ژولیده سرایی

July 30، 2010

من شاعر نیستم اما شعر را دوست دارم. شعری که شعر باشد نه حاصل تراوش هیجانات روحی و زودگذر سراینده آن. شکی نیست که هر شاعری دچار چنین وضعیت بدبینی، شکاکیت، سردرگمی و نوعی توهم نوستالوژیک همراه با حس وطن دوستی و مردم دوستی‌اش می‌شود. اما آه بر آن شاعری که معجونی از این همه سردرگمی‌ها، درماندگی‌ها، خودنابینی‌ها و بهت زده دست به شعر سرایی بزند.

اخیرا، شریف سعیدی، شعرهای دور درازی سروده که (یکش را به دخترش تقدیم کرده) سر و ته آن درهرجا بند است. آدم حیران می‌ماند از کجایش شروع کند و به کجایش ختم کند. اصلا هدف شاعر چیست، می‌خواهد چه بگوید؟ نمی‌دانم، که گفته است که هرچه بدبختی و یا هرچه شیرینی و زیبایی را در شعر تان بگنجانید شعر است. اگر چنین چیزی را شعر بگوییم باید این را قالب نو زد.

معمولا، سنت این است که یک خواننده می‌خواهد شعری را بخواند که اول برای او فضا ایجاد کند و بعد کلماتند که تاثیر می‌گذراند نه موضوع گوگانون در یک شعر بی‌سرو پا و نه هم زهر در واژه‌ها.

چنین شعرها بیشتر به نثری می‌ماند که نویسنده آن لم داده بر تشک اسفنجی و تکیه بر پشتی گلدار، چای سبز هیل‌دار را سرکشیده و پا روی پا انداخته و در اوقات مختلف و با روحیه و اشکال مختلف نوشته باشد و فکر می‌کنم تاثیر آن هم بیشتر خواهد بود تا گسستن آن به چندین قطعه.

Read more...

آزادی بیان حد دارد

July 29، 2010

مگر یک انسان ایده‌آل که یا بر روی ابرها باید قدم ‌بزند و یا در وهم خیال بر روی زمین چکر بزند که باید در آرزوی کسب آزادی مطلق "بیان" زندگی کند ورنه هیچ انسان عاقل و حتی نیمه عاقل با چنین بی‌هوده اندیشی و وسواس، زندگی‌اش را بی‌هوده سر نمی‌کند. ما گلو پاره می‌کنیم که ای وای "آزادی بیان" مان چه شد.
برادر من، بگیر! این آزادی از تو، چه می‌خواهی بکنی؟

من یک ایستادگاه تلویزیون ایجاد می‌کنم و هرچه دلم خواست نشر می‌کنم. چرا؟ چون "آزادی" را تو به من دادی و "بیان"‌اش را من می‌کنم.

افغانستان دارای حکومتی است که اساسا بر پایه آزادی، دموکراسی، عدالت - و مهم‌تر از همه قانون اساسی‌ - بناء شده است. یک چنین حکومت نیاز به حاکمیتی دارد که در آن همه چیز تعریف شده باشد. آزادی بیان، هم جزء آن است نه بالاتر و نه هم پست‌تر. حق حاکمیت یک دولت حکم می‌کند که آزادی را برای خودش تعریف کند و برای شهروندانش نسخه‌ای از آزادی بیان بپیچد. برای همین است که از رئیس جمهور، حامد کرزی، و تصمیم او در رابطه به تعطیلی تلویزیون امروز حمایت می‌کنم.

کرزی راست می‌گوید، هر رسانه، هر تلویزیون و هر ایستادگاه اطلاعات عامه‌ای اگر" به تفرقه ملی دامن می‌زند" خیانت ملی است. نه تنها باید تعلیق و تحدید شوند بلکه مورد بازجویی قرار بگیرند. پس، تصمیم شورای وزیران بر حق است و ما باید از آن استقبال کنیم.

تلویزیون امروز، توسط یک آدم خیره‌سر و یکدنده بنام نجیب کابلی اداره می‌شد. او چیزی نه از مطبوعات می‌دانست و نه از مردم و جامعه آگاه بود. نه هم می‌دانست که مزه دهان کابلی‌ها چیست چون راه تعقل و دیگرباوری و وجدان حرمت در برابر دیگر مذاهب را به دلیل، دشمنی، کدورت، خصومت‌های نژادی، مذهبی و سمتی از دست داده بود.

من بارها دیده بودم که تلویزیون امروز، در روزهای عاشورا و در خیلی از روزهای مذهبی شیعیان آهنگ‌های هندی همراه با رقص و پایکوبی نشر می‌کرد. این آزادی نیست، این سوء استفاده از آزادی بیان است. این عقده‌گشایی و دشمنی و به گفته کرزی که دامن زدن به تفرق ملی است - که باید جلواش گرفته‌اش شود. تلویزیون امروز، نه تنها به اشخاص حقیقی و حقوقی شیعیان احترام نگذاشت بلکه به میلیون‌ها پیرو شیعه اهانت روا داشت. این چنین آزادی بیان که به دیگران هتک حرمت شود در هیچ جایی دنیا وجود ندارد و جایی هم ندارد چه برسد به جامعه سنتی افغانستان که طبیعتا سطح تحمل شان به صفر است.

گزارش ویدیوی داوود قاریزاده را ببینید. یک نکته را باید متذکر شوم که متاسفانه این گزارشگران همیشه آزادی بیان را کلی مطرح می‌کنند. بهتر است وقتی سخن از آزادی بیان در مطبوعات مطرح می‌شود باید دقیق بود و آنرا دقیق‌تر بیان کرد. مثلا به جایی اینکه بگوییم "آزادی بیان" در خطر است باید بگوییم آزادی بیان در مطبوعات در خطر است. چون آزادی بیان تنها شامل حال اهالی مطبوعات نمی‌شود. این را باید آویزه گوش خود کنیم.

Read more...

گزارش بی‌بی‌سی ساختگی است

July 26، 2010

من قبلا نوشته بودم که چطور بدانیم سرباز یاغی ایکه سه نفر از همرزمان بریتانیایی‌اش را کشت از قوم هزاره است؟ در نوشته قبلی من بیشتر در این مورد تذکر داده‌ام اما در این مطلب می‌خواهم به ادامه آن بپردازم.

