عروس خردسال

June 24، 2009

اشاره: این مطلب قبلا در روزنامه هشت صبح چاپ شده است. بازنشرش را در اینجا ضروری دانستم. سرنوشت گلثومه، عروس چهار ساله تنها نمونه از هزاران وحشی‌گری‌ها اینگونه در سرزمین به نام افغانستانگلثومه مى‌گويد: " من فكر مى‌كنم همه مردم خوبند به جز آنهايى كه مرا شكنجه كردند" است. گلثومه‌های هستند که هنوز جرئت بیرون آمدن و حرف زدن را ندارند و خاموشانه مرگ را می‌پذیرند. گلثومه فعلا وضعیتش بهتر از گذشته است او فعلا در یتیم خانه وزارت امور زنان بسر می‌برد و در آینده من کوشش خواهم کرد تا با او مصاحبه کنم.

منبع: Kevin Sites

گلثومه يازده ساله بر روى توده‌ى از كاه مقابل خسر خود افتاده است. خسر اش به او گفته اگر تا فردا صبح ساعت گمشده را پيدا نكند او را خواهد كشت. هرچند با لت كوب بيش از حد اين كار قبلا تقريبأ انجام شده بود.
با عصبانيت بخاطر ساعت گمشده، خسر گلثومه او را بار ها با چوب لت و كوب كرده بود. از زخمهاى بدنش خون جارى بود و حتى بازو و پاى راست اش نيز شكسته بود. گلثومه ميدانست اگر همين اكنون فرار نكند، ممكن است خسراش با وفا به قول اش او را بكشد.

ازدواج يك دختر خردسال افغان در سن چهار سالگى و محكوم به سالها زجر و شكنجهء مخوف و سرانجام فرار از زير آوار شكنجه و مصيبت و كشف اين حقيقت كه در دنياى بى‌عدالتى و نابرابرى‌ها، مهربانى‌ هم وجود دارد.
×××
او كلاه بسكتبال به رنگ سرخ در سر و روسرى نارنجى به دور گردن داشت. چشمان قهوه‌اى و تبسم پرشور چهره‌اش را پوشانيده بود. دستم را در ميان دو دستش فشرد، بدون انكه نشانه‌ خجالتى در چهره‌اش ديده شود به گرمى با من احوال پرسى كرد. وقتى گلثومه را در وزارت امور زنان ملاقات كردم، تعجب كردم كه يك دختر كوچك ۱۲ ساله چگونه آن همه زجر و شكنجه هولناك را تحمل كرده است.
هارون دوست و مترجمم مى‌گويد او صحتمند بنظر مى‌رسد. من هم تصديق مى‌كنم لكن هر دوى ما به اين باور هستيم كه او سنش بزرگتر ديده مى‌شود. در طول يك سال زندگى كردن در يتيم خانه‌ها - نخست در كندهار و بعد در كابل و سرانجام بعد از سپرى كردن حبس، محروميت و زجر از طرف خسرش اينك به ارزش زندگى پى برده است.
گلثومه در يكى از دفترهاى وزارت امور زنان روى چوكى چوبى نشسته و داستان زنده‌گى‌اش را از ابتدا تا كنون به ما شرح مى دهد. او اغلب صبورانه حرف مى زند اما در بعضى مواقع مكث مى‌كند و با دستمال، چشم و بينى‌اش را پاك مى‌كند.
داستان او از قريه‌اى بنام ملا علم آخوند در نزديكى كندهار شروع مى‌شود.
گلثومه مى‌گويد: "در سن سه سالگى پدرم را از دست دادم، يك سال بعد مادرم دوباره ازدواج كرد اما شوهر دومش مرا نمى‌خواست. مادرم مرا به همسايه‌ سپرد و قول ازدواجم را با كلانترين پسر همسايه كه ۳۰ سال داشت سپرد. آنها محفل برپا كردند، طورى كه مرا روى اسپ قرار داده و به مرد همسايه تحويل دادند."

به اين دليل كه او هنوز طفل بوده، رابطه جنسى هم دور از انتظار بوده است لكن در طى يك سال گلثومه چيزهاى زيادى را مى‌آموزد كه خود را ملزم به انجام آن ميداند. از جمله يك برده واقعى و در خدمت خانواده بودن را.
در سن پنج سالگى او مجبور مى‌شود نه تنها از شوهرش مواظبت كند بلكه از پدر و مادر شوهرش و از دوازده طفل ديگر خانواده نيز مواظبت كند.
گلثومه مى‌گويد: در بدرفتارى عليه او تقريبا كل خانواده شريك بوده‌اند اما خسرش در برابر او از همه ظالم‌تر بوده است. " خسرم از من خواست همهء كارها را از لباس‌شويى گرفته تا كارهاى خرد ريز خانه را انجام دهم. استراحت در خانه زمانى برايم مقدور بود كه آنها در خانه مهمان داشتند، در غير آن مجبور بودم بالاى تكه فرشى در بيرون از خانه بدون پتو شب را صبح كنم. در تابستان خوب بود اما در زمستان يك همسايه برايم پتو و در بعضى اوقات غذا هم مى‌آورد."

گلثومه مى‌گويد، گاهى كه حجم كار زياد بود نمى‌توانست درست از عهده‌اش برآيد، مدام مورد ضرب و شتم از طرف خسرش قرار مى‌گرفت. گلثومه: " آنها مرا با كيبل برق مى‌زدند، اكثرا به پاهايم. خسرم به بقيه بچه‌هايش گفته بود كه آنها نيز چنين رفتارى را با من بكنند طورى كه زخم‌ها ديده نشوند. او به بچه‌هايش گفت: استخوانش را بشكنيد اما به صورتش ضربه نزنيد"
حتى زمانى هم شده است كه گلثومه چنان وحشيانه و بطور ساديستى مورد ضرب و شتم از سوى خسرش قرار مى‌گيرد. مثلا در يك مورد از او به عنوان روميزى استفاده مى‌كنند. او را به زور وادار به خوابيدن روى شكمش كرده و بعد هم روى بدن عريانش چوب شكسته‌اند.

گلثومه مى‌گويد، خانواده، پسرى بنام عتيق‌الله هم سن و سال وى داشته كه از شركت در شكنجه عليه او امتناع كرده است. گلثومه مى‌گويد: "او گاهى دزدانه برايم غذا مى‌آورد و زمانى كه خسرم به او دستور مى‌داد چوبى پيدا كند تا مرا با آن لت كند، او با دست خالى برمى‌گشت و مى‌گفت كه موفق به يافتن چوبى نشده است. گاهى هم اتفاق مى‌افتاد كه ديگران را نيز از خشونت باز دارد. او مى‌گفت گلثومه خواهرم است و آزار رساندن به او گناه است. بعضى اوقات در باره‌اش فكر مى‌كنم و مى‌گويم ايكاش او اينجا بود و ايكاش او را منحيث برادرم در كنارم مى‌داشتم.
گلثومه مى‌گويد: " در يك شام وقتى خسرش او را مى‌بيند كه همسايه به او غذا و پتو مى‌دهد، او تمام آنها را از او گرفته و وى را بى‌رحمانه مورد شكنجه قرار مى‌دهد". او ادامه مى‌دهد كه بعد از آن او را در يك انبار تا دو ماه حبس كرده است.
گلثومه:‌ " تمام روز را در آنجا نگهدارى مى‌شدم. تنها يك بار در روز به من غذا مى‌دادند كه آنهم در اكثر مواقع فقط نان خشك و گاهى هم اندكى لوبيا بود و شبها فقط اجازه تشناب رفتن داشتم".

او مى‌گويد در تمام روزها دروازه انبار بر رويم قفل بود و من آرزو مى‌كردم ايكاش والدينم بيايند و مرا از اينجا نجات دهند. سپس ناگهان به ياد مى‌آوردم كه پدرم مرده و مادرم هم رفته است. كسى نيست.

گلثومه بدون شك از يك نيروى باطنى برخوردار بوده كه حتى خسرش هم نتوانسته به آن پى ببرد.
گلثومه: "وقتى خسرم به انبار مى‌آمد مدام از من مى‌پرسيد: چرا نمى‌ميرى؟ من تو را اينجا حبس كردم و به تو غذا كم مى‌دهم كه بميرى اما هنوزهم تو نمرده‌اى!!"

گلثومه ادامه مى‌دهد، سرانجام وقتى خسرش او را از انبار بيرون مى‌آورد، دستانش را از پشت بهم مى‌بندد و او را چنان لت و كوب مى‌كند كه از هوش مى‌رود. او مى‌گويد براى به هوش آوردن او، از ريختن چاى داغ بالاى سر و پشتش استفاده كرده است.
گلثومه در حالى كه چشمانش را با دستمال پاك مى‌كند مى‌گويد: " اين بسيار دردآور بود، تمام وقت كارم گريه و ناله بود"
پنج روز بعد در اثر مفقود شدن ساعت مچى دختر خسرش، گلثومه به صورت وحشيانه مورد لت و كوب خسرش قرار مى‌گيرد.

گلثومه مى‌گويد: " او فكر مى‌كرد كه ساعت مچى دخترش را من دزديده‌ بودم. آن روز تمام بدنم را زير چوب كرد. او بازو و پايم را شكست و به من هشدار داد كه اگر تا روز آينده ساعت دخترش پيدا نشود، مرا خواهد كشت".

گلثومه آن شب دزدانه از خانه فرار مى‌كند و در بيرون خانه در سرك زير يك ريكشا مخفى مى‌شود. وقتى راننده ريكشا گلثومه را با بازو و پاى شكسته و خون‌آلود مى‌يابد، از داستان او آگاه مى‌شود او را به پوليس تحويل مى‌دهد كه بعدا براى تداوى فورا به شفاخانه منتقل مى‌شود.

گلثومه مى‌گويد: "داكترى كه مرا در شفاخانه تداوى مى‌كرد گفت: ايكاش مى‌توانستم تو را به قريه مى‌برم و در انظار عامه به همه نشان مى‌دادم كه بر تو چه رفته است تا دوباره هيچ كس ديگر مرتكب چنين عملى نشود".
تداوى گلثومه يك ماه كامل طول كشيد تا زخم‌هايش التيام يابد اما ترس و شوك روانى از او هرگز به اين ساده‌گى برطرف شدنى نيست.

گلثومه: " من خوشحال بودم از انكه در شفاخانه، تخت خواب و غذا داشتم اما من در اين فكر هم بودم كه اگر من جور و تيار شوم دوباره اينها مرا به آن خانواده تحويل خواهند داد".

گلثومه مى‌گويد، هرچند وقتى پوليس خانواده را مورد سئوال قرار داد، خسرش به پوليس دروغ گفت و كوشش مى‌كرد كه به آنها بگويد كه او مبتلا به بيمارى صرع مى‌باشد كه سرخودانه به زمين مى‌خورد و به خودش آسيب رسانده است اما همسايه هايى كه به گلثومه كمك كرده بودند تائيد كردند كه داستان شكنجه و ضرب و شتم او از طرف خانواده شوهرش حقيقت دارد.

گلثومه مى‌گويد پوليس خسر و شوهرش را دستگير كرده به زندان انداخت و به آنها گفته تا زمانى كه گلثومه نخواهد آنها را آزاد نخواهند كرد. گلثومه مى‌گويد: " آنهايى كه داستان زنده‌گى مرا شنيدند همگى گريستند"
گلثومه مى‌گويد او در يتيم خانه كندهار نگهدارى مى‌شد و تنها دخترى بوده كه از راحتى برخوردار بوده است. سرانجام از داستان زندگى او، وزارت امور زنان باخبر مى‌شود.
گلثومه بعدا توسط وزارت امور زنان در يكى از يتيم‌خانه‌هاى كابل انتقال مى‌يابد، جايى كه او امروز در آن زندگى مى‌كند.

