راستی نميدانم از کجايی آن همه زيبايی و شادی بگويم. زيبايی که در طبيعت آراسته بود و شادی که در وجود ما موج ميزد. صبح زود از سالنگ شمالی گذشتيم. يک صبحانه دهقانی نوش تن کرديم. صبحانه آنقدر دلوکس هم نبود. يک کاسه ماست و يک دانه نان.
عبور از درهها و تپههای سرسبز، کوههای برفی "سالنگ"، "دشتهای سبز پلخمری"، "دشت الوان" و" سمنگان" همه و همه از يادنرفتنی است. ما در دامان طبيعت از شادی غلت میخورديم و عکس میگرفتيم. چوپانان همراه با رمههای شان نیلبک آمد بهار فصل بيداری و شگفتن را در تپههای سرسبز به صدا در میآوردند. صدای جرس و فرياد زنگولهها به دلها شادی میبخشيد. گياهانی که در آستانهی سر برآوردن از دل زمين بودند با چنان شتابی لبيک گويان سر برمیآوردند و رخ به خورشيد میتاباندند.
در چنين حال و هوايی، "پرلودهای" جواد معروفی و "خوابهای طلايی" و "کوکو" چيزی بود که در درونم هيچگاه احساس نکرده بودم آنقدر شورآفرين باشد. دنيا دنيا کورال پرلودهای ولاديمير هورويتس به وجدم آورد. در درونم میپیچيدم. گاهی از شوق فرياد ميزدم و يا بلند گپ ميزدم تا آشوبی را که در درونم غوغا میکرد، فرونشيند. گفتم درون. راستش نميدانم درون چيست. حسی است يا قابل درک.
با خودم میگفتم اگر ولاديمير هوريتس نمیبود بدون شک بهار چيزی کم ميداشت. من با هر ضربه کليدهای پيانو زنده میشدم و با ضربهی هم از هوش ميرفتم. نميدانم يک موسيقیدان چگونه با طبيعت و زيبايی رابطه برقرار میکند. يک نوازنده باقدرت که در تاريخ موسيقی کلاسيک نمونهاش نبوده و اگر بوده هم شايد تعدادش بسيار هم اندک بوده چگونه میتواند از نيروی طبيعت و از زيبايی طبيعت به طور معجزآسا وام گيرد. اين موضوع هميشه مايه سرگردانی من بوده. نميدانم چرا مضرابها به کوه جنگل میبردم و آنگاه از تپهها پست و آسوده غلتکم میدهد. وقتی به دامان تپه ميرسم قلقکم میدهد. راستی نمیشد اين خدای غول از سرمای کشنده سيبری الهام میگرفت؟ شايد. اما بدون شک بهار آهنگش را از دست داده بود.
باخودم قول دادم که از سفرم گزارش بنويسم. نميدانم از کجايش شروع کنم. بهرحال. سمنگان جايی خوبی بود. تخت رستم رفتيم. مکانهای تاريخی را ديديم. تخت رستم و شهر غلغه يکی از جاهای ديدنی افغانستان است که نبايد بیتوجه از آن گذشت.
تخت رستم بنا به گفتهها و نوشتههای مسافران اروپايی از جمله میجريات انگليسی در سال 1888 در کتابی که در باره افغانستان شمالی نگاشته شده چنين گفته شده است که تخت رستم يک مرکز بودايی بوده و کار ساختمان آن در اولين سالهای تولد حضرت عيسی مسيح بنا شده است. در اين باره يک باستانشناس آکادمی علوم تاجيکستان نظرش چنين است که تخت رسم يک محل زردشتی بوده. البته از ظاهر اين بنای تاريخی ديده ميشود که شکافهای عميقی در دل تپه کنده شده و آن محلی بوده برای آتش افروختن.
اما در اين ميان ساکنين شهر سمنگان میگويند تخت رستم تخته سنگی است که رستم در يک شبانه روز آنرا ساخته است. ميگويند وقتی رستم به دنبال اسپ سرگردان بوده به طور ناگهانی در شهر آيبک سمنگان وارد میشود و پادشاه که دخترش بنام تهمينه بوده به عقد رستم درآورده اما يک شرط به رستم داده بود که او در يک شبانه روز تخت سنگی بسازد. آنها میگويند عروسی تهمينه با رستم هم در همين محل صورت گرفته است.
