بالآخره دیروز مهمان خاله جانم بودم. صبح زود بوت و کوت کردم البته نه با کش و فش زیاد بلکه ساده. برادر خردم در موتر جای نشد. با موتر سیکل آمد. به مجردی که به منزل خالهام رسیدیم. خاله ام دوید، صورتم را در میان دو کف دستش کشید و مرا بوسید. من هم به رسم روزگار، دست خالهام را بوسیدم. دو بار. گفت بچیم تو چقه کلان شدی هر روز فرق میکنی.
خاله ام آنقدر زبانش لیس اس که خشنترین آدم پیش او رام میشه. سهراب که ده پیشش نصوار هم نمیشه. گاهگاهی سیاست میاست هم میکنه. البته وقتی رادیو بشنوه. عاشق صدایش اس. گاهی اگر مصروف چیزی شوه، خصوصا وقتی چیزی بدوزه با خودش چیزهای زمزمه میکنه که دیگران نفامه.
وقت غذا شد. خالهام بسیار هوشیار اس میفامه که سهراب چه ره خوش داره. غذای بسیار خوشمزه پخته کده بود که بلادرنگ گفتم: واه خالهجان!! ای رقم غذا ره ده زندگی ام نخورده بودم!!! گفت نوش جانت، بچیم دست پخت سیما جان است (دخترش). البته من هم در پی آن نبودم که تیرش به خاک بخوره.
ماستی که پیش مه مانده شد مملو از حلقههای پیچ در پیچ نعناعی بود که روی ماست به طور هنرمندانه ریخته شده بود. فکر کردم عکس قلبی اس که تیر از وسطش راه کرده. اما آنطور نبود ولی بیمعنی هم نبود. چنان مارپیچ شده بود که مره به فکر کردن واداشت. وسواس شدم. من شر وسواس الخناس.
هرچیزی که مه میگفتم با مزه اس و خوبس خالهام میگفت ساخته دست سیما جان است. ده دلم گفتم خدا خیر پیش کنه همه چیز نشان سیما جان ره داره. مادرم با اشاره گفت راست میگه امی تو اس.
نان خورده شد. چای آمد. وقت چای خالهام گفت دو بار از خواهرت عکسته طلب کدیم به مه نداد. اینه یک عکست اس که قابش کدیم. گفتم خاله جان کدام عکسیم؟ گفت بیا برت نشان بتوم. رفتم نزدیک دیوار دیدم عکس مربوط به چند سال پیش است که در زمین فوتبال گرفته شده بود البته بچهاش هم در کنارم ایستاده بود. گفتم خاله جان ای عکس بیحجاب مه اس. مه میشرموم وقتی ببینم قسمتی از بدنم لوچ اس. گفت: الله سهراب بان مره دیگه. کاش مه توره نشناسم، آزارم نتی.
بقیه رفتند بیرون. بیر و بار کم شد. خالهام چونان پرس و پاله شروع کد که نکیر و منکر قصهاش مفت شده بود. میگه تو چرا از خالهات احوال نمیگیری. گفتم به بزرگواری خودت ببخش. گفت اگه مه ببخشم دیگران نمیبخشن. گفتم به هرحال یک کاری کو که دیگران هم ببخشن.
در ادامه گپایش میگه. سهراب ده قدرت بفام. مه تو ره از او نیافتیم. میدانی که تو ره بسیار دوست دارم. دستم گرفت گناهانم را یکی یکی شمرد. گفتم ببخشین خاله جان من مقصرم. راستی هم دیروز تازه دریافتم که چقدر گناهکارم من.
کم کم به اصل قضیه نزدیک میشدیم که جیغ و فریادی از بیرون خانه، ما را دستپاچه ساخت. دویدم بیرون. دیدم گوشه دیوار بچه خالهام پایش را بغل کرده میگیریه. در کنارش موترسیکل افتاده. خودش را با موتورسیکل به بغل دیوار زده بود. قارم آمد گفتم تو لودهگی ره مسخره کردی. ده موتر بالایش کدوم. بردم شفاخانه.