در يك لحظه كلاه بسكتبالش را از سر دور مى‌كند و لكه‌اى تراشيده‌گى در فرق سرش را كه بر اثر سوختگى ايجاد شده به ما نشان مى‌هد. بعد پشتش را به ما چرخانده و پيرهنش را بالا مى‌كشد تا نشانه‌ها و لكه‌هايى از شقاوت و شكنجه را كه بر اثر شكستن چوب و ريختن آب جوش بر بدنش بوجود آمده به ما نشان دهد.

من و هارون با كمال ناباورى به همديگر نگاه مى‌كنيم كه زندگى مصيبت بار او حتى در پشتش حك شده است.

لبخند چهره‌اش را پوشانيده است بدون انكه تا حال تأسفى بخورد. او بيشتر نگران ما است و از شوكى كه چهره‌هاى ما را فرا گرفته است.
او مى‌گويد: " اكنون وضعيتم خوب است. دوستان زيادى در يتيم خانه دارم اما هنوزهم ترس از اين دارم كه آن خانواده به اينجا آمده و مرا نبرد".
گلثومه مى‌گويد، بر اثر تاثير هفت سال استراحت در بيرون از خانه و گاهى هم در سخت‌ترين هواى سرد، در پايان روز وقتى آفتاب كمرنگ مى‌شود بطور غيرعادى بدنش دچار لرزش مى‌شود.

او باور دارد مانند او دختران زيادى در كندهار شايد در جاهاى ديگر افغانستان در وضعيتى كه او بسر برده، باشند و گلثومه مى‌خواهد حقوق بشر را فرا گرفته و روزى به كمك آنها بشتابد.

همانطور كه در بيرون در حال قدم زدن بوديم خواستم چند قطعه عكس بگيرم. ازش پرسيدم بعد از آن همه مصيبت شايد باور اين حرف هم برايش سخت باشد كه مردم خوبى هم در اين دنيا وجود دارد.
او بدون تأمل مى‌گويد " نه، من انتظار كمك از هيچكس را نداشتم جز خدا. اين حرف براى من باورنكردنى بود كه در اين دنيا آدم‌هاى خوبى نيز وجود داشته باشد. آدم‌هاى مانند همسايه‌ ما، راننده ريكشا و پوليس. من براى همهء آنهايى كه در آزادى من سهم داشتند دعا مى‌كنم".

به طرف كمره نگاه مى‌كند، طورى كه لبخند بر چهره‌اش نقش مى‌بندد مثليكه تاهنوز هيچ چيز بدى در زندگى‌اش اتفاق نيفتاده است. گلثومه مى‌گويد: " من فكر مى‌كنم همه مردم خوبند به جز آنهايى كه مرا شكنجه كردند"

1 نظرات شما:

صدای من...,  ۱۴ ژوئن ۲۰۱۰، ساعت ۵:۱۴  

با سلام و احترام خدمت شما برادر عزیز .
واقعا درداور و وحشتناک بود.من مانده ام که ایا یک انسان تا این حد می تواند پست و بی احساس شود و از خدا نترسد؟
و یک دخترک خردسال مظلوم را مورد ظلم قرار بدهد و چرا باید لقب انسان داده شود؟ و ادعای مسلمانی میکنند.من که فکر میکنم یک کافر یا یک حیوان هم تا این حد نمیرسد .چقدر انسانها متفاوت هستند که فکر کرده نمیتوانیم.
خدا(ج) هدایتشان کند.
تشکر

ارسال يک نظر

لطفا آنچه مربوط به یادداشت می شود بنویسید.


کليه حقوق اين سايت متعلق به نسیم فکرت است.هرگونه اقتباس يا برداشتي بدون ذکر ماخذ مجاز نيست .