بقيه در يادداشت بعدی...
اين كار كار آن هاي كه بيني اش مثل مو ده خر _و ميان تهي است ميباشند . امان از منا فقتت . يا شايد خود تو سهراب كابلي باشي . چون در اين سايت از سهراب زياد شكايت شده است .
خودت هزاره هستي و مي خواهي شيطنت نمايي. هر قدر كه خود را بپوشاني و زير نام هاي پشتون و تاجك و ترك داخل شوي باز هم بيني پچقت ديده مي شود. پشتون ها و تاچك ها با هم برادر اند و هيچ اختلافي ندارند.
خانه تو شيطان بسوزد.
در واقع اگر ما بيفر هنگ ميبو ديم تا حا لا حكو مت نميكر ديم . كسا ني بي فر هنگ است __ دزد سر گردنه مثل بچه گگ سقو كه براي 9 ماه حكومتش ريشخند شد . آخر شما را چه به سياست ! همان سقوي تلخان فرو شي براي تان خوب است .
تاجك ها از كهن ترين مردمان اين سرزمين هستند. آنزماني كه تاجك ها در اين سرزمين ها بسر مي بردند اصلآ كشوري به نام افغانستان وجود نداشت. ظهور افغانستان در نتيجهء مخاصمات روس انگليس در قرن نزدهم بوجود آمد ولي قبل از آن براي ده ها قرن متداوم اين سرزمين خراسان ناميده ميشد كه متشكل از اقوام مختلف بود و تاجك ها از همان آغاز در اين سرزمين زندگي ميكردند و بخش عمدهء از ساكنين اين سرزمين را تشكيل ميدادند. آنانيكه تاجك ها يا ازبك ها و يا حتي هزاره ها را مهاجر ميخوانند خود از بي تاريخي و بي فرهنگي رنج مي برند و با اين گونه دروغ ها ميكوشند دل هاي خود را خوش كنند.
اصلا شما ميدانيند تا جكان هم از تا جكستان و ازبكان از ازبكستان . در افغانستان مهاجر شدند . هزاره ها ميگوند بت هاي باميان قدامت يكهزار وششصد سال رادارند . كه به شكل هزارها درست شده است . آيا اين بت هاي باميان در واقع شكل هزارگي را دارند ؟
همه انسان هستيم. مهم نست از چه قوم و قبيله هستيم. بياييد از اين پس از دوستي و محبت حرف بزنيم تا اين چند روز زندگي به خوشي بگذرد. اين ترك بودن و فلان بودن چه نتيجه دارد؟ ما همه چند سال بعد مي ميريم. اين همه اختلافات توسط دشمنان ما ساخته شده تا ما ها را از همديگر متفرق نگه دارند.
هوشيار شويد!
واقعآ از نوشته هاي طنز اميز شما مغول هاي كه تازه احساس ترك بودن مي كنيد لذت مي كنم. خيلي خندآور هستيد. از چه زماني بدين سو مغول ها ترك شده اند؟ اگر مقامات مغولستان خبر شوند شما هزاره ها را سر خواهند زد كه از اصليت خود گذشته خود را ترك مي خوانيد.
محمد جان سلام ! خوب بيان فر موديد . جالب و خواندني بود . مگر خداوند لعنت كنند به كساني كه از دو صد سال قبل اختلاف بين القومي لساني مذ هبي را به وجو دآورد .
سلام به تمام اهالي افغانستان.
حدود بيست تا پيامها را درباره ي مقاله تحت عنوان"سهراب گرانمايه سلام!" كه دي اين ويب سايت به نشر رسيده است را خواندم و زياد تر آنها جنبه ي قومي و مزهبي داشت. افسوس كه افغانستان با آن منابع طبيعي كه دارد در لست پسمانده ترين كشور هاي دينا قرار دارد هم از لحاظ اقتصادي، هم از نظامي،هم از اجتماعي و از هم چيز...
صدها افسوس كه تاحالا هم بين جوانان با سواد افغانستان به جاي صحبت از مشكلات كشورشان در راستاي صلح و ثبات و بالا بردن سطح دانش جامعه ي كوچك افغانستان و راه حل آنها سخن از قوم،مزهب و در سطح كل از فرقه پرستي مي گويند مثل سخن گفتن از هزاره،تاجيك،سني،شيعه و پشتون و ديگر مليت هاي كشور عزيرم افغانستان.
از صهراب كابلي عزيز،نويسنده و مدير اين ويب سايت، خواهش مي كنم كه لطفاً از پخش مقالاتي كه جنبه ي مزهبي و قومي داره را به نشر نرساند،فرقي نمي كنه از چه مزهبي يا كدام قومي تا كه كشور ما هم شود يك با اتحاد ملي!! اگر اين روند در ميان افغانستاني هاي عزيز ادامه يابد ديگر واي به حال افغانستان و هميشه زير بار ظلم و بازيچه ي كشورهاي ديگر خواهيم بود
پايگاه اطلاع رساني شهيد بابه مزاري
تلنگُر!!!
واژه «كاكورتك».
هم تباران و خوانندگان محترم! آيا ميدانيد همين كلمه «كاكورتك» (به معناي ناي، مجراي تنفس و برآمدگي غضروفي در زير گلو ) كه در گويش هزارگي استعمال مي شود، اصالتا مربوط به « زبان تُركي» مي باشد؟. راستي دليل وجود اين همه اصطلاحات، و واژگان تركي در زبان مردم هزاره چيست؟ آيا وجود انبوهي از اين كلمات، نامها ( بويژه اسامي روستاها، دره ها، ولسواليها ) اصطلاحات، پسوندها، و واژگان و…خاصِ تُركي، در فرهنگ و گويش ملت هزاره، آينه و ردپايي از هويت واقعي و زبان فراموش شده ي نياكان ما نمي باشد؟
منبع : كلمه تركي « كاكورتك» را از كتاب فرهنگِ ( قاموسِ ) تُركي به فارسي « سنگلاخ » ـ ص239 ، ذيل كلمه « گيگيردك » ( به معناي:غضروف برآمدگي ناي و حلق )، نوشته : ميرزا مهديخان استرآبادي، منشي مخصوص نادرشاه افشار برداشته ام. واژه هزارگي « كاكورتك» را از قسمت واژه نامه ي ( هزارگي ) كتاب فرهنگ عاميانه طوايف هزاره، ص 87، نوشته : حاج كاظم يزداني برگرفته ام.
تلنگر!!!
...جَنگ ناديده « باتورَ » ه، مِمو ناديده جوانمرده ( يك ضرب المثل هزارگي ).
هم تباران و خوانندگان محترم! آيا ميدانيد همين نام، صفت و كلمه « باتور » ( به معناي قهرمان، جسور، شجاع و بي باك ) كه در فرهنگ و گويش هزارگي به كثرت استعمال ميشود، اصالتا مربوط به « زبان تُركي »مي باشد؟. راستي دليل وجود اين همه اصطلاحات، و واژگان تركي در زبان مردم هزاره چيست؟ آيا وجود انبوهي از اين كلمات، نامها ( بويژه اسامي روستاها ، دره ها ، ولسواليها ) اصطلاحات، پسوندها، و واژگان و…خاصِ تُركي، در فرهنگ و گويش ملت هزاره، آينه و ردپايي از هويت واقعي و زبان فراموش شده ي نياكان ما نمي باشد؟
...چند نام تُركي مشابه ( باتور ) در ديگر گويش هاي تُركي :
باتور اؤتَه گَن : قهرمان ملي تركان قزاق ( تركي قزاقي (
قيزيل باتور : بهادر و قهرمان طلايي و گرانقدر
( در مناطق هزاره نشين افغانستان روستاهاي زيادي با نام «قيزيل» وجود دارند، از جمله يك روستا در ولسوالي لعل و سرجنگلِ غور (
اوكباتور : بهادر و قهرمان تير وَش
قنبر باتور : نام قهرمان داستان قنبر باتور از داستانهاي قزاقي ( تركي قزاقي )
باتير : شجاع ( تركي تركمني (
باتيرليك : شجاعت، دلاوري ) تركي تاتاري، تركمني (
باتيرغاي : جسور ( تركي تركمني (
باتور : قهرمان ، بهادر
باتورشن : بهادر و قهرمان شادمان
ائكباتور : وطن قهرمانان سرزمين بهادران ( تركي باستان )
إرباتور : دلاور و بي باك
ايلك باتور : اولين قهرمان و بهادر
سئوريك باتور :دلاور و قهرمان ستودني
ائلباتور : قهرمان و بهادر ايل
ناكباتور : دلاور و بهادر تمساح مانند
داغباتور : بهادر و قهرمان كوهستان، بهادر كوه مانند
اولآن باتور : قهرمان سرخ پوش ( نام پايتخت مغولستان به نقل از يك فيلم مستند امريكايي (
منبع : به غير از مورد آخر، بقيه نامها را از كتابِ فرهنگِ ( قاموسِ ) نامهاي تُركي ـ جلد اول ـ نوشته : فرهاد جوادي ( از تركهاي ايراني ) و عبدالله اوغلو ( از تركيه ) برداشته ام. اين كتاب مجموعه اي از نامهاي طوايف گوناگون تورك در سراسر جهان مي باشد از قبيل : تركمني، قشقائي، آناتولي، اويغوري، اؤزبيكي، باشقيرتي، بلغاري، تاتاري، قزاقي، قرغيزي، مغولي، مجاري، آذربايجاني و...
منطقِ اسلام!!!
...از جمله مهمترين خبرهاي افغانستان در روزهاي اخير، مسئله ي محاكمه عبدالرحمن، «مسيحي افغاني» است*. چنانكه من و شما هم مي دانيم، در دينِ سراپا رأفت و محبتِ اسلام؟!!، سزاي كسي كه فقط از در اين آئين به طرفِ بيرون سرك بكشد و پا به بيرون بگذارد، همانا مرررگ!!! است( اوج خشونت و حماقت! ). از ديرباز براي من همواره سئوال بوده كه چرررا بايد اينگونه باشد!. آيا دين اسلام اين قدر متزلزل، بي منطق، تار عنكبوتي و سست و لرزان است كه با برگشتن يك نفر از اين مذهب و آيين و يا نقد و پرسشگري عده اي در آن باره، موجوديت اش به خطر مي افتد؟ آيا چنين ديني شايسته ي پيروي و گرويدن هست. آيا ديني كه فقط براي كسي مثل عبدارحمن و عبدالرحمن ها كه اين آيين را ترك گفته، جزاي قطعي مرگ را برايش تعيين كرده و مي كند و اصلا يك قانون لايتغير بوده و هست، دين انساني و قابل احترام مي تواند باشد؟، من با وجودي كه دين را عموما و اسلام و تشيع را خصوصا ترياك كه نه، بل «هِروئينِ توده ها» مي دانم، ولي از اين جهت خاص( تغيير دين )، برخورد اديان غير از اسلام بويژه مسيحيت( حداقل نسخه امروزي آن ) را با اين مسئله، بسيار مترقي و انساني تر يافتهِ ام...
*واضح و مبرهن است كه به دليل سمبه ي پرزور دولت هاي غربي، آقاي عبدالرحمن اعدام نخواهد شد و حتي ممكن است به بهانه اي، در زودترين وقت آزاد هم بشود. در نوشته فوق منظورم انتقاد به نحوه برخورد دين اسلام به كساني كه او را ترك كرده اند ميباشد و نه لزوما شخص آقاي عبدالرحمن، هرچند كه اين مورد هم در جاي خود مهم است.
در سایت زیرین نوشتهء وزینی زیر عنوان افغانستان یا خراسان نشر شده که شما را به خوانش آن دعوت میکنم.
http://sporghay.com/Artikler/politik/afg-khora.html
اتحاديه مسيحيان افغانستاني همدري خود را بخاطري آزادي عبدالرحمان مومن مسيحي ابراز ميدارد.
با عرض سلام و حرمت سال نو به شما تبريك باد! ديريست از ين خانه به اين خانه از اين خانه به اين خانه كوچ كردي اميد ديگر از اين خانه هم نبرايي.... از نوشته هاي تان بعد از 1 سال باز خواندم عالي است... به اميد ترقيات روز افزون شما شمشاد باشيد...
سهراب جان سلام!
مزار آمده اي كاش ميهمان ما هم شوي!
در خدمتيم.
موفق باشي
