باز، آغاز

December 31، 2010

اینجا اکنون زمستان است. زمستانی که با 15 سال پیش خیلی فرق دارد. یکی از آن زمستانها که مرا همیشه از خنده دیوانه ام می کند، کارهای بچه گی ام است. زمستانهای را که پیش ملای مکتب صرف "صرف میر" و "صرف هوا" کردم. من تقریبا هر دو کتاب را از حفظ بودم. البته من استثنا نبودم، نرم این بود که همه باید آن کتاب ها را حفظ باشند. حفظ بودن به این معنی نه که من خوب میفهمیدم. من همیشه با قواعد اعلال مشکل داشتم با اینکه همه را از حفظ بودم ولی خارج از کتاب قادر به شناسای آنها نبودم.

در آخرین روزهای که من صرف میر را ختم می کردم به خاطر قواعد "افعال مدح و ذم" و "افعل تفضیل" روز چهار شنبه جزا دیدم. همیشه فکر می کردم بدترین آدم روی زمین ملای مکتب است و او را همیشه دشمن خود می پنداشتم. بعد از ظهر همان چهار شنبه، وقتی من و دوستانم به خانه برمیگشتیم، نام ملای مکتب را با شاش روی برف نوشتیم. این کار را چند بار تکرار کردیم. بعدا، این روشی برای تخلیه قهر و ناراحتی همه بچه ها حتی علیه همدیگر و اهالی قریه شد.

از آن روزها خیلی گذشته و من کوشیدم خودم را تغییر بدهم. در هرجا رفتم، کوشیدم خود را با وضعیت اجتماعی آن محیط وفق بدهم.
در گذشته ها خیلی اشتباه کردم و همه آنها شاید به این خاطر بوده که من باید یاد بگیرم. چیزهای بد نوشتم که حالا مرا می آزارد. ولی حداقل آیینه ای است که خود را در آن اشخاص مختلف می بینم. آن اشخاص من بوده ام، اما من دیگر آنان نیستم. اعتراف می کنم من اکنون آدم متفاوتم. اگر مرا از چند سال پیش به خاطر دارید، بهتر است نداشته باشید. امروز کوشش می کنم دقیق باشم، مثبت بیاندیشم، همه را دوست داشته باشم، به مسایل قومی و زبانی نمی‌ اندیشم، اگر حداقل دلیلی برای شادمانی دیگران نباشم، حداقل می خواهم بی طرف باشم.

روی طرحِ کار می کنم که ویژه گی ملی دارد. بخشی از پروژه، گسترش زبان پشتو و ازبکی در کنار زبان فارسی است.
سال 2010، سال خوبی بود. من صحتمندتر و شادتر بودم. در یک مسابقه دوِ نیمه ماراتون، به مرحله دوم رسیدم. در سال آینده تصمیم دارم در ماراتون کامل شرکت کنم. دوستانی یافتم که خوب تر از خدا اند و سخت دوست شان دارم. به دنبال یافتن دوستان جدید هستم، اگر مایلید با من در تماس شوید. من آدم قابل انعطاف، ساده و صادقم.

تذکر: یکی از راه های دوستی من و شما از طریق موسیقی است. مثلا، از آوازخوانان افغان، فرهاد دریا را دوست دارم. حس ذائقه من از موسیقی هندی، کلاسیک هندی با میلودی های ساده اما والا و ریتم خاص آن است. از موسیقی کلاسیک غربی، از عهد باروک تا قبل از عصر رمانتیسم بیشتر به کنچرتوهای ویولن و پیانو علاقه مندم. موسیقی های کلاسیک را بعد از دوره رمانتیسم و تا این دم، در کل، استقبال کردم - به چند دلیل که الان اینجا جایی برای ذکر آن نیست. و راستی عاشق سرسخت کنچرتوهای گیتار کلاسیک هستم.
سمفونی ها و قطعه های کلاسیک ارکستری را همیشه پرستیده ام و آنها مرا به دنیای رویا پردازی سوق داده اند. به این دلیل که پیچیده ترین میلودی ها با چندین نوع آلات موسیقی با خبرگی و حرفه‌ای ترین شیوه نواخته می شوند. برای من، گوش دادن به هریکی از آن آلات همیشه توام با انواع فانتزی بوده است. شنیدن و اندیشیدن در باره نقش آن آلات موسیقی و بعد سهم آنان در قطعه‌ ها بخشی از سرگرمی‌ ام است. مهمتر از همه رفت و آمد وسیع در یک دامنه داینامیکِ از انواع مختلف پیچ (pitch) های بالا به پاین است که همیشه بهت زده ام می کند. علاوه بر آنها، رقت و نرمی بسیطی در میلودی‌ هاست که در موسیقی شرقی جایش خالی است - اما من کشته مردهء این چیزها هستم، رفیق!

این بدین معنی است که می خواهم برای دلم زندگی کنم. برای من فرق نمی کند که آن آواز از گلوی سفید، سیاه، مسلمان و غیر مسلمان، پشتون، تاجیک و یا هزاره بیرون آمده است. اگر آن آواز و آهنگ مرا از هیجان از جایم بلند کرده است، خالق آن را مثل خدا دوست دارم.

سال نو همه مبارک و آرزوی صحتمندی و کامیابی برای همه تان دارم.

Read more...

کليه حقوق اين سايت متعلق به نسیم فکرت است.هرگونه اقتباس يا برداشتي بدون ذکر ماخذ مجاز نيست .