موضوع من و بیبیسی در همین جا مختومه میشود. نمیخواهم به این پرونده ازین بیشتر بچرخم. بیبیسی خودش را مقصر دانست و بالآخره تصمیم گرفت چیزی در این باره ننویسد. رسوایی بیبیسی در بیانیه اخیرش بیشتر آشکار شد. بیبیسی به شرمندگی پذیرفت و از نتیجهگیری آن هم سرباز زد. رو در رو از من خواهش کردند که بس کنم. خواستار پایان دادن به این موضوع شدند. حتی خواهش کردند مطالبی را که در باره بیبیسی نوشتهام، بردارم. مفلوکها!
باور میکنید؟ همین بیبیسی با همین پوز و پکلش مثل خر در گل ماند. جا بجا نفسش برآمد. نیاز نبود ملا عمر سوره یاسین بخواند. چون بیبیسی همنوای اسامه است. بیا و بنگر! این است بنگاه خبرپراکنی استثمار!
مهم نیست. من حرفهایم را گفتم به بیبیسی و به همه دنیا. ازین پس مینویسم شاید همه روزه یا هم یک روز در میان. بستگی دارد به وقت به جیب به وضعیت روحی و جسمی خودم نه دیگران.
میخواهم داینامیک و فعال باشم. مثل مرچ تند و تیز. گفتم اهل چوکات نیستم و نخواهم بود. فارغ از همه چوکات و بندبازیها. فراتر از مرز نژاد، منطقه، قوم و مذهب و دین. زاده همین دیار زخم خورده و تکه تکه شده کابل هستم که هزاران جوان بیگناه را در بغل گرفته است. جایی که دیروز جلادان خونآشام کله سواری کردند. جایی که خونخواران زمان بر کله هزاران انسان بیگناه رژه رفتند. جایی که دیروز دره میزدند و انسان آزاده را مثله میکردند. آخ که دردآور است. نمیخواهم به گذشته برگردم. وحشت دارم. به لرزه میفتم.
