آرشیو ماهانه



آرشیو موضوعی
www.flickr.com
More of Sohrab Kabuli's photos
»
در بستر بیماری

این روزها سخت مریضم. صبح که شد تصمیم گرفتم تمام روز را استراحت کنم اما بی‌علاقگی هم بد چیزی است. قصد میکنی استراحت کنی اما نمی‌توانی.
وقتی دست و صورتم را شستم رفتم جلو آیینه، یک لحظه خیره شدم دیدم آن آدم دیروز نیستم. اندکی بعد وحشتی به دلم رخنه کرد که پاه‌هایم به سستی گرایید و من بودم یک دنیا غم و درد و احتظار مرگ.
آدمی‌زاد موجود غریبی است! وقتی به بستر مریضی بیفتد آنوقت کمی نه بلکه بیشتر احساس انسانی به آدم دست میدهد که چرا آن کار را نکرد که این کار را انجام داد. وقتی درد هردم از شقیقه‌اش زوزه بکشد محال است به فکر مال و منال و جاه مقام باشد. خط لوله حرص و آز متورم میشوند و زود کانال‌ها به هم بافته میشوند و سرانجام بسته. آنگاه هرگز طمعی برای آرزوی نیست. آخ چقدر دردآور است این درد! امان ازین درد! از این تخم ناتراشیده و اصلاح نشده به پستان زمین!
اندکی در ملافه‌ء کتان پیچیدم و خطوط و نقوش پیچ در پچ ملافه‌ را از نظر گزراندم. هیچ نفهمیدم چگونه آن خطوط مرا در بر گرفته بودند و هردم شکنجه‌ام میداد. وقتی زیر چانه‌ام کشیدم، حس کردم آن خطوط به شقیقه‌ام راه یافتند. و بیشتر باعث تب و تابم شد. دمی خواستم دردها و رنجهایم را زیر ملافه پنهان کنم اما دردی که از پهلوی چبم تا ستون فقرات کش و قوس میرفت امانم نمیداد. جیغ و فریاد خفقان‌آوری بر من مستولی شد که حتی نفس کشیدن را حرام کرده بود.
آخ این درد!
جاده‌های برهنه
و درد
مرا در بغل گرفته است. 


-------------------------- » » » ● « « « « --------------------------