به زیارت مادرم آمدم

June 22، 2009

چند روز است پیش مادرم هستم. مادرم مریض است و بدبختانه امسال مریضی اش بدتر شده است. طبیعی است وقتی سن انسانها به کهولت می رسد، جسم هم تاب و توانش را در مقابل امراض از دست داده و شکننده می شود.
در تپه ای که خانه ماست با سرعت بالا آمدم. هیچ کس خبر نشد وقتی من به خانه رسیدم. هیچ کس باورش نمی شد که من با موترسیکل از کابل میروم بامیان و بعد هم چندین ولایت و ولسوالی ها را با موترسیکل طی می کنم و به مالستان می رسم و بعد هم در قریه "گردعلی" به زداگاهم می آیم. دوستان و خویشاوندان وقتی به دیدنم می آمدند باور نمی کردند که من از کابل با موترسیکل آمدم تا وقتی موترسیکل را نمی دیدند. اما می دانید که پشت این سفر جنون آمیز عشقی دیدار مادرم بود. عشقی که جنون هم در مقابل آن سر عجز فرود می کند. من به دیدار مادرم رفته آمدم که وقتی آمریکا بودم برش قول داده بودم به محضی برگشتم به زیارتش می آیم.

هرکس در باره مادر گفته و نوشته است اما سوال اینجاست که چه چیز گفته نشده در باره مادر که گفته شود؟
ناپلئون می‏گوید: "مادر با دستی گهواره و با دستی عالم را تکان می‏دهد". ادیسون هم می‏گوید: "دنیا هر چه دارد از من است و من هرچه دارم از مادر". رسول خدا گفته است: "حق پدر این است که از او در طول زندگی اطاعت کنی و اما حق مادر را هرگز نمی‏توانی ادا کنی. حتی اگر به تعداد شن‏های بیابان و قطره‏های باران، روزها در خدمتش بایستی، تنها به جای زحمات طاقت فرسای دوران بارداری او نخواهد بود".

شبی را به یاد می آورم که پدرم از من خشمگین بود به خانه اجازه ام نداد. مجبور شدم بیرون بخوابم اما این مادرم بود که همیشه از من حمایت می کرد و صورتم را درمیان دستانش می گرفت و به من امید می داد که روزی بزرگ خواهم شد و برای خودم مردی خواهم شد.

هان، می گفتم. وقتی موترسیلکم را در پیش دروازه پارک کردم. رفتم در خانه ته، پتلونم را که به خاطر گرد و خاک و سردی باد موترسیکل روی لباسم پوشیده بودم کشیدم. برگشتم به خانه کهنه که به محضی ورود تنور دیده می شود که برابر عمرم من است. در را باز کردم. مادرم استراحت بود. مادرم از درد لاغر شده و اندکی هم کوچک.
بلند گفتم، مادر سلام! از جایش پرید و فریاد زد: "نسیم تویی! از خیلی وقتها منتظرت بودم که گفته بودی میایی". خودم را در آغوشش رها کردم و سیر گریستم.

چند لحظه بعد، وقتی همسایه ها خبر شدند سرازیر شدند و دید وادیدها شروع شد.

نکته: این یادداشت را از بازار شنیده پوست کرده بودم، نمیدانم چرا زودتر ظاهر نشده بود.

0 نظرات شما:

ارسال يک نظر

لطفا آنچه مربوط به یادداشت می شود بنویسید.


کليه حقوق اين سايت متعلق به نسیم فکرت است.هرگونه اقتباس يا برداشتي بدون ذکر ماخذ مجاز نيست .