جالب اینجاست که یک روز بعد از پخش خبر اصلی در سایت انگلیسی بی‌بی‌سی، ترجمه همان مطلب با تغییراتی در بخش فارسی بی‌بی‌سی نشر شد. اما بدون مدرک و شواهدی که دال بر این باشد که شخصی با چنین صدا، چهره، شهرت از قوم هزاره است. حساسیت به کنار،‌ خیلی‌ها علاقمندند بدانند که این هزاره خاین کیست و چطور بعد از 9 سال از کلوخ آتش پرید؟ چرا انتحاری‌ها و خاین‌های قوم دیگر این چنین سر و صدا ایجاد نمی‌کند و با پسوند ملیتش گزارش داده نمی‌شود که در برابر یک هزاره این چنین حساسیت نشان داده می‌شود؟

خوب، سند داوود اعظمی، رئیس دفتر بی‌بی‌سی در کابل چیست و کجاست؟ چگونه ثابت می‌کند که این فرد هزاره بوده؟ این مسئله باید جدی دنبال شود. احتمال می‌رود آقای اعظمی از سرویس بی‌بی‌سی سوء استفاده کرده است.

اطلاعاتی که تا حدی ساختگی بنظر می‌رسد:

اولا، به هیچ صورت و آنهم به ندرت یک هزاره اسمش را طالب حسین می‌گذارد. چون در میان هزاره‌ها انتخاب "طالب" قبل از "حسین" اصلا بی‌معنی است و بیشتر مسخره آمیز است. معمولا اسامی قبل از حسین با "غلام، عبدل، ذاکر، محمد..." آغاز می‌شود.

دوما، هر شهروند هزاره‌ای که چند روزی را در ایران سپری کرده باشد، جهان بینی او بیشتر از یک آدم باسواد وطنی است که به این ساده‌گی تحت تاثیر طالبان قرار بگیرد و یا شستشوی مغزی شود.

نکته مهم
باز هم تکرار می‌کنم که گزارش داوود اعظمی اغراض‌آمیز است و تا حدی ساختگی. مثلا شما در این پاراگراف، کاملا متوجه می‌شوید که آقای اعظمی پای ایران را در دخالت به مسایل افغانستان و در جنگ علیه نیروهای خارجی در میان می‌کشد و آنهم آنرا با یک چهره هزاره علیه نیروهای خارجی ارائه می‌کند. این پاراگراف را به دقت بخوانید، متوجه این نکته خواهید شد. به یاد داشته باشید که پشتون‌ها، یکی از اتهامات شان علیه هزاره‌ها این است که می‌گویند هزاره‌ها آله دست ایران است و این در این پاراگراف به وضوع به چشم می‌خورد:
"این مرد به من گفت که یک هزاره است و چند سالی را در ایران بوده است. او گفت که یک سال قبل به سرعت پس از بازگشتن از ایران به عضویت ارتش افغانستان در آمد."
می‌بینید، تاکید می‌کند که " یک سال قبل به سرعت پس از بازگشتن از ایران به عضویت ارتش افغانستان در آمد." یعنی اینکه این هزاره آله دست ایران بوده و از ایران فرستاده شده بوده تا به ارتش افغانستان بپیوندد و بعد هم سربازان بریتانیایی‌ها را بکشد. پیام جانبدارانه و این قدر صریح بیشتر از این می‌خواهید؟ رئیس بی‌بی‌سی می‌نویسد که اصلا هزاره‌ها آله دست ایران است نه طالبانی که سلاح، مهمات و آموزش دریافت می‌کنند از طرف دولت ایران.

و بعد هم این را شاهد می‌آورد:
"بعد این اطلاعات را با مقامی در هلمند چک کردم. همه این اطلاعات تطابق داشت."
من همین لحظه ده تا خبر می‌نویسم و در آخر می‌نویسم: این اطلاعات را با مقامی در هلمند، کابل و بامیان چک کردم. همه اطلاعات تطابق داشت. این شد گزارش، این شد منبع؟

این یکی پرواضح است که داوود اعظمی از پیش خودش ساخته است:
"او گفت که زندگی سعادتمندانه ای نداشته چون پدرش او را از خانه بیرون کرده و هیچ دوستی نداشته است.
او گفت که امیدوار است در جهان آخرت بابت این اقدام پاداش بگیرد."
این متن اخیر باورکردنی نیست. چون زندگی هزاره‌ها مثل بقیه اقوام گروهی است. محال است که یک جوان 21 ساله دوست نداشته باشد و امیدوار جهان آخرت باشد. این کاملا ساختگی است.

حالا چاره چیست؟
یک بار دیگر تکرار می‌کنم با بی‌بی‌سی فارسی در لندن و کابل در تماس شوید و از آنان بخواهید که سند ارائه کنند.

Read more...

بر درگه مرگ سنگ باید کوفت!

July 25، 2010

...مرا به حالم بگذار، نمی‌خواهم چشمانم را وا کنم و آسمان را ببینم. نمی‌خواهم از این چارچوب بیرون بروم. نمی‌خواهم رویم را به سقف بلند کنم. آن بالاها کیست که رو بلند کنم به سویش؟ می‌خواهم اینجا پشت این پنجره غبار گرفته باشم و در این تنهایی‌ام در فکر و غم ازدست رفته‌گان هبوط کنم.

از تو می‌پرسم ای مرگ، ای بت خونخوار این حدیث هاری را که تو سروده‌ای از چیست و برای چیست؟ رفتن اولاست اما اینطور جان ستاندن غلط است. این چندمین باری است که عزیزی را می‌شنوم با خودت بردی! آیا این داستان تو پایانی دارد؟ اگر دارد کجاست و ندارد چرا؟

چند روز از خبر مفقودی جاوید زیرک نمی‌گذرد که خبر مرگ عزیز دیگری را شنیدم: "هادی ناجی." هادی ناجی، برادر داود ناجی، خبرنگار بی‌بی‌سی فارسی از مالستان است. او جوان بود، با استعداد بود، پرتلاش و امیدوار بود. سبک زندگی او مملو از کارهای متفاوتی بود. صنف 11 مکتب لیسه حبیبیه بود، همزمان در تلویزیون نگاه کار می‌کرد، کمره بردار بود. علاقمند به سینما و عکاسی بود. آرزویش این بود که روزی بهترین کمره را داشته باشد.

