چالش‌های رسانه‌ها یا آزادی بیان در افغانستان

May 30، 2010

اگر می‌خواهید از ته و توی چالش‌های رسانه‌ها آگاهی یابید، پیشنهاد می‌کنم؛ سلسله‌ای از برنامه "رکن چهارم" در بی‌بی‌سی فارسی بخش افغانستان را حتما دنبال کنید. کار ایوب آروین ستایش‌برانگیز است اما متاسفانه در برنامه اخیرش مشکلاتی وارد است. یکی از آنها، عنوان کلی برنامه است. بهتر بود به جایی آن می‌نوشت: چالش‌های رسانه‌ها در افغانستان.

عبارت " آزادی بیان " تعریف جامع دارد که شامل حال همه شهروندان شده و تنها به رسانه‌ها محدود نمی‌شود. بطور مثال، یک کراچی‌وان کابلی، حق دارد صدایش را به نشانه اعتراض از بی‌توجهی دولت و یا عناصر دیگر بلند کند. همانطور که به او حق رای داده شده است، حق حرف گفتن هم داده شده است. گفتم: "داده شده است" به این منظور که هنوز حق حرف گفتن و رای دادن در سرزمین ما دادنی است تا دارا بودن طبیعی آن. وقتی هر شخص حق دارد رای دهد، حق دارد اعتراض هم بکند. اعتراض به بی‌عدالتی و بی‌نظمی بدون تهدید و ارعاب، آزادی بیان است. آزادی بیانی که حاکمان اگر تلاشی برای بهبودی آن نمی‌کند حداقل محدود نکند.

همانطور که قبلا ذکر شد، آزادی بیان تنها به رسانه‌ها محدود نمی‌شود. اما متاسفانه، در سرزمین ما، تنها رسانه‌ها پرچمدار آزادی بیان بوده‌اند. یعنی این حق طبیعی، برای خیلی‌های دیگر نامأنوس و بی‌گانه بوده است. بدین صورت، تنها رسانه‌ها بوده که از آزادی بیان دفاع و به خاطر آن مبارزه کردند تا آن حد که حالا، آزادی بیان، تعریف آن بیرون از قلمرو مطبوعات غیرعادی بنظر می‌رسد.

اما چرا چالش‌های رسانه‌ها در افغانستان به جایی چالش‌های آزادی بیان در افغانستان؟ در چنین حالت، بد نیست به کمک استدلال منطقی به موضوع وارد شویم. یعنی استدلال قیاسی از کل به جزء. بطور مثال: می‌نویسیم: آزادی بیان. بعد از آزادی بیان، الف خوابیده می‌گذاریم، تا با کمک الف مایل، تعریف آزادی بیان را محدودتر کنیم به این شکل:
آزادی بیان/رسانه‌ها/دولتی/شخصی/ملی/محلی/تلویزین/رادیو/روزنامه/شب‌نامه/بولتن‌های خبری/جارچی

ویژه‌گی این کار در این است که شما به هراندازه‌ای که به اخص موضوع نزدیک می‌شوید به همان اندازه دست تان باز می‌شود. شما به همان اندازه می‌توانید نقد و نظر تان را متمرکز کنید. مثلا به جایی انکه بنویسید: آزادی بیان در افغانستان وجود ندارد می‌نویسید: روزنامه‌نگاران افغان با محدودیت‌های که آزادی بیان را به مخاطره می‌اندازد دست و پنجه نرم می‌کنند. و یا مثلا، روزنامه‌های مستقل نسبت به روزنامه‌های دولتی با محدودیت‌های بیشتری روبروست. طرح این موضوع و کاوش در باره آن محدودیت‌ها، باعث می‌شود که نه تنها دولت و نظام حرف شما را دقیق بفهمد بلکه توده از مردم نیز منظور شما را درک کند. قرار نیست که شنونده شما فقط اصحاب رسانه و یا گوش ناشنوای مقامات دولتی باشد. قرار نیست شما خود را در مقامی قرار بدهید که فکر می‌کنید، حرف شما را همه خواهند فهمید. قرار نیست بر دشواری و پیچیده‌گی موضوع چیزی بیافزایید بلکه قرار است هرچه ساده‌تر و واضح‌ترش کنید. مقامات دولتی، به هر شکلی، کار خود را بر اعمال محدودیت‌ها بر رسانه‌ها ادامه خواهد داد. اما منحیث یک روزنامه‌نگار باید به این نکته توجه کنیم که پشتیبان مهم رسانه‌ها مردم است نه دولت. مردم است که نیاز به آگاهی رسانی از آنچه دولت انجام می‌دهد می‌باشد نه دولت‌ که اگر دلش بخواهد حتی حاضر است رسانه‌ها را تعطیل کند.

