هووووووووووووووووووووووووووووو! این صدایی است که امروز از گوش چپم و گاهی از گوش راستم هوُو میزد. فکر کردم نای بی نهایتی باشد که این صدا را از حنجره اش بیرون می دهد. کابل کولاک شده است. دیشب 21 درجه زیر صفر رسیده بود. کم مانده بود مغزهای انسان در کله یخ بزند. من هم امروز از روی دیوانگی بالای کوه رفتم. بعد از خیلی وقتها این اولین بارم بود. آنقدر هوا سرد بود که کم مانده بود یخ ام بزند. از هر طرف باد سرد هوو میزد. در تقلا افتادم، مبادا از آن بالاها به درهء پایین که سخی بود پرتاب شوم. وقت خرد بودم، یعنی به سن و سال بلوغم چند سالی مانده بود. روزی با هزار نوع گریه و زاری پدرم را راضی کردم تا مرا در کوه تلویزیون (آسمایی) بالا ببرد. یادم هست آنروز سه ساعت بالای کوه آسمایی بودم از این تخت سنگ به آن تخت سنگ از این میدان به آن میدان از این قله به آن قله خیز می زدم. پدرم هیچ نمی گفت فقط می خندید و می پرسید، فایده ای این کار در چیست که من از روی لجاجت وقت میگذرانم و این طرف و آن طرف می پرم.
وُووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو
مثل یک پرنده بودم، بی هیچ خیالی و فارغ از همه چیز. بی هیچ دلبندی، بی هیچ علاقه مندیی. فکر می کردم آسمایی از آن من است. آن وقت شهر مثل نلبکی به نظرم می آمد. عشقم کوه نوردی بود. عشقم آزار دادن پرنده ها بود. عشقم سعود به قله های مرتفع بود. حیف شد. زود گذشت. هر روز که میگذزد یک برگ از عمرم به فصل خزان می پیوندد. امروز به یاد گذشته ها افتادم و سخت خندیدم. از آن بالا، تمام کوچه ها و پس کوچه های کارته سخی، کارته پروان و بهارستان را زیر نظر گرفتم. تمام خاطرات دیوانگی ام را مرور کردم. آنقدر خندیدم که کم مانده بود شک ببرم که دیوانه شده ام.
اما، افسوس حیف شد. کمی مانده بود نفس راحت بکشیم. زود حیف شد. زندگی بر ما را حرام کردند. همه چیز را از ما گرفتند. حتی رویا هايی مان را.
با خود، بریده بریده حرف ها گفتم. از میرویس بچه همسایه ام یاد کردم که عشق اش فوتبال بود. حتی به گفتهء خودش به خوابش فوتبال می کرد. دریب میزد، لایی هم میزد. از دختر همسایه ام فرشته یاد کردم. که یک روز با برادرش قادیر، پیش خانه ما از بایسیکیل سقوط کردند و اشک هایش مثل باران بی ابر از چشمان شهلای اش می چکید. حیف شد همه چیز. حیف شد!
امروز بیاد شان افتادم. که یاد آن روزها بخیر باد. از آن روزها به بعد، خبری از بچه هایی همسایه ام ندارم. نه از فرشته نه از قادیر و نه هم از میرویس. نمیدانم در کدام شهر و دیاری بسر می برند.
نمیدانم چرا چنین است که وقتی به یاد گذشته هایم می افتم اول سخت می خندم و بعد گیریه ام می گیرد. می ترسم چیزی از جنگ بیاد آرم. می ترسم، هم صنفی ام را مثله شده در راه مکتب بیاد آرم. می ترسم تن بچه 7 سالهء همسایه ام را در کوچه، بی سر ببینم.
نمیدانم اشتباه از کجاست و کی مقصر هست. شاید اشتباه از همان هستی نخست باشد. اشتباه شاید از آدم و حوا باشد. شاید آنها مقصر باشند.
(راستی فردا سفر به جلال آباد دارم. اگر زنده ماندم، چیزی مینویسم)