من و هادی، روزهای زیادی را باهم سپری کردیم. با هم تخم مرغ پختیم و با هم به مینی‌بس های شهری سوار شده به شهر رفتیم و باهم قدم زدیم. یک مدتی شاگردم بود. آنقدر باهم نزدیک شده بودیم که با آرامش خاطر، داستان‌های از زندگی شخصی‌اش را با من شریک می‌کرد. روزگاری عاشق دختری بود در کوچه حلبی سازی در گولای دهبوری. روزی با هم قهر بودند. به اطاقم آمد، نگران و با اضطراب. پرسیدم: "هادی، چه شده، خوشحال دیده نمیشی؟" گفت: "وله ازم خفه است، یک کاری کو که تحملم از دستم رفته." برای او متن‌های عاشقانه می‌نوشتم. خوشحال بود، قاه قاه می‌خندید و از جایش می‌پرید مرا در آغوش می‌گرفت و ازم تشکری می‌کرد که متن کارگر افتاده است. او جوان بود، شاید 17 ساله‌ای بیش نبود. خوش لباس و خوش قیافه بود. هر دختری دوستش داشت. همیشه عاشق بود. به همین خاطر دوستداشتنی بود چون دوست داشت و سراپایش عشق و امید می‌بارید. هیچ یادم نمی‌آید که از کسی شکایت کرده باشد، همیشه دوستان ناب و فعال پیدا می‌کرد.

آخرین باری که همدیگر را دیدیم در منزل کاکایش در آخر دشت برچی بود. برم زنگ که قروت و دوغ تازه از مالستان آورده و برم قروتی جور می‌کند. او میدانست که من دیوانه قروت و قروتی‌ام. من، او و جواد برادرش قروتی خوردیم. امیدوار بود که روزی برادرش در لندن دعوتش کند. بهترین دوستانش مژگان، الهه و مهشید دختران برادرش بودند. یادم می‌آید وقتی آنان به خارج رفتند، چندین بار یاد کرد که پشت دختران برادرش دق شده است.

او آخرین فرزند و دوستداشتنی‌تر در نزد مادرش بود. همیشه از مادرش یاد می‌کرد و می‌گفت پشتش دق کرده است. وقتی مالستان می‌رفت، دو هفته می‌ماند تا مادرش را سیر ببینید. اخیرا، دیدم صفحه‌ای در فسبوک ایجاد کرده است. با هم در فسبوک دوست شدیم. در این اواخر، متوجه شدم که فعالیتش در فسبوک کم شده است. از نسیم فایز، پسر کاکایش شنیدم که مریض شده و بردندش پاکستان. چند روز پیش شنیدم که هادی راه رفته را رفته است که برگشت ناپذیر است. صفحه فسبوک او پابرجاست. دیگر بروز نمی‌شود. عکس نمی‌گذارد. هادی، به پیام دوستانش پاسخ نمی‌نویسد. او ساکت شده است و صفحه‌ء فسبوکش ساکت‌تر.

برای خانواده و خویشاوندانش تسلیت باد. خداوند بیامرزدش و یادش گرامی باد.

من شاعر نیستم اما خواستم چیزی در باره از دست دادن هادی بسرایم، با نومیدی فقط مصرع اول آن آمد و بس:
بر درگه مرگ سنگ باید کوفت.

یا حق

Read more...

زیارت‌های مردار افغانستان

July 20، 2010

در رابطه با گزارش چرس‌آلود بی‌بی‌سی فارسی، تازه متوجه شدم که خیلی‌ها منظورم را در یادداشت قبلی‌ام درک نکرده‌اند. کار به این نداریم که گزارش از لحاظ فنی مشکل دارد، حرف بر سر این است که چرا تصویر "زشت، شرم‌آور و بی‌فرهنگ‌ صفت" از مردم افغانستان، آنهم از سرزمین بلخ که روزی زادگاه دانشمندان بزرگی بوده است ارائه شود؟ مگر این همه بدبختی و هزاران نوع خبر و تصویر منفی‌ای که از افغانستان به بیرون فرستاده می‌شود کمند؟

در افغانستان، هزاران نوع زیارت وجود دارد که یکش هم همان باباقوی مستان است. اول اینکه به زیارت رفتن یک امر خرافاتی است. دوم، نفس چرس و جاهایی که چرسی‌ها هستند حرام است. نسل نوی افغانستان، حداقل فرقش با آن جانوران چرسی که چرس کشیدن و بچه‌بازی را رواج داده‌اند و روزگار شان را با چرس و بچه‌بازی می‌گذارنند این است که به جای چرس و حشیش به آموزش رو بیاورند و از چیزی مباهات کنند که باعث سربلندی مردم افغانستان باشد نه زیارت چرسی‌ها، بچه‌‌بازها و هزار لوند و لوندی که نه به دین پابندند و نه هم حسی از دنیا دارند که انسان‌وار زندگی بکنند.

گفتم هزاران زیارت وجود دارد. نمونه‌اش هم یک زیارت در دایکندی است که سالها پیش، یکی از سادات هزاره، در یک قلهء تپه‌ای، لاشه‌ سگی را شبانه دفن می‌کند و روی آن هم یک چوب و پارچه سبزی را نصب می‌کند. داستان از این قرار بوده که سید می‌خواسته با دفن لاشه سگ از تعفنی که از نزدیکی خانه‌اش بر می‌خواسته خلاصی یابد. اما وقتی لاشه سگ را دفن می‌کند، یک فکر به خاطرش می‌رسد که: بیا یک زیارت جور کنم.
یک دیواری از سنگ بنا می‌کند و بیرق را نصب می‌کند. صبحگاه بعد از نماز به خانه یکی از اهالی قریه می‌رود و از زنش می‌پرسد: " خاتون مرید، او امی سر تپه چی استه که شور می‌خوره؟." خاتون مرید، به زحمت تشخیص می‌دهد که یک بیرق را دیده است. سید ادامه می‌دهد: " امشب، خواب دیدم که امام زمان آمده و بیرقش را در سر تپه قریه ما نصب کرده است." تعبیر خواب آقا درست از آب درمی‌آید و مردم هجوم می‌برند، اول سراپای آقا را غرق بوسه می‌کنند و بعد خاک قبر سگ را من حیث تبرک به سر و صورت شان می‌مالند و می‌خورند. حالا، آن زیارت، به یکی از زیارت‌های بزرگی تبدیل شده است که شایع است شفای هر نوع مریضی است و ماهانه ده‌ها گوسفند ذبح می‌شوند.