پس، یکی از نکته‌های اساسی این است که ما بتوانیم انتقادها و نظرهای مان را به گوش مقامات دولتی برسانیم. طوری که آنها متوجه اشتباهاتش بشوند. حالا این سلسله از برنامه‌های تحت نام "رکن چهارم" بدون چنین قیدی است. از هر دری سخن گفته می‌شود و در هر برنامه موضوعات پراکنده است. حالا، شما خود را، به جایی سید مخدوم رهین در وزارت اطلاعات و فرهنگ و و حنیف اتمر در وزارت داخله قرار بدهید، به همین برنامه که حاوی نکته‌های بسیار مهم و ظریفی است گوش بسپارید، می‌خواهید چه چیزی را یادداشت گرفته و آنرا در جلسات کابینه مطرح کنید؟

یکی از نکته‌های اساسی دیگر برای یک روزنامه‌نگار این است که گاهی وقت از کرسی خبرنگاری‌اش فراتر رفته و موضوع را از زاویه دیگر بررسی کند. مثلا، وقتی صدیق الله توحیدی می‌گوید که خودسانسوری به یک بیماری مزمن برای خبرنگاران تبدیل شده است باید این موضوع بیشتر شکافته شود. از کنار آن به بی‌توجهی گذشتن مانند عنوان کلی و کلیشه‌ای این برنامه است. روزنامه‌نگار باید متوجه این ظرافت‌ها باشد، چون وقتی به ته موضوع وارد شده و به این نکته دست یافته است که خودسانسوریی که خیلی‌ها باور دارند یک امر عادی است بیشتر یک بیماری مزمنی است که روح خبرنگاران را می‌آزارد. اینجاست که برای روزنامه‌نگار، روزنه‌ای برای تحقیق و بررسی دلیل و علل آن باز شده است. یک خبرنگار زیرک باید از اینجا شروع کند. باید به این نکته پافشاری کند که این بیماری را چگونه می‌توان مداوا کرد. این ویرویس از کجا سرایت کرده است.

پس مهم است که ما همیشه متوجه این نکته‌ها باشیم تا بتوانیم وظایف مان را خوبتر و جدی‌تر انجام بدهیم. نوشتن و خبر تهیه کردن با موضوعات کلی و گنگ علاقه را از شنونده و خواننده می‌ستاند. عناوین درشت و کلی اندیشی نه تنها راه چاه را برای حل آن نمی‌گشاید بلکه آنرا غبارآلود می‌کند. در این برنامه بیشتر به یک جانب قضیه پرداخته شده است. بعضی از آن اشخاص حرف جدید و خاصی نگفته‌اند تنها به یک سری مشکلات‌های که بسیار هم عادی است اشاره کرده‌اند. بهتر بود که اشخاص مصاحبه‌شونده از طیف‌های وسیعتری می‌بود. خصوصا، کسانی که بطور مستقیم و غیرمستقیم قربانی این محدودیت‌ها بودند و چالش رسانه‌ای برای آنها معنی می‌دهد. بعضی از آنها به دلایل مشکلاتی حتی مجبور به ترک وطن شان شده‌اند.

