چون "ها" هيچ دليل منطقى براى آنچه در "ها" هايش مىگذرد ندارد جز دگماتيك.
متن "ها" متنى توضيحگر نيست كه خواننده را كم حوصله و كم وقت بيابد و در پى راضى كردنش باشد. "ها" حوصله مىخواهد و در پى يافتن ذهن مغشوشى است. در بهترين حالت، كوششاش اين است كه خواننده آسانگير را با چند كلمه سرگردان كننده به خود بخواند كه متاسفانه آنهم از دست مىرود.
"ها" به نحوى آشفتهگوىهايى است كه كوشش دارد اثرى باشد اما در بهترين حالت گويايى يك نوع اتوبيوگرافيكال است كه بيشتر حالت و روان آشفته نويسنده را مىكاود و به زبانى به نوع خودش بيان مىكند. من در پى يافتن نقايص در كتاب "ها" نيستم اما مىخواهم اين را اظهار كنم كه يكى از نقصهاى در كتاب "ها" اين است كه ها تا بودن يك اثر ادبى، بيشتر يك حديث نفس است. حديث نفسى كه از خود نمىتواند بيرون آيد و با چشم بصيرت به اطرافش بنگرد. حديث نفس خوب است براى هدايت نويسنده و فرو رفتن در من، منى كه نويسنده براى خودش قالب در جامعهى كه فقر، فلاكت، بدبختى، بىنوايى و هزار مشكلات ديگر، اجتماع را خفه مىكند نويسنده از همه اينها ناديده مىگذرد، ناراحتىها و سرگردانىهايش را مىسرايد و بعد هم انتظار دارد اثرش مورد توجه همگان قرار گيرد.
ها نمىتواند با خواننده ارتباط برقرار كند، چون ها چيزى است كه در انزوا نوشته شده است و تنها براى دل نويسندهاش است نه اجتماع. ها حرفهاى دلمشغولىهاى يك روح انزوا است كه در پى يافتن مكانى براى من بودنش هست. ها نمىتواند حتى حرفهاى دل يك عارف باشد. "ها" در پى شهرت است و اين شهرت است كه ذهن منِ نويسنده را مغلوب خويش ساخته است و نمىتواند تصميم بگيرد. شهرتطلبى نويسنده در "ها" بسيار هم محسوس است اما از سوى ديگر مارى است در آستين "ها". آرمان در ذهن نويسنده كتاب "ها"، تنها شهرت است نه ارتباط برقرار كردن با اجتماع و مخاطبينش.
توصيه بنده براى نويسنده اين است؛ به جايى اينكه انرژىاش را در پى وادار كردن دوستانش به نوشتن نقد سفارشى كه بيشتر توصيف از كتابش هست باشد بايد گوشه عزلت اختيار كرده و سر در لاك تنهايىاش فرو برده آنى فكر كند اين همه ادعا براى چيست؟ آخر آدمى كه بيشترين ادعايش سلوك عرفانى است چگونه مىشود يك دفعه از لاى اين همه فضل فروشى و شهرتطلبى سر بيرون بيرون بياورد؟
جنيد به جايى اينكه با استفاده از نام ديگران براى كتابش نقد بنويسد بايد در فكر خلق اثر بهترى در پى جبران آنچه در "ها" گفته شده است باشد و هر آنچه در "ها" تكرار شده است را تكرار نكند. جامعه ادبى فعلى افغانستان نياز مبرم به رشد و به حركت درآوردن چرخهاى از كار افتاده در طى دهههاى جنگ و خونريزى است. رفيع جنيد مطمئنا يكى از چهرةهاى برجسته عرصه ادبى زبان فارسى درى است كه مىتواند بسيار تاثير گذار باشد.
ساخته است اما متاسفانه كه در آن هرگز از انسان دوستى و انسانگرايى سخنى نرفته است. گويا اينكه نويسنده تافته جدا بافتهاى است از جامعه و از زاويه ديگر، مقهور درونى و منى خويش است كه بودن در جامعه را انكار مىكند و او دنياى خودش را دارد. در درون "ها"، اين منى نشكفته و ناپيدا و موهوم زخمهايى هست كه مانند خوره روح نويسنده را آهسته آهسته در انزوا مىكشاند. نويسنده در "ها" خصوصى مانده است، در منِ خودش و مانند تمام واژههاى كه تكرار و مكرارتند.