همینطور، سال 2008، یکی از نزدیکان سید فاضل، در بلخاب، شب‌ها می‌رفت در قله کوه چراغ روشن می‌کرد و بعد شایع کرده بود که امام زمان شب‌ها آمده آنجا چراغش را روشن می‌کند. یکی از قوماندان محلی که نامش محفوظ بماند با سه سربازش به قله کوه رفته و از ساعت 5 بعد از ظهر تا تاریکی شب در گوشه‌ای مخفی می‌شوند تا امام زمان را ببینند. وقتی هوا به قدری کافی تاریک می‌شود، می‌بینند که سید همسایه، چپن کلانی را روی شانه‌اش انداخته و چراغ را روشن می‌کند. قوماندان و سربازانش، امام زمان را دستگیر می‌کند اما سید هنوز منکر است و خدا و قرآن را قسم می‌خورد که شب‌های قبل خود امام زمان روشن می‌کرده اما آن شب او را ولی گرفته است.

همینطور، در سال 2009، سید حسن فاضل، شایعه کرد که علم امام حسین را از کربلا به کابل آورده است. هدف سید حسن این بود که آن ملکیتی را که تحت دعوا بود از این طریق غصب کند. او نه تنها صاحب میلیون‌ها افغانی و طلاه شد بلکه صاحب زمین هم شد. حالا اطراف آن علم، احاطه بزرگی ساخته است که نه زور خدا می‌رسد و نه مخلوقش که دست به دعوا و تخریب آن بزنند. اما مزار سید حسن، هنوز پابرجاست، روزانه هزاران زایر از هزاره‌جات به آنجا می‌ریزند.

حالا، مزار بابای قوی مستان هم از همان زیارت‌های مرداری است که برای هر شخص فرهنگی، آگاه و تحصیل کرده امروز افغانستان شرم است که قدمش را در چنین مکان‌های ناپاک بگذارند. این‌ها بخشِ از خرافاتی است که در جامعه، فرهنگ و سنت ما نفوذ کرده است و ما باید اندک اندک با چنین رسم‌های زشت خداحافظی کنیم و به جنبه‌های مثبت و گیرای فرهنگ و سنت زیبایی افغانی خود تکیه کنیم.

حالا شما یک بار خود را به جایی یک شنونده ایرانی و یا تاجیکستانی قرار دهید و این گزارش را ببینید چه تصور می‌کنید؟
اولین چیزی که به ذهن شما می‌رسد این است که: " این مردم افغانستان هم عجیب مردم بی‌فرهنگ و چرسی ای هستند و بدتر از همه از چرس کشیدن شان هم مباهات می‌کنند. کشوری که 95 درصد مواد مخدر دنیا را تولید می‌کند، حتما مردمش هم باید معتاد باشند و هستند چون حالا این اعتیاد به چرس و حشیش در فرهنگ شان هست. این هم سندش."

به همین خاطر، امروز، وظیفه نسل نوی افغانستان، نسل آگاه و بیدار است که دست به تغییرات بزند و در مقابل چنین سنت‌های شنیع واکنش نشان بدهند. حداقل به این ایمیل بی‌بی‌سی بخش فارسی که البته خوبی‌اش این است که در دست ایرانی‌هاست ایمیل بزنید و در رابطه با چنین گزارش‌ها که سبب تضعیف فرهنگ کشور مان می‌گردد واکنش نشان بدهید: persian@bbc.co.uk

به امید فردای بهتر.

Read more...

گزارش مرداروار

July 19، 2010

این را هم باید نامش گذاشت گزارش؟ یک مکثی بر عنوان این گزارش بکنید و تصاویر را ببنید و بعد هم چرس را. بعد از آن موسیقی نحس چرسی‌ها در پس زمینه و در آخر هم موسیقی مردار بچه‌بازی فیروز کندوزی. به گزارش گوش دهید چگونه شروع می‌کند و به کجا می‌رسد.
یک شخص عادی که نه چرسی باشد و نه طرف دار چرس، بعد از گزارش مردار بی‌بی‌سی شاید چنین حسی داشته باشد:
هیچ شکی نیست که این کشور از دست این همه مزارهای مردارش مردار شده باشد. آنقدر در قعر بدبختی و مرداری غرق شدیم که حتی خوب و بد مان را هم نمیشناسیم که چه به چی است. در لجن گم شدیم و هر آنچه وجود دارد لجن است. متعفن شده‌ایم که نه تنها برای خود مان زننده شدیم بلکه برای دیگران نیز. مثل یک نجاست در آسیای میانه افتادیم که تمام دنیا ازش فرار می‌کنند اما یک عده‌ای هستند که مثل مگس‌های کثیف دور بر مان می‌پلکند. آنان هم یا به خاطر علاقه شان است و یا هم به خاطر منفعت منطقه‌ای.

نمیدانم، مدیر پخش برنامه‌های بی‌بی‌سی چگونه متقاعد می‌شود که چنین گزارش‌های مردار را پخش می‌کند. این گزارش چه را می‌خواهد بیان کند؟ متاسفانه بی‌بی‌سی فارسی بخش افغانستان از نبود مدیریت سالم رنج می‌برد. این جوانان باید آموزش داده شوند تا بتوانند خلاقیت اعتراض، رقابت، انتقاد و هماوردجویی در رسانه همگانی را داشته باشند ورنه این چنین گزارش مایه شرم افغانستان من حیث کشور فارسی زبان در میان کشورهای فارسی زبان دیگر مثل ایران و تاجیکستان می‌باشد.

Read more...