اگر این برنامه به همین شیوه ادامه بیابد که بد هم نیست اما اگر تغییراتی را در این برنامه وارد شود این برنامه خیلی بهتر از حال خواهد شد. مثلا، خیلی از شاعران هستند که از محدودیت‌های بی‌شماری رنج می‌برند. خیلی از نویسنده‌های آزاد هستند که حتی تاهنوز صدای شان شنیده نشده است. وقتی حرف از آزادی بیان در رسانه‌ها به میان است باید آن عده از کسانی که قلم در دست دارند صدای شان شنیده شود به علاوه آنانی که شنونده و خواننده‌اند. منظورم با همین عنوان کلی است که تا حال از زاویه‌های مختلف و بطور پراکنده به آن پرداخته شده است.

Read more...

چرا "نمی‌فهمیم" و "نمی‌خواهیم بفهمیم؟"

May 25، 2010

چرا "نمی‌فهمیم" و "نمی‌خواهیم بفهمیم،" هر دو مقوله‌‌های از هم جداست اما سرشت کلیِ هر دو یکی است. مقوله "چرا نمی‌فهمیم" شاید برای اینکه موضوع تا آن حد پیچیده و تو در تو باشد که برای فرد شنونده و یا متاثیرشده حتی درک ابتدایی از حادثه دشوار باشد. شاید هم اطلاعاتش حکم افواهی داشته باشد. شاید گذر ذهنش پرورده این کوتاهی باشد که فقط امروز را به خاطر آرد و عجز برقراری ارتباط با گذشته حوادث داشته باشد. شاید ذهن آن فرد گرفتار کلیشه و روزمره‌گی شده باشد. شاید هم زاویه تنگ نگاهش به مسایل، درک آن را برش محدود کرده باشد. و سرانجام، مهمتر از همه، تپش احساسات در شخص است که راه تعقل و تفهیم را مسدود می‌کند. برای شخص احساساتی فقط توده‌ای از احساسات بنام اخلاق، حقوق بشر، آزادی انسان و چیزهای از این قبیل باقی می‌ماند و او با همین ابزار می‌خواهد به مبارزه‌اش ادامه دهد.

اما مقوله "نمی‌خواهیم بفهمیم،" نفی بر ماهیت ایستاده‌گی و آماده‌گی برای پذیرش و پرسش اصل قضیه است. در نمی‌خواهیم بفهمیم، نه پرسشی در کار است و نه هم دلیلی. ممکن است شخص به دلایل گوناگون از جمله عدم علاقه‌مندی نخواهد چیزی در مورد بداند. شاید بگوید این حادثه "بهسود" به من چه مربوط است؟ مگر سرم مار گزیده که یک لحظه‌ام را به خاطر بهسود مکدر کنم و الخ. شاید هم فرسنگ‌ها دوری و بی‌علاقگی از منطقه، شخص را به چنین ندانستن کاری سوق دهد. سر دادن شعار کار ساده‌ای است اما دانستن درد و ملهم شدن برای رهای از آن درد، کاری است دشوار. نمی‌خواهیم بفهمیم را حتی می‌توانیم از زاویه دیگر ببینیم:
شخص ملتهب از احساسات، محال است تمرکزی فکری و ذهنی برای دانستن قضیه داشته باشد. شخص ملتهب از احساسات و درد، تنها منقلب معلول است و چنین وضعیتی است که درک علت و انالیز آن را برای فرد، امکان ناپذیر می‌سازد. و سرانجام، دلیل فرد ملتهب از احساسات، شاید دلایل ساده‌انگاری سیاسی و اطلاعاتی ایکه فقط بر سر زبانها افتاده است- باشد و نه کمتر از آن.

