آرشیو ماهانه



آرشیو موضوعی
www.flickr.com
More of Sohrab Kabuli's photos
»
رهايی

جالب است وقتی بخواهی از همه چیز و از همه کس فارغ باشی، آنوقت به سادگی از خودت هم فارغ میشی. این روزها دقیق چنین آدمی شدم. فارغ از همه چیز. دوست دارم همینطور خودم را رها کنم. نمیدانم چرا چنین چیزها سراغم را میگیرند. از کجا می‌آیند. هرگز مبدأ اش معلوم نیست. نمیدانم چرا مبدا همه چیز سرگردانی است...؟ برعکس مواقعی که انجامش سرگشتی دارد.
راستی من هم دریغ ندارم. هرچه پیش آمد خوش آمد. با جبین باز پذیرا هستم.

برادرم میگه تو بی‌باک هستی. بعد میگه بی‌باکی احساس بیهوده و کشنده است. من نمیدانم چطور آدم بی‌باک میشه. نمیدانم چرا اینقدر تیزرفتاری را در موتورسیکل خوش دارم. در این چند روز سراسر موتورسیکل سواری کردم. دیروز پشت موتورسیکل سوارش کردم، فغانش برآمد. در راه چندین بار خواهش کرد که آهسته راه برو او بچه، تو خو فقط سرت اس اما مه زن دار  و اولاد دار استوم و چندین سر دیگه دارم. گفتم نترس! اگر رفتیم هر دوی ما شهید هستیم. گفت نی تو چه میگی ایستاد کو نمیروم کدت. آدمه میکشی. گفتم تو خو تا هنوزه زنده هستی چرا داد و فریاد میکنی. از چهره‌اش ناشادی و پشیمانی آشکار بود که چرا با من همراه شده است. دلم به حالش سوخت. گفتم بیا خودت بران. جرئت نتانیست. بالآخره قسم خوردم که آهسته راه برم.

راه افتادیم. گفت چرا اینقدر تند میری اوه بچه؟ گفتم طبیعت امی رقم اس که تند و تیز باید باشی. از مزاق گفتم: مه میخواهم مثل سیمرغ در حرکت باشم. زهرخندی زد و گفت تو هر وقت باشی سر خوده میخوری کد از ای تیزی ات. گفتم مهم نیست اگر میخواهی همین لحظه باهم بخوریم. اکسیلیتر ره بیشتر کردم، از بازوانم چنگ انداخت و با آواز لرزان گفت مره پایین کو بچیم، مه میخوایوم پیش زن و بچه‌ام زنده برگردم.


-------------------------- » » » ● « « « « --------------------------