نقدهای از نویسندگان مختلف بر این اثر که تا هنوز به نشر رسیدهاند:
1) دستی در واقعیت و سری در رویا ـ مرور کتاب (ها) نوشته ی رفيع جنيد از شهباز ايرج
2) حرفی بر سر « ها» نوشتۀ رفیع جنید از انور وفا سمندر
3) مکاشفات تنهايی از سيد رضا محمدی
يادآوری: اين نقد، قبلا در نشریه مشارکت ملی (بخش اول، بخش دوم) و بعد در سايت آسمايي به نشر رسید.
آگهی
پایگاه اینترنتی نهضت مدنی افغانستان (نما)
سایت نما تمام اندیشمندان، صاحبنظران و قلم بدستان هموطن را به هم نظری و هم فکری دعوت می کند. سایت نما با در نظر گرفتن معیارهای ذیل، بستری است برای انتشار ایده ها و نظریات شما:
1- پایگاه اینترنتی نما با احترام به آزادی اندیشه و بیان، نوشته ها و نقدهای شما را بدون سانسور نشر خواهد کرد.
2- انتشار نوشته های شما به معنای عضویت شما در نهضت مدنی افغانستان (نما) نخواهد بود.
3- نوشته ها و مقالات نويسندگان الزاماً بازتاب دهنده ديدگاهای «نما» نمي باشد.
4- به لحاظ حقوقی، سایت نما تنها در قبال نوشته های مسئولین و گردانندگان سایت پاسخگو می باشد.
5- سایت نما تنها از انتشار نوشته هایی که حاوی مطالب منافی عفت عمومی، تهمت، افترا و توهین به اشخاص حقیقی و حقوقی باشد خوداری خواهد کرد.
شما می توانید از هرگوشه جهان، مقاله، گزارش و عکس های انتخابی تان را برای سایت نما ارسال نمایید. نما در کمترین زمان ممکن مطالب ارسالی شمارا منتشر خواهد کرد.
قلم تان توانمند و اندیشه تان سبز باد.
www.noma-afg.org
سلام . وبلاگ شما برایم جالب بود .
و بیشتر آشنایی با دغدغه های فکری یک همزبان برایم زیبا بود .
ولی متاسفانه وقتی به اسم افغان و افغانی فکر می کنم هیچ چهره زیبایی از این افراد در کشور خود پیدا نمی کنم . ای کاش در ایران افغانی نبود .
از دوستان چه پنهان چند وقتی که نبودیم به خاطر یه مسئله جزیی کارمون به زندون کشید.تو زندون وضعیت رقت بار زندانی های افغانی بد جور نمود داشت.
با یک لباس در هوای سرد کرج زیر شرشر باران بنایی می کردند.
تو این چند روزی که بودیم با مشکلات بیشتر اونا آشنا شدیم و اونا از مشکلات من.
بعضی از اونا حتی شاکی خودشون رو نمی شناختن و بعضی دیگر شاکی در دادگاه حاضر نمی شد.
کسانی بودند که 68 ماه بود که بی تکلیف بودند و به خاطر نداشتن کس و کاری پرونده هاشون به جریان نمی افتاد.
نوجوانهای افغانی 15 الی 18 سال که باید به کانون فرستاده شوند به زندان فرستاده می شدند.
تازه یه روز چند تا بازرس به سالن ما اومد و به ما گفت سفارتتون به ما گفته شما از افغانیها بیگاری می کشید .
بیچاره دوستان منم از ترس بدتر شدن اوضاع طوماری به دست خط و امضای من نوشتند که از اوضاع کاملا راضی هستند، و در پایان همه امضا کردند.
کاش سفارت کشور ما یک راهی برای رهایی زندانی هایی که ماه ها بدون تکلیف رها شده بودند بیاندیشند.حداقل یک وکیلی با پول خود زندانیها برای آنها دست وپا کنندو مطمئنا خود زندانیها هزینه های وکیل رو تقبل می کنند.
کاش سفیر محترم کشور متبوعمان یک فکری به افغانیهای که تنها اتهامشان نداشتن پشتوانه محکم است ؛بکنند.
کاش
چه نوجوانهای 16 ساله ای که باید بهترین لحظات عمرشون رو در زندان سپری کنند.