این دو نکته را فقط خواستم به طور خلاصه و واکنش به پرسش‌ها و سوءتفاهم‌های بعضی دوستان و بیشتر برای آگاهی در مورد چهار پست قبلی‌ام در مورد قضیهء "بهسود" بنویسم که متاسفانه بعضی دوستان چیزی کاملا متفاوت از آنها برداشت کردند. قصد من نگاه کاملا متفاوت به قضیه بهسود بود. نگاهی که من کوشش کرده بودم تا حدی از گذرگاه اخلاق و فلسفه، حقوق بشر و دیگر فضایل و ارزش‌های انسانی به آن وارد نشوم. اما متاسفانه، دوستان، با کمال تعجب، درک دیگر داشتند. و سرانجام، شاید این قصور من باشد که آنچه را که می‌خواستم بیان کنم نتوانستم.

Read more...

لوح دیگر برای ثبت تاریخ

May 23، 2010

در سه پست‌های پیشین (کوچی‌ها و جنگ برای بقا، پا بر گور خود کوبیدن و دیگردیسی وضعیت سیاسی هزاره‌ها) من عمدا و عمدتا خواستم قضیه بهسود و کوچی‌ها را از زاویه دیگر یعنی بیشتر از دید ریالیستی مطرح کنم. زاویه‌ای که تا حدی راه تعقل و تصمیم در آن باز است. شاید اگر رشته‌ام علوم سیاسی نبودی و فلسفه خوانده بودم، ممکن بود از در فلسفه و اخلاق به این قضیه نگاه می‌کردم و فرق با دیگران نداشتم. آنطور که خیلی از دوستان در این باره قبلا مطرح کردند.

نوشته‌های آنان خوب و آموزنده است. آموزنده به این خاطر که آدم می‌تواند شدت خشم و غضب نویسنده را در آنها بیابد. شدت خشم و غضبی که باعث می‌شود تو هم در جمع آنان بپیوندی و دو سه تا فحش سرهم کنی. آموزنده بدین منظور که سلاح عقل در دست اخلاق و فلسفه سقوط می‌کند. آموزنده بدین خاطر که متاسفانه اخلاق و فلسفه، در چنین موارد راهِ جز سفسطه، دلیل، خشم، دشنام و نفرت چیزی در پی ندارد. فلسفه و اخلاق تا همان حد که انسان را به بالاترین درجه از فضایل و کمالات انسانی بالا می‌برد، در مقابل، تا همان اندازه به قعر فروتنی و بی‌عرضه‌گی در برابر شعور عقلانی و منطقی سقوط می‌کند. ماهیت فلسفه و اخلاق، خیالبافی در ماورای تن آدمی ایکه نیاز به نان و آب دارد و نیاز به زنده ماندن دارد هست - نه نجات آن.

بدین منظور من با خیلی از آن نظرها که با کم‌عمقی شگرف و تا حدی ساده‌لوحانه در آنها برخوردم، به شدت مخالفم. ساده‌لوحی که از خودکم‌تربینی و بینگانه‌هراسی ناشی می‌شود، جز تخریب و برانگیختن احساسات توده چیزی دیگر حاصل ندارد. چون انگیزه راهبردی در آنها وجود ندارد تا باعث شود عده‌ای برای تصمیم‌گیری گام بردارند. به همین خاطر من گفتم، وحشی خطاب کردن کوچی‌ها کار عاقلانه نیست و حتی اخلاقانه نیست.