چطور بدانیم که قاتل سربازان بریتانیایی هزاره است؟

July 15، 2010

مسئله تیراندازی به طرف سربازان بریتانیایی که گفته می‌شد هزاره بوده خیلی جدی شده است. در همان ساعات نخست، اعلام کرده بودند که تیرانداز از قوم هزاره بوده است. این مسئله، خارجی‌ها را به شوک انداخته است. آنها از خود می‌پرسند این شهروند هزاره‌ای که سالها مورد ظلم و ستم طالبان و پشتون‌ها قرار گرفته است، چه شده است که لوله تفنگش را به حمایت از طالبان علیه همرزمان بریتانیایی‌اش گردانده است؟ قبلا گفته بودم که باندی در درون پشتون‌ها به وجود آمده است که سیل عظیمی از تبلیغات سوء علیه اقوام هزاره، تاجیک و ازبیک را راه انداخته است. بدون شک، در این مورد، رئیس جمهور کشور ما، حامد کرزی، هم دست دارد. و این بخشی از گفتگوها با طالبان و مصالحه ملی است که بعد از استعفای امرالله صالح از ریاست امنیت قوت گرفته است. و این برنامه قرار است با حذف اسامی 15 تن از سران طالبان عملی گردد.

اما برگردیم بر سر این مسئله که آیا این تیرانداز هزاره بوده است و یا نی؟ همانطور که ذکر شد این مورد خارجی‌ها را به شوک انداخته است.

چرا این موضوع برای بخش سرویس پشتوی بی‌بی‌سی مهم است که آقای داوود اعظمی، رئیس دفتر بی‌بی‌سی در کابل، آنهم سرویس پشتو در سایت انگلیسی بی‌بی‌سی مقاله می‌نویسد و در پی تثبیت هویت تیرانداز است؟ چرا بخش پشتوی بی‌بی‌سی، آنهم رئیس بی‌بی‌سی که خود از قوم پشتون است؟ چرا اینقدر سراسیمه‌گی؟ سرویس بی‌بی‌سی جهانی چندین گزارشگر در افغانستان دارد چرا آنان نتوانسته‌اند در این مورد تحقیق کنند که آقای اعظمی با سراسیمگی پافشاری می‌کند که تیرانداز هزاره بوده است.

حتما، در اینجا زیر کاسه نیم کاسه‌ای است. اگر آقای اعظمی راست می‌گوید، پس مصاحبه‌ء صوتی را نشر کند تا لهجه و تون صدای یک شهروند هزاره خاین به همرزمانش شناخته شود. اگر آقای داوود اعظمی از این کار سرباز زد و نخواست اطلاعات و اسناد بیشتر ارائه کند (شاید بگوید که صدایش را ثبت نکردم) 99 درصد ثابت می‌شود که آقای اعظمی از وظیفه، از سرویس بی‌بی‌سی سوء استفاده کرده است. اگر ثابت شد، در این مورد باید اعتراض جدی علیه بی‌بی‌سی صورت بگیرد. نامه‌های اعراض‌آمیز با امضاء بزرگان و اعتراض‌های خیابانی در مقابل ساختمان بی‌بی‌سی در کابل و لندن صورت بگیرد. سرویس بی‌بی‌سی بخش افغانستان، سابقه سوء استفاده زیاد دارد. مثلا یکی از نمونه‌‌هایش "نبی مصداق" است که در دهه نود میلادی از بی‌بی‌سی اخراج شد. اگر در لندن، کابل و یا هر جایی هستید، در این مورد تحقیق کنید. مثلا به بی‌بی‌سی زنگ بزنید و بپرسید که چه سندی قانع‌ کننده‌ای در رابطه با ادعای هزاره بودن تیرانداز دارد. مهم این است که فهمیده می‌شود این بخش از تبلیغات دشمن است و یا اینکه حقیقت دارد.

Read more...

قاتل سربازان بریتانیایی در چهره هزاره؟

July 13، 2010

به قول معروف "بیا ایره پوره کو" که یک شهروند هزاره اهل غزنی با راکت سه بریتانیایی را کشته و چهار تای دیگر را زخمی کرده است. دروغ شاخدارتر از این را کجا می‌توانید بیابید؟ تا حال تحقیقات نشان داده که 99 درصد انتحاری‌ها همه پشتون‌ها هستند، طالبان 100درصد پشتون‌ها هستند. هیچ خر و هیچ انسان بی‌عقل از کشورهای دیگر برای پشتون‌ها نمی‌جنگد. هزاره‌‌ها که تازه از زیر ظلم طالب آزاد شده‌اند و تازه دم راحت هم نگرفته‌اند و هزار بار به حضور نیروهای خارجی شکر می‌کشند - یک هزاره می‌آید علیه همکاران خارجی‌اش چموش می‌شود؟
و بدتر از همه اینکه آن هزاره، بطرف نیروهای طالبان فرار کرده و خودش را تسلیم طالبان کرده و بعد طالبان هم ادعا کرده است که شخص فراری به جایی امن انتقال داده است.

جنرال غلام فاروق پروانی چنین چیزی را به خبرگزاری‌ها گفته است. متوجه هستید که در هفته‌های اخیر، تبلیغات یک باند در درون پشتون‌ها سیر دیگر گرفته است. از هر طرف علیه تاجیک و هزاره‌ها تبلیغات می‌کنند. هیچ شکی نیست که آنها که حالا گفته‌اند قاتل از قوم هزاره بوده و حالا نمی‌توانند بیابندش، ممکن است یکی از همکاران بیگناه هزاره‌اش را بکشند و بعد جسد شان را تحویل خارجی‌ها کننند که بگویند تسلیم نمی‌شد و در زد و خورد کشته شد. کی می‌گوید نه، و هزاره نبود؟

هر روز هزاره‌ها قربانی می‌دهد. چند روز پیش، 9 تن از سران محلی هزاره‌ها را در ارزگان سر بریدند. یک هزاره‌ اگر از گرسنگی هم بمیرد، محال است در دامن طالب پناه ببرد. بدتر از همه اینکه می‌گویند در دل شب ساعت 2 بجه اتفاق افتاده و بعد خودش در تاریکی فرار کرده. عجیب است. این آدم نام نداشته؟ اگر این حادثه روز اتفاق میافتاد نمی‌گفتند هزاره بود. چرا حادثه نصف شب اتفاق بیفته، این روش‌ها و تبلیغات سوء بیشتر دشمنی به بار می‌آورد تا برادری و دوستی. این در حالی است که هزاره‌ها و تاجیک‌ها اکثریت سربازان را در خط مقدم جبهه‌های هلمند دارند. چون در سال‌های 2007 و 2008، هر پشتونی را که در خط اول انداختند، گفتند: وله ما به طرف برادر خو شلیک نمی‌کنیم. یا تسلیم طالبان شدند، یا به طرف همرزمان شان شلیک کردند و یا هم خیانت کردند. نمونه آن، خزان سال 2007 است که 30 تن از سربازان اردوی ملی که اکثرا تاجیک، ازبیک و هزاره‌ بودند در هلمند سر بریده شده‌اند. قضیه از این قرار بود که از درون سربازان اردوی ملی کسی خیانت کرده بود. طالبان، تمام سربازان اردوی ملی‌ را محاصره کرده و بعد همه پشتون‌ها را آزاد کرده و بقیه را سر بریده بودند. اگر سند می‌خواهید بروید وزارت دفاع. نمیدانم، این مطبوعات و این روزنامه‌نگاران غیرمسئول بدنبال چه‌اند که این گونه حوادث به گوش مردم نمی‌رسد. این خبر هیچ انعکاس نیافت. فقط تلویزیون طلوع به آن اشارهء کوتاهی کرد.