از دوستانی که می تونند حداقل کاری انجام بدهند تقاضای کمک داریمl
karbalie Nasim Salam, Matlab e zebai e khoob,
www.noma-afg.org
سلام دوست عزیز هم زبان. بخش هایی از وبلاگتان را خواندم و بی هیچ اغراقی لذت بردم. قلمتان پایدار. از وبلاگ مرده های بی برکت آمدم و از آشنایی با شما خوشبختم. شما را می خوانم به خواندنم و موفق باشید.
دوست عزیز گرانقدر
دلم بیچارهمان بسیار تنگ دیدارت هست. با آن روحیات عجیب و چپن خاکستریات. یادتان را به خیر میداریم هر شامگاه.
در مورد این رفیق ما هم کمی بیانصافی کردهای که خاصیتتان همین است.
برایت کتابم را روان میکنم حتما.
سلام نسیم جان
سپاس به خاطر وب سایت کانون. خداوند در این دنیا و دنیای دیگر جبران کند.
یک سوال:
به روز رسانی و بقیه گپ ها مثل سابق است؟ این وب سایت با آن وب لاگ در بلاگ اسپات لینک شده است؟
پیشنهادی هم دارم:
در صورت امکان طرح وب سایت کانون را تغییر دهید. شادتر و زنده تر باشد بهتر است و لازم نیست در صفحه اول همه مطالب بیاید. برای چپ و راست اش هم فکری کنید مثل وب لاگ خودت دل بسوزان نسیم جان!
دلا تا نیاری بزرگی به دست
به جای بزرگان نباید نشست
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
سخن شناس نهای جان من خطا این جاست
سبز باشی
درود بر شما !
سال مسیحی که گذشت به خاطر ارج گذاری به مقام شامخ " پیر بلخ " به نام " سال مولانا " مسمی گردیده بود. در این سال آیا مولانا از بعد فرهنگی واندیشوی در زادگاهش شناختانده شد ؟ وزارت عریض وطویل فرهنگ افغانستان تا چه حدی در تعریف مولاناجلا ل الدین محمد بلخی فعالیت نمود ؟ اگر پاسخ در زمینه مثبت نیست ، شما کدام دلایلی برای این سکوت بر می شمارید. ؟ مولانا شخصیتی که امروز دنیا به عظمت افکار ، اندیشه ، شور وشعور او افتخار می نماید ، آیا در افغانستان به مثابه کشور زادگاهش ، یک سکوت آگاهانه سامان داده نشد ؟ اگر قرار باشد که با ابر مردان اندیشه وسخن ما با چنین بی مهری برخورد گردد ، آیا خودش ستیزه با فرهنگ ، زبان ، ادبیات ما نمی باشد ؟ اگر فرهنگیان برازنده ای ما در سمت های فرهنگی کشور جایگاهی شان را می داشتند ، سال مولانارا با چنین سردی فرو گذاشت می کردند ؟ اگر نه ، چرا مجادله ای منطقی برای گزینش فرهنگیان برزانده ومتعهد ما شکل داده نمی شود ؟ اگر میخواهید در این زمینه ها دید گاه های تان را مطرح نمایید ، به وب " سخن " بیایید ، با خوانش یک یادداشتی به مناسبت سال جهانی مولانا ، دامنه ای این بحث را گسترده تر بفرمایید.
درود .
بروزم .
با محبت .
سلام.
ممنونم از جناب رفیعی که با خبرم ساخت از نظریاتی که به اسم من داده شده. باید عرض شود که من مدتهاست آن قدر درگیر خودم هستم که فرصت نظر دادن چه با ربط و چه بی ربط را ندارم. متاسفانه در چند جای دیگر هم از طرف من هتاکی کرده اند. هرجایی که به اسم من حرفهای درشت زده شود هیچ ارتباطی با من ندارد . و از کسی که این عمل نا پسند را انجام می دهد در خواست می کنم لطف کند و دست از تنبیه این حقیر بردارد.
و در خواست پوزش می کنم از کسانی که به این طریق از من رنجیده اند.
سلام.
ممنونم از جناب رفیعی که با خبرم ساخت از نظریاتی که به اسم من داده شده. باید عرض شود که من مدتهاست آن قدر درگیر خودم هستم که فرصت نظر دادن چه با ربط و چه بی ربط را ندارم. متاسفانه در چند جای دیگر هم از طرف من هتاکی کرده اند. هرجایی که به اسم من حرفهای درشت زده شود هیچ ارتباطی با من ندارد . و از کسی که این عمل نا پسند را انجام می دهد در خواست می کنم لطف کند و دست از تنبیه این حقیر بردارد.
و در خواست پوزش می کنم از کسانی که به این طریق از من رنجیده اند.
فقط میتوانم بگویم آفرین به حوصله مندی ات من که راستش نه کتاب ها را خوانده ام ونه هم حوصله داشتم که این نقدررا بخوانم ولی دلم میخواهد اول کتاب را بخوانم بعد اگرشد نقدهای روی آنرا البته قبلا یک نقدی ازآقای ابوطالب مظفری هم روی این کتاب دیدم ولی راستش خواندم وچند ان چیزی نفهمیدم ......
سلام کابلی جان .
اول اینکه از حضور و پیام صمیمانه ات ممنون و مشکورم . پنج سال در ماسکو و هم شش سال از کانادا برای خودم « چیز » مینویسم . طی این مدت از آنجناب صرف یک پیام و یک e-mail گرفته ام و در مقابل پیام ها و درجن های e-mail ارسال کردم که بی جواب ماند . نمیدانم امروز آفتاب از کدام طرف برآمد که یاد همنام افتادی . البته پیام ها را قبل از افشاگری « هاتف » ارسال نموده بودم . راجع به « تحلیل انشتاین از مذهب » ؟ نمیدانم کتاب های جناب « هوشنگ معین زاده » و « شجاع الدین شفا » و « داکتر روشنگر » و دیگران در کابل میسر است ؟ یا نه . آن بخش را از کتاب « تولدی دیگر » نوشته شجاع الدین شفا آوردم . رفته بودم لاس انجلس ، در شرکت کتاب و دیگر کتابفروشی ها ، همه روی بعضی الماری ها نوشته بودند : کتاب های ممنوع در ایران . من وضع کابل را درست نمیدانم . خواستید امتحان کنید :
Ketab.com ایمل کنید هر نوع سفارش با کارت اعتباری قابل اجرا است و به آدرس تان ارسال میگردد .
در مورد نقد « ها » با شما موافقم . گرچه من در کابل طب خواندم نه ادبیات و نقد کار من نیست ، لاکن به اندازۀ موهای سرم داستان و رمان خوانده ام . برای نویسنده ی تازه کار خوانش « هنر داستان نویسی » از ابراهیم یونسی خیلی مفید است که اظهار نظر درین مختصر نمی گنجد . دوست عزیزم فرهاد دریا DVD تازه بروز داده بنام « هه » . پرسیدم یعنی چه ؟ گفت : یک آوا است که کارگران در جریان کار بروز میدهند و می گویند که ، هه . من ازین علامت جمع فارسی« ها » هیچ نفهمیدم چون کتاب را نخوانده ام . بعضی دوستان وبلاگ نویس دارم که زیبا نویسی میکنند ، احساسات زیبا ، موزاییک واژه ها و هر واژه بصورت صدا و مکان و مفهوم نیرویش را بهر طرف میریزد و به نظر من پرگویی محض است و احساسات که پیامی برای مخاطب ندارد و بعضاً مخاطب هم ، یک رؤیا است که وجود خارجی ندارد . مانند هذیانات پس از تخدیر .
خوشحالم کردی آمدی ، باز خوشحالم کن .
ایام بکام .
این نوشته خو از همان آقای امیری است /نی؟
سلام - با " افغانستان - جامعه یا اجتماع " بروز شدم / خوش حال می شوم هم نظر باشیم !
سلام لالا جان. تشکر از نظر تان و از اینکه وبلاگ مرا در شمار وبلاگ ها در فهرست تان قرار داده اید. موفق باشید.
سلام همسایه گرامی! کتاب جنید ارزش بررسی کردن را دارد. بیشتر بنویسید.
سوراب عید گذشته از تو مبارک! او چشم سفید! درین وبلاگ نه یک عیدی و نه یک عید مبارکی! بسیار ناجوان آدم هستی. شاید مثل همیشه بی برقی و کم وقتی ره بهانه کنی. اگر این حرف است. برای ربط لینک های دلخواهت ( جلق چقدر فایده داره.....،××) و امثال آن برق و وخت از کجا مونی؟؟؟
