بهار می شود
February 17، 2011
اینجا بهار می شود، بهانه می شود، ذوق در درون تو بی تاب می شود. اینجا بهار می شود، شادی می تراود، بهار می شود برای دلگرمی، سرگرمی و نگاه دمدمی. گرمی در تن خنک خورده ات می دود، گرمی می دود، بخار می شود.
رودریگور خنیاگری است که انگشتانش را با باد نرم و ملایم درآمخیته است. صبحگاهان، او بر توده بادهای ملایم نشسته است، زمزمه می کند، من از خیابان لوتر رد می شوم. گوشهایم را تیز می کنم، خدایا، او هنوز می نوازد! این نسیمی که از شرق می وزد مشامم را زنده می کند، سحر انگشتان اوست؟
نه، هنوز بهار نیست، پیشآهنگی است در آستانه ای که انتظارش را بکشم. در دل منی ذوق زده هنوز صبر خانه نکرده است.