حالا بگوید، اگر در این موارد که حقیقت تلخی است ننویسیم و نگوییم که مثلا عاملین فلان قضیه تاجیک بودند، هزاره بودند و یا پشتون بودند، چه بنویسیم؟ دشمنان وطن؟ برادران ناراضی؟ خارجی‌ها؟

حالا یک قاتل طالب را به نام هزاره جا زدند و همین هم مایه تبلیغات سوء دیگران خواهد شد. وقتی دیگران هزاره هزاره می‌گویند ما بگویم دشمنان وطن، برادران ناراضی؟ حقیقت تلخ است اما باید بپذیریم که این کشور با این قدر نکبتی کشور نخواهد شد.

Read more...

خواهش می‌کنم برگرد!

July 12، 2010

سه روز گذشته است. عزیزم، هنوز، نمی‌خواهم چیزی در این مورد بنویسم، توان نوشتن از من رفته است. من منتظرت هستم برگردی. باور نمی‌کنم تو رفته‌ای. نه نه، تو همینجایی. فقط منتظرم برگردی و همه را از یافتنت متعجب سازی. تصور می‌کنم، تو در آن گوشه‌ها مثل کودکان بازیگوش مخفی شده‌ای و می‌خواهی یکدفعه بیرون بپری و همه را متعجب سازی. می‌خواهم آن لبخندی همیشگی‌ات را باز بینم.

برگرد! خواهش می‌کنم برگرد! با برگشتت می‌خواهم این سیاهی را از جلو چشمانم دور کنی. خبرهای نحسی در باره تو شنیدم که باورکردنش برایم غیرممکن است. نه نه، هرگز باور نمی‌کنم. من تو را می‌شناسم، تو این قدر شکننده نبودی. تو مثل کوهی بودی که دیگران بر تو تکیه کرده بودند و امید داشتند. به همین خاطر است که من از تو فعلا اسم نمی‌برم. چون نمی‌خواهم خبر بدی از تو بشنوند. چون همه ندانند بر تو چه گذشته است. چون می‌دانم برمی‌گردی، جایی پُت شده‌ای عزیزم!

خواهش می‌کنم، دلم را مپیچان. خواهش می‌کنم به شهر برگرد همه منتظرند. من و تو هزار تا برنامه ریخته بودیم. من و تو قرار بود کارهای بزرگ انجام دهیم. مگر قرار نبود صبر کنی تا من بیایم؟ خواهش می‌کنم به من خبر بده تو برگشته‌ای و آنجا هستی. خواهش می‌کنم یکی پیدا شود خبری نیکی از او به من دهد. من پاره‌ای از امیدهایم را دارم از دست می‌دهم.

Read more...

تغییر در رهبری سیاسی تاجیک‌ها

July 11، 2010

بر همگان هویداست که بودن امرالله صالح در بدنه دولت سنگینی می‌کرد. این سنگینی را همه حس می‌کرد و همه می‌دانستند که امرالله صالح با خیلی از پیشنهادهای کرزی نسبت به گفتگو با طالبان مخالف بود. براساس گزارش‌ها، آقای صالح، از شیوه‌های مختلف برای جمع آوری اطلاعات از کسانی که در عملیات‌های خرابکارانه دست داشتند (که اغلب طالبانند)، استفاده می‌کرد. او نه تنها سپر دفاعی سازمان استخبارات افغانستان را ترمیم کرد بلکه توانست از مرز هم فراتر بود. تا آنجا که بتواند دشمن را در لانه‌اش ضربه بزند. در طی سالهای اخیر، سازمان استخبارات پاکستان (ISI) چندین بار سازمان استخبارات افغانستان را به دست داشتن در حوادث که در بلوچستان و بقیه شهرهای پاکستان رخ داد متهم کرد.


اما کنار رفتن آقای صالح چه نفعی به دولت داشت و دارد؟
به محض کنار رفتن آقای صالح، یک هفته نگذشته بود که بیش از 7 نفر از سران جنگجویان طالبان از زندان پل چرخی رها شدند. و حالا آقای کرزی برنامه‌ای ریخته است تا همه زندانیان طالبان را از زندان رها کند. چیزی که آقای صالح نمی‌خواست اما آقای کرزی خشمگین بود که برادران ناراضی مان را نباید زندانی کنیم. پروسه ای که قرار است طالبان در بدنه دولت گماشته شود گام‌های نخستین از طرف دولت کرزی برداشته شد. گفته می‌شود که این حتی خواست آمریکا بوده است. چون آمریکا، روزی باید از آن کشور بیرون شود و برای آماده‌سازی آن روز، از همین اکنون باید اقدام کنند. چون الان، همه غربی‌ها باور کردند که طالبان را نمی‌شود نادیده گرفت. طالبانی که از افغانستانند و برای قدرت می‌جنگند و حداقل این را هم درک کردند که طالبان تهدیدی برای امنیت کشورهای غربی نیست. حالا، با کنار رفتن آقای صالح، هیچ مانعی برای آقای کرزی باقی نمانده است. اما کرزی دارد نه تنها یک حامی بزرگ را از دست می‌دهد بلکه برای خودش حریف می‌سازد تا برای تضعیف و حتی نابودی‌اش پیش برود.

