یادی از یک لحظه پرمخاطره
June 24، 2009
در قسمت اول مالستان، وقتی از سوزناله ناهور جدا میشی به گردنه پرارتفاعی میرسی که اسمش است "ایسپی کوتل" (سفید کوتل). ارتفاعش از آجیگک کمتر نیست اما بسیار پیچ در پیچ است. آنقدر باید بپیچی که سرت بچرخه و بسیار شانس داشته باشی که به ته دره سقوط نکنی. وقتی به سر کوتل رسیدم، دیدم سرک با وضعیت بدی روبروست. شب گذشتهاش باران سنگین باریده بود و سیل به حد کافی سرک را راه راه کرده و خیلی از قسمتها را از شدت سیل حفر شده بود. چارهای جز این نداشتم که آرام آرام حرکت کنم. در پیچشگاهی رسیدم که سراشیبی تند بود و بریک پیش روی و پشت سر هر دو را فشار داده گرفتم. لاستیک موترسیکل تا دو متر لخشید. به زمین خوردم و خوشبختانه دورتر از موترسیکل غلطیدم.
دوباره راه افتادم تا اینکه در دم دو راهی رسیدم که یک راه به طرف داله میرفت. یک کیلومتر از آن دو راهی نگذشته بودم که در یک پیچشگاه که فکر میکردم راه مستقیم باید باشد که نبود و من تنها راه پیاده روی را دیده بودم و اصل راه پیچ خورده بود به جانب راست که به محض رسیدن به آن نکته، دستپاچه شدم و با سرعت 40 با یک سخره برخورد کردم. لاستیک پیشروی با سرعت زیاد به سنگ برخورد کرد، موترسیکل به عقب پرید. از روی موترسیکل به طرف جلو پرواز کردم و از روی شیرازه سرک که از سنگ بنا شده بود دورتر رفتم و بر روی گندم زار افتادم. . گیچ بودم. کلاه هنوز سرم بود. بدنم را به سختی از زمین کشیدم و ایستادم. پاهایم اندکی درد داشت. کف دست چپم خون آلود بود. مردم قریه جمع شده بودند و چند نفر قاه قاه میخندیدند. یکی از آنان مردی بلند قد و جوانی بود با صدای بلند گفت: "بچه عجب رقم فلمی افتادن کدی دیگه".
مردم قریه مرا بردند، چای و نان دادند، زخمهایم را بستند. تمام آنانی را که در مسیر راه دیدم به نحوی به من کمک کردم دوست شدم.
هنوز کف دستم زخم است. این سفر پر از ماجرا بود. گفتم این قسمت که اندکی پرمخاطره بود اینجا یادآوری کنم.
دوباره راه افتادم تا اینکه در دم دو راهی رسیدم که یک راه به طرف داله میرفت. یک کیلومتر از آن دو راهی نگذشته بودم که در یک پیچشگاه که فکر میکردم راه مستقیم باید باشد که نبود و من تنها راه پیاده روی را دیده بودم و اصل راه پیچ خورده بود به جانب راست که به محض رسیدن به آن نکته، دستپاچه شدم و با سرعت 40 با یک سخره برخورد کردم. لاستیک پیشروی با سرعت زیاد به سنگ برخورد کرد، موترسیکل به عقب پرید. از روی موترسیکل به طرف جلو پرواز کردم و از روی شیرازه سرک که از سنگ بنا شده بود دورتر رفتم و بر روی گندم زار افتادم. . گیچ بودم. کلاه هنوز سرم بود. بدنم را به سختی از زمین کشیدم و ایستادم. پاهایم اندکی درد داشت. کف دست چپم خون آلود بود. مردم قریه جمع شده بودند و چند نفر قاه قاه میخندیدند. یکی از آنان مردی بلند قد و جوانی بود با صدای بلند گفت: "بچه عجب رقم فلمی افتادن کدی دیگه".
مردم قریه مرا بردند، چای و نان دادند، زخمهایم را بستند. تمام آنانی را که در مسیر راه دیدم به نحوی به من کمک کردم دوست شدم.
هنوز کف دستم زخم است. این سفر پر از ماجرا بود. گفتم این قسمت که اندکی پرمخاطره بود اینجا یادآوری کنم.


0 نظرات شما:
ارسال يک نظر