چرا بی‌مزه می‌نویسم

April 24، 2009

اجازه دهید بی‌مزه بنویسم. فکر می‌کنم آدم گاهی بی‌مزه می‌شود. این گناه آدم‌ها نیست، این گناهی است که این جامعه مفلوک بردوش می‌کشد. آخر نگفتید این جامعه را کی‌ها بردوش می‌کشد؟ آدم‌های مفلوک، عین آدم‌های که می‌خورند، می‌خوابند و عین آدم‌های که مال مردم را بنام سهم امام و سادات و هزار بدبختی دیگر به جیب می‌زنند و گاهی امام زمان ظهور می‌کنند، گاهی برای این جامعه و آدم‌های مفلوک علم امام حسین می‌سازند و دست به غارت می‌زنند. بی‌مزه‌گی کاری کیست؟ نان به نرخ روز خوردن، فریب دادن این مردم بی‌سوادی که راه شان را از پس علم‌های جعلی و امام‌ زمان‌های که در کوچه‌های برچی ظهور می‌کند؟ چه؟ من نمی‌دانم چه چیز مزه دارد و چه چیز مزه ندارد؟ بنظر شما در این جامعه وقتی سید حسن فاضل به دهان اطفال تان تف می‌کند مزه دارد؟ من نمی‌دانم این مزه مزه چه چیزی را می‌گویند وقتی دوستان عیب می‌گیرند بی‌مزه نوشتی. چه چیز مزه دار است؟ سکس، زن، طبیعت، طنز، رشوه چه؟

از این گپ که بگذریم، راستش آدم‌ها هم بی‌مزه می‌شوند و بی‌مزه فکر می‌کنند. بگذارید آدم گاهی بی‌مزه‌گی را تجربه کند. شما حق دارید بامزه باشید اما آدم گاهی بی‌مزه می‌شود مانند اینکه شما غذای چاشت تان را بی‌مزه میل کرده باشید. این بی‌مزه‌گی شاید علتش چیزی جز نبود نمک نبوده و گاهی هم شاید علت‌های دیگر داشته باشد.

بهرحال، زندگی یا بامزه است یا بی‌مزه، چیزها از دو حال خارج نیست یا بامزه‌اند و یا بی‌مزه. من گاهی تصمیم می‌گیرم که آنقدر بی‌مزه بنویسم که تنها آدم‌ها بی‌مزه بخوانند و گاهی بامزه می‌نویسم که خودم هم آن را مزه مزه می‌کنم. مشکل اینجاست که گاهی آدم حسش را از دست می‌دهد که میپندارد عادی است مثل همیشه. گاهی آدم اینطوری است مثل من. می‌دانم کسانی از من ناراحتند بابت این پست قبلی‌ام. معذرت می‌خواهم بابت آن، ولی مطمئن باشید که این چیزی نیست که من بیندیشدم و به آن فکر کنم. لحظه‌ای بوده و رفتنی اما خوب است آدم نظرات مختلف را بشنود و یاد بگیرد.

در اخیر این شعر از سوزني است در باب بی‌مزه‌گی:
گر بر درخت مازو بلبل ز لفظ تو
انشا کند نوا و صفيري زند حزين
نبود عجب که مازوي بي مغز و بي مزه
يابد از آن نوا مزه و مغز همچو تين .

Read more...

مریضی مادرم و یادی از گذشته‌ها

April 22، 2009

امروز صبح با مادرم در کابل صحبت کردم. چند سال است که از مریضی دیابت رنج می‌برد. امسال مریضی‌اش بدتر شده و پاهایش تورم کرده است. نمی‌تواند به تنهای راه برود، برادر و خواهرم کمکش می‌کند. دو سال پیش پدرم مادرم را به کابل برای تداوی آورده بود، و آن زمان من در خانه یک دوست بطور موقت زندگی می‌کردم. گذشته از فداکاری‌های که در حق آنان کردم و تمام پولم را مصرف کردم، آن زمستان شش صد دالر به خانم دوستم که مادر خوانده بودمش داده بودم که برای من نگه دارد تا در صورت ضرورت آن را به مصرف برسانم. البته سه صد دالر آن را من به کرایه خانه داده بودم و سه صد دالر آن را مادرخوانده‌ام از من قرض گرفته بود که باید به من پس می‌داد.

پدرم برم زنگ زد که فردا باید مادرم را به داکتر ببریم. آمدم از مادرخوانده‌ام پولم را طلب کنم. شاید اگر در چنین وضعیت بدی اقتصادی قرار نمی‌گرفتم، آن مبلغ پول را فراموش کرده بودم اما آنروز پدرم با جیب خالی مادرم را به کابل برای تداوی آورده بود. نگفتم سه صد دالر را می‌خواهم، گفتم مادرم برای تداوی به کابل آمده، نیاز به پول دارم. چیزی که هیچوقت از مادرخوانده‌ام انتظار نداشتم شنیدم: ما برت چای و نان دادیم، سر ما پول نداری.

از خانه‌ بیرون رفتم، به بخشی، ایرج و چند تا دوست دیگرم زنگ زدم. تکیه‌گاه من یونس بخشی و ایرج بودند و همیشه ازم مواظبت می‌کردند که من مدیون شان هستم. از آن روزها دو سال و بیشتر گذشته است اما من نتوانستم در این مدت مادرم را ببینم. امروز صبح صدایش را شنیدم، صدای خنده‌اش و اینکه برم می‌گفت: بچم! می‌خواهم که زودتر ببینمت.
مادرم نمی‌داند آمریکا کجاست، برش گفتم در این سر دنیا آمدم که بسیار دور است از کشور ما. مادرم گفت، بچم در هرکجا که هستی خدا پشت و پناهت.

از آن روزهای دور، خیلی دورم اما نه دور از مادرم و یادها.

سیب‌ها می‌گندند
آدم‌ها می‌پوسند
اما یادها
جاویدانی خواهد بود.

Read more...

کليه حقوق اين سايت متعلق به نسیم فکرت است.هرگونه اقتباس يا برداشتي بدون ذکر ماخذ مجاز نيست .