دوره‌‌های سیاه مانند دوره عبدالرحمن خان، تنها یک رشته از خطوط درشت و ناهمواری است که در ذهن هریکی مان می‌خلد. نمی‌توانیم این را فراموش کنیم اما فراموش نکردن آن نه به این خاطر که دست به انتقام بزنیم. هر روز، تاریخ صفحه‌ای دیگر می‌گشاید و انرژی تازه از ما می‌خواهد. ما باید این لوح‌ سیاه تاریخ را سرمشق قرار بدهیم نه اینکه بر او چیزی بیافزایم. برگشتن به آن دوره سیاه و مقایسه امروزی مان را با آن روزها، چشم‌پوشی از حقایق امروزی است که دامنگیر همه ماست. دیگر انرژی و توان آن را هم نداریم که به گذشته برگردیم. گذشته‌های مان هم کاری نکردند که امروز مایه مباهات مان باشد. اگر آنان غیرت می‌داشت ما امروز به این وضعیت نمی‌رسیدیم. بگذارید به گذشته برنگردیم. امروز بیایید از اینجا آغاز کنیم. مهم این است که ما لوح دیگر برای ثبت تاریخ مان بیاغازیم نه احیای گذشته آن.

Read more...

دگردیسی وضعیت سیاسی هزاره‌ها

May 22، 2010

خواستم این بحث را به صفحه اصلی بیاورم تا دیگران هم سهم بگیرند.

هاتف عزیز،
تشکر از گوشزد تان نسبت به استفاده از کلمه "مظلوم‌نما." اگر متوجه باشید من چندبار از "مظلوم‌نمایی" استفاده کردم نه مظلوم‌نما. استفاده واژه "مظلوم‌نمایی" عمدی بوده و من نخواستم از "مظلوم‌نما" که صفت است به کار ببرم. چه اینکه مظلوم‌نما منحیث صفت، خصلتی است که توسط کننده کار، به کررات به دست می‌آید اما با اندک تفاوت با مظلوم‌نمایی که ممکن است برای هدف خاصی یک بار و یا ده بار تجربه شود. گاها، مظلوم‌نمایی، من‌حیث اسم را می‌توانیم برای یک گروه حاکم به کار ببریم اما نمی‌توانیم مظلوم‌نما بنام‌شان. ضرور نیست که فقط مظلوم‌نماها مظلوم‌نمایی کنند.

درست است که هزاره‌ها مظلوم بودند اما دیگر مظلوم نیستند. ما در استفاده از واژه‌ها باید دقت کنیم همانطور که می‌خواهیم به خود انرژی بدهیم که دیگر ایستاده‌گی می‌کنیم، در برابر ظالم می‌ایستیم و اعتراض می‌کنم. امروز هزاره‌ها مظلوم نیستند، هزاره‌ها به یک مرحله‌ای از دیگردیسی رسیده‌اند که می‌توانند به دیگران زور بگویند، اخطار 24 ساعته‌بدهند و می‌توانند برای احقاق حقوق شان بجنگند. به این منظور، من عمدا، برای اینکه به توانایی هزاره‌ها را باور داشته‌ باشیم از واژه مظلوم‌نمایی استفاده کردم.

چرا که نه، برای روایت تاریخ، مظلوم بد نیست اما ما نباید امروز را با ده قرن پیش مقایسه کنیم. امروز مان را با امروزی‌های مان باید مقایسه کنیم. باید به دیگران نگاه کنیم و ببنیم در کجا قرار داریم و چرا نباید پیش بریم. ما برای اینکه به قدرت مان باور داشته باشیم، باید روایت را تغییر بدهیم. قرن‌های قرن به گوش این مردم صدای مظلومیت امام حسین تکرار شده است. اشتباهی که از گلوی هر شکست‌خورده بیرون می‌آید و این نباید سرمشق مبارزه طبقه قربانی‌شده‌ای مثل هزاره‌ها قرار گیرد. باید زور گفت و خیره سری کرد ورنه تو مظلوم باش مثل امام حسین تا کوچی‌ها بر تو بتازند و تکه پاره‌ات کنند.

در چنین مواردی است که من همیشه به طبیعت ناب انسانی انسان‌ها پناه می‌برم: مبارزه برای زنده ماندن. در چنین کارزار باید اخلاق و دیگر فضایل انسانی را کنار گذاشت. باید همان انسانی بود که برای بودنش مبارزه می‌کند. رسوایی ستمگر بعد از یک قرن، نوشداروی بعد از مرگ سهراب است. کاتب وظیفه‌اش را خوب انجام داد اما فقط درد را روایت کرد، او نگفت: چگونه از این درد خلاصی یابیم. او وظیفه‌اش را به ما محول کرد. امروز وظیفه ماست تا تصمیم بگیریم و این چرخش مهم تاریخی را پشتیبان باشیم.

Read more...

پا بر گور خود کوبیدن

May 21، 2010

هاتف نوشته است:

"با این حساب , وحشی هایی به نام کوچی که ستم می کنند و قربانیانی که در مزارع سوخته و خانه های ویران شده ی خود به گلوله بسته می شوند یکی اند. این قدر هست که اولی زور دارد. برای رفع ستم هم مقاومت لازم است , هم اعتراض اخلاقی , هم جست و جوی شیوه های سیاسی , هم عذر و زاری و هم تهدید و تخویف. این ها با هم کار می کنند. از ین ساده سازی هایی که تو می کنی چیزی بیرون نمی آید. شادکام باشی."
من پاراگراف بالا را کوتاه‌ کردم و فقط کلمات کلیدی‌ را آوردم. این کلمات خود گویای داستان مظلوم‌نمایی است: "وحشی، کوچی، قربانی، ستم، اخلاق، عذر، تهدید و تخویف."

من با کاربرد چنین کلمات راضی نیستم و کوچی‌ها را هم سزاوار آن نمی‌بینم. کوچی‌ها انسانند، انسان‌های عادی‌اند مثل من و تو اما فرق من و تو با کوچی‌ها این است که آنها می‌خواهند طعم زندگی را بچشند. می‌خواهند زنده بمانند، لذت ببرند، نمی‌خواهند از گرسنگی بمیرند آنطور که مرگ و میر ناشی از گرسنگی در هزاره‌جات شایع است. کوچی‌ها اعمال شان طبیعی است، این دیگرانند که خلاف طبیعت بشر عمل می‌کنند و دست به اخلاق و عذر می‌برند. عذر و اخلاق نامفهوم‌ترین کلماتی هستند که ما بخواهیم آنرا در این وضعیت استفاده کنیم. عذر و اخلاق آنقدر زشت و ناپسندند که تنها مذهبیون بی‌پناه می‌توانند به آن پناه ببرند. پناه بردن به عذر و اخلاق تعرض بر عقلانیت و وجدان حقیقی انسانی است که جز بربادی طبقه محکوم چیزی به دنبال ندارد. عذر و اخلاق ناپسندترین شیوه برخورد با نابرابری و بی‌عدالتی خشونت است که با تیوری هابز و داروین مغایرت دارد، جز می‌توان با فلسفه گاندی "بی‌خشونتی" که دیگر کاربردی ندارد آنرا مقایسه کرد. همان گاندی هم اگر امروز زنده بودی، از "بی‌خشونتی" جانش به لب رسیده بود.

مشکل اینجاست که بعضی‌ها با بینش فلسفی، اخلاقی و عذر به این قضیه نگاه می‌کنند. اگر این وضعیت را ترسیم کنیم مانند این می‌ماند که: یک کوچی برچه‌اش را بر گلوی یک شهروند بی‌گناه هزاره‌ گذاشته و می‌خواهد سرش را از تنش جدا کند، شما بر بالین سرش ایستاده‌اید و به کوچی درس اخلاق می‌دهید و عذر می‌کنید که از گردن زدن دست بردارد.

عذر و اخلاق، یکی از صفات برتر انسانی است. صفاتی را که من و تو در کوچی‌ها نمی‌بینیم. صفاتی را که به کار بردن آن جز ساده‌لوحی چیزی دیگر همراه ندارد. وقتی شما در وضعیت بسر می‌برید که مردن و زیستن در آن مطرح است، خیلی ساده‌لوحانه است