دریچه وبلاگم را گل گرفتم تا آزاد باشم. نخواستم کسی با نامهای مستعار به شخص خودم و به کسانی دیگر اهانت کند. نخواستم کسی از پایگاه رسانهء بینالمللی بنویسد که کارم تمام است. نخواستم دهان کفکردهء انسانی را ببینم که تعصب و جهل کورش ساخته است. نخواستم انسانی با هویت بیبیسی تهدیدی باشد برای آزادی بیان یک ویبلاگر. نخواستم آزادی بیان مخدوش شود. نخواستم رفتگر کسانی باشم که کثافات شان را بدون کدام ملاحظه در وبلاگم میریزند.
من انسانم. انسان آزاده. انسانیکه به آزادی ایمان دارد و همزاد آزادی است. من حق دارم پنجرة وبلاگم را از بیرون ببندم برای انکه میخواهم آزاد باشم. برای انکه نمیخواهم بیبیسی تهدیدی باشد برای آزادی بیانی که من بها داده ام برایش. من حق دارم بنویسم. انتقاد کنم. اما به کسی این اجازه را نخواهم داد که به من هتاکی کند، به من بیحرمتی کند و به مرگ تهدیدم کند.
پنجرهام را از دست روزگار بد کاه گل کردم. گرچند این کار برایم گران تمام شد اما چه کار کنم، زود باید خو بگیرم. باید بپذیریم که تنها عبدالرحمنها نبودند که کلهمنار و پشته میساختند. باید بپذیریم، تنها طالبان نبودند که به حزف یک قوم برخواسته بودند. باید بپذیریم تنها طالبان نبودند که گورهای دسته جمعی میساختند، مردان را کشتند زنان و دختران جوان شان را در بازارهای لاهور و کراچی به حراج گذاشتند. باید بپذیریم تنها سیافها نبودند که برچه به گلون طفل معصوم فرو بردند. باید بپذیریم تنها اسامه بنلادن و القاعده نبودند که حیات بیش از چهار هزار انسان را در برجهای تجارت جهانی در یک آن واحد از بین بردند. باید بپذیریم تنها استالین، هیتلر و پینوشه نبودند که بر کله هزاران انسان بیگناه رژه رفتند، کورههای آدمسوزی ساختند، آدمخواری و ستمگری و آدمکشی کردند. هنوز برخی در تاریکی و جهل و تعصب به کمین نشستهاند تا آزادی دیگران را نشانه بگیرند و ترور کنند. کار القاعده ترور و حمله انتحاری است به انسانهای آزاده به صورت فیزیکی. اما به خطر افکندن و تهدید به مرگ کردن دیگران نیز جزو ترور و کار القاعده به شمار میرود.
وبلاگ جایی به رای حرف گفتن است. حرف گفتن با جهان، با مردم دنیا و گاهی هم با خودش. مخترع اینترنت نه القاعده است و نه طالبان. مخترع اینترنت کسی بود که احترام به همنوعش داشت، احترام به انسان، او زحمت کشید و عرق ریخت برای انسانها. برای کسی که به انسان احترام داشته باشد، کسی که آزادی دیگران را نشانه نگیرد. نه برای القاعده که سر ببرد و بعد در اینترنت در معرض نمایش قرار دهد. و نه برای طالبان که زندگی را بر زنان زندان بسازند و دره بکوبند.
وبلاگ جایی است برای تبادل افکار، برای اظهار نظرها، برای انکه انسانی بنویسد و انسان دیگر بخواند و نقد کند. وبلاگ جای است برای به هم رساندن انسانها از سراسر دنیا.
من انسانم، حق دارم بنویسم و نشر کنم. دلم میخواهد با تمام مردم دنیا در ارتباط باشم. دلم میخواهد با آنها دوست باشم. دلم میخواهد برای آنها و افغانهای که به دلایلی افغانستان را ترک گفتهاند و امروز در هر دیاری آزادانه بسر میبرند درد دل کنم، از خود بگویم و از آنها بشنوم. دلم میخواهد با دوستانم و با آنها، از افغانستان از سرزمین زخم خورده و رنجیده بگویم. دلم میخواهد از آزادی، از عشق، از اندوه و درد بنویسم. دلم میخواهد از فرهنگ، از ادبیات، از شعر، از موسیقی و از هنر بنویسم. دلم میخواهد از کودکانی که از رفتن به مکتب محروم ماندهاند بنویسم. دلم میخواهد از شادی و شوق آنها وقتی تکه نانی برای نجات از مرگ مییابند بنویسم. دلم میخواهد درد و رنج کودکان وطنم را با کودکان خوشبخت دنیا در میان بگذارم. دلم میخواهد درد کودکان وطنم را با کودکانی که بعد از حادثه یازده سپتامبر هنوزم در انتظار پدرشان بسر میبرند قسمت کنم. میخواهم از زنان محروم و کوتکخورده و رنجدیده وطنم بنویسم. میخواهم گوشهء از دردهای دختران جوانی وطنم که دست به خودسوزی میزنند بنویسم. میخواهم از مادران و پدرانِ فرزند از دستداده، از فرزندانِ پدر و مادر از دستداده، از بیوهزنانیکه دریچه امید بر آنها بسته شده است بنویسم. دلم میخواهد از مبارزه با تروریسم و خوشبختی انسانهای آزاده بنویسم. دلم میخواهد از گریه، از تنهایی و هرچه دلم خواست بنویسم.
اما دوست ندارم زیر مطلبی با عنوان آزادی بیان در افغانستان، کسی پیام تهدید به مرگم را بنویسد. دوست ندارم پای نوشتههایم، کسی از پایگاه رسانهء بینالمللی تهدید به مرگم کند. دوست ندارم طالبان و القاعده پیام بگذارند.