یک نکته را نباید فراموش کرد که بعد از احمدشاه مسعود، تاجیک‌ها با بحران رهبری سیاسی مواجه شد. هرچند چهره‌های مانند برهان الدین ربانی، احمد ضیا مسعود، یونس قانونی و عبدالله عبدالله همیشه در انظار عمومی قرار داشتند اما دولت کرزی و حامیان او از آنها استفاده کردند و یا هم رهبران قومی تاجیک، نتوانستند به دلیل عدم هماهنگی با هم کنار بیایند و بتوانند بحران بوجود آمده را پایان دهند. به همین خاطر بود که از آن میان آقای عبدالله عبدالله نیمه پشتون و نیمه تاجیک پا پیش نهاد. این زمانی که بود که پروسه تصفیه قوم تاجیک از بدنه دولت آقای کرزی فراتر از انتظار رهبران تاجیک بود و در این حالی بود که از آقای عبدالله انتظار می‌رفت در این دوره خاموش ننشیند. اما متاسفانه مردم تاجیک و خصوصا پنجشیری‌ها با سکوت عبدالله روبرو شد. و این مایه یأس و کم‌تمایلی سران تاجیک را نسبت به عبدالله دو چندان کرد. از طرف دیگر، کرزی، برنامه تصفیه وزیران و معاونین قوم تاجیک را با شیوه‌ای آغاز کرد که تاجیک‌ها غافلگیر شدند. کرزی، کوشید چهرهای نوی را وارد بدنه دولت سازد و کارمندان اسبق را در پست‌های دیگر بصورت مقطعی بگمارد. چیزی که بعدها بنام "اصلاحات اداری" نام گذاری شد. کرزی، همیشه از دوستانش علیه حریفانش استفاده کرد. مثلا در وزارت خارجه افغانستان، کرزی از آقای سپنتا، یکی از دوستان خوب و مورد اعتمادش دست به اصلاحات زد که متاسفانه وقتی خواست کارمندان سابق وزارت خارجه را تغییر، تبدیل و حتی بعضی از آنان را اخراج کنند، تاجیک‌ها به خود آمدند و به آقای سپنتا صریحا هشدار دادند که در صورت اخراج کارمندان تاجیک، علیه او اقدام خواهند کرد.

آقای عبدالله عبدالله کوشید خودش را در میان پنجشیری‌ها و در عموم در میان تاجیک‌ها، یک چهره تاجیک‌خواه جا بزند اما آن نیمه دیگر او همیشه او را از این کار بازداشت. نیمه دیگر او ثابت کرد که نمی تواند رهبری برای مردم محروم پنجشیر و در کل تاجیک شود. آقای عبدالله خلاقیت حرفه‌ای ندارد بلکه خیلی از جبه‌گیری‌هایش بیشتر عکس‌العملی بوده است. مثلا برنامه‌ای را که او در زمان انتخابات ریاست جمهوری‌اش ارائه کرد، چیزی نداشت جز عکس‌العمل در برابر دولت کرزی. و حالا جبهه‌گیری او و کرزی در مقابل طالبان هم یکی است. او نمی‌گوید نمی‌خواهم با طالبان بجنگیم و آنها را از پا در بیاریم. او می‌گوید باید از در مصالحه وارد شد. چیزی که آقای صالح با آن کاملا مخالف است. آقای صالح، صریحا اعلام کرد که به دلیل بی‌اعتمادی، ناشفافیت سیاست‌های دولت و تمایل بیش از حد در برابر طالبان از کارش کناره‌گیری می‌کند. اما آقای عبدالله مشکلات قومی، زبانی و سمتی را انکار می‌کند و کوشش می‌کند از خودش یک چهره‌ متعادل در میان پشتون و تاجیک ارائه کند. مثلا، در سفرهای خارجی‌اش، بارها اعلام کرده است که افغانستان هیچ مشکل مذهبی، نژادی، سمتی و زبانی ندارد. او هنوز نتوانسته است به خواست‌های اقلیت تاجیک پاسخ بگوید. به همین خاطر، رهبران و بزرگان قوم تاجیک اعتماد شان را نسبت به چهره دوگانه عبدالله از دست دادند و تدریجا حامیان آقای عبدالله در میان پنجشیری‌ها و تاجیک‌ها در کل کاهش فاحش یافته است. اما با کنار رفتن آقای صالح از دولت و ورود او در زد و بندهای سیاسی، احتمال می‌رود جامعه تاجیک، از بحران رهبری خلاصی یابد.

اما آقای صالح، می‌تواند جایی احمدشاه مسعود را پر کند. خلاء بزرگی که بعد از رفتن او در میان سران تاجیک‌ بوجود آمد. آقای صالح، می‌تواند رهبر توانمند باقی بماند. تمایز که او با مسعود دارد این است که آقای صالح، علاوه بر اینکه تحصیل‌کرده است و درک خوب از وضعیت گذشته و فعلی کشور دارد، او متحدان مهم و بزرگی در غرب دارد. این چیزی است که آقای احمدشاه مسعود نداشت و تا قبل از مرگش حتی کسی در غرب نامش را نشنیده بود. آقای صالح، ثابت کرده است که می‌تواند مدیر خردمند و کارآ و مسئول ظاهر شود. این چیزی است که غربی‌ها بارها در مطبوعات از شایستگی و درایت او ستوده است. درایت و هوشمندی او را در یکی از مصاحبه‌های کم‌نظیر او را با لیس دوست، خبرنگار بی‌بی‌سی می‌توانید درک کنید.

علاوه بر حرفه‌ای بودن و با سواد بودن، آقای صالح با خیلی از رهبران دیگر فرق دارد. او در طی چند سال گذشته، با اینکه می‌توانست برای خودش ساختمان‌ها بسازد و پول هنگفتی به جیب بزنند اما این کار را نکرد. خیلی از همقطاران او به این کارها دست زدند اما او در برابر ملت و مردمش مسئول و جوابگو باقی ماند. در حادثه هشت ثور سال 2008، وقتی مجلس او را برای استیضاح فراخواند، آقای صالح، گفت که یک ماه پیش به آقای کرزی هشدار داده بود که طالبان جشن 8ثور را مختل می‌کنند اما رئیس جمهور حرف او را بی‌اهمیت و نادیده گرفته بود. امروز، افغانستان به یک چنین مدیر جدی و مسئول در برابر ملت نیاز دارد. آقای امرالله صالح، بدون شک، یک رهبر مسئول و با درایت ظاهر خواهد شد و ما باید او را در این راه حمایت کنیم.

Read more...

با سیاستمداران نااهل چه باید کرد؟

July 03، 2010

امروز مقاله عزیز رویش را در مورد اینکه چرا کاندید وزیران هزاره رای نیاوردند در جمهوری سکوت خواندم، فکر می‌کنم آن چیزی ها را که نیاز به گفتن دارد آقای رویش نوشته است. آقای رویش، از جنبه‌های مختلف روی این قضیه پرداخته و خصوصا رویکردهای گوناگون نسبت به رای نیاوردن دو نامزدوزیر هزاره را بررسی کرده است. اما با تصریح و تائید بر آن و پاسخ به این سوال که آیا جامعه هزاره توانسته است سیاستمدارانی را که بتوانند از جامعه خویش نمایندگی بکنند و بتوانند بصورت فردی در سطح ملی بدرخشند پروردند و بعد توانسته‌اند به سطوح بالاتر بروند؟

حقیقتا، جواب این سوال بصورت کلی نه است. هشت سال گذشت و جامعه هزاره هنوز نتوانسته است از لاک خود بیرون بخزد و افراد واجد شرایط روز را به جامعه عرضه کنند. اول اینکه هزاره‌ها فاقد سیاستمدار است. وقتی سیاستمدار می‌گویم، منظور ما یک وزیر، یک وکیل و یک رهبر نیست. سیاستمدار یعنی که توانایی راهبردی سیاسی‌اش بتواند دولت و اپوزیسیون را تحت تاثیر قرار بدهد. بتواند جامعه را به سمتی بکشاند. حالا، چون چنین سیاستمدارانی وجود ندارد، هر آدمی که در پست یک ریاست تکیه زد، ما او را سیاستمدار می‌نانیم.
سیاستمداران هزاره، از این امر مستثنی نیست. سیاستمداران هزاره‌، هرگز نتوانسته اند خود شان را اهلی سازند بیشتر ناشی و وحشی ماندند. وحشی به این مضمون که نتوانسته خود شان را با اصول و معیارهای سیاست روز که در سیستم حکومتی افغانستان رایج است برابر کنند. وحشی به این مفهوم که برخوردهای اداری و کادری آنان همیشه ناشیانه بوده‌اند. آنان حتی نخواستند و یا نتوانستند از وزارت‌خانه بیرون رفته و به ولایات افغانستان سفر کنند و با مردم غیرهزاره تماس برقرار کنند. سیاستمداری که بصورت فردی و به گفته رویش خانواده گی در پست وزارت تکیه میزند، نبودنش بهتر است.

حالا، اپوزیسیونی تشکیل شده است که از جامعه هزاره فقط ساداتند که نمایندگی می‌کند. سیاستمداران هزاره‌ها در این وسط نه حامی خوب برای کرزی باقی ماندند و نه هم برای بهبودی وضعیت سیاسی شان چاره جویی کرده اند. حالا، دو کاندیدوزیر رای نیاوردند در سرک‌ها میریزند و به کرزی اخطار می‌دهند. همه می‌دانیم که این همه اخطار و اعتراض‌های پوچ و بی‌معنی جایی را نخواهد گرفت. مردمی که نتوانسته است در طول هشت و نه سال گذشته جایگاه سیاسی اش را تثبیت کند، مردمی که زور دو کوچی را ندارند، معلوم است که اخطارش هم مهم نیست. کرزی، این را خوب می‌داند و حالا درک کرده است که آن هزاره‌های که در سال 2006 تهدید کرد که اگر سرک برچی پخته کاری نشود، همه دست به اعتراض می‌زنند و تا یک ماه روی سرک‌ها می‌خوابند، از آن هزاره‌ها چیزی باقی نمانده است.

گیریم که کرزی،15 تا وزارت خانه را به هزاره‌ها داد، آیا هزاره‌ها استعداد، توان و ظرفیت اداره آن را دارد؟ و بعد چه؟ و تا حال، با گرفتن پنج پست وزارت خانه هزاره‌ها چه کرده است؟ تمام این آدم‌های که به وزارت‌ خانه‌ها معرفی شدند خود شان را گم کردند، به گفته رویش، پست وزارت خانه را نه یک پدیده سیاسی اجتماعی بلکه آنرا شخصی و خانواده‌گی یافتند. چرا؟ چون از آدرس مشخص معرفی شدند و شاید حسی که آنان داشتند این بوده که اگر فلانی نمی‌بود و معرفی‌اش نمی‌کرد وزارت خانه کجا و کار کجا. با همین فرضیه پیش پا افتاده، آنان نه سیاست بازی را یاد گرفتند و نه هم کوشش کردند یاد بگیرند و در تعاملات پشت پرده سیاسی وارد شوند. آنان حتی نتوانستند با وزیران دیگر رابطه خوبی ایجاد کنند. حتی آنان از خویش بیگانه ماندند.

بنابراین، امروز جامعه باید توان این همه نکبتی و نااهلی سیاستمدارانش را بپردازد. با مسئله رای نیاوردن دو کاندید وزیر هزاره، باید بصورت حرفه‌ای برخورد کرد. شاید مسایل چون نژاد، زبان، مذهب و از این قبیل امراضی که دامنگیر همه اقوام افغانستان است وجود داشته باشد. اما رای نیاوردن حتی برای ده‌همین بار چیزی غیرقابل باور نیست. این پدیده را باید یک امر طبیعی بدانیم و انحراف اذهان عمومی را نسبت به اینکه هزاره‌ها مظلومند و مورد تبعیض قرار گرفته‌اند خیلی جاهلانه است. هزاره‌ها باید شکست‌های بدتری را انتظار بکشند. ولی این شکست به نفع سیاستمداران هزاره‌ است تا در آینده منسجمتر عمل کنند. در این قضیه نه پشتون‌ها مقصر است و نه هم تاجیک‌ها و ازبیک‌ها. این یک حرکت سیاسی و حرفه‌ای است باید بصورت حرفه‌ای پاسخ داده شود. مظلوم نمایی و به سرک‌ها ریختن مایه شرم است برای این جامعه نوپا.

Read more...

کليه حقوق اين سايت متعلق به نسیم فکرت است.هرگونه اقتباس يا برداشتي بدون ذکر ماخذ مجاز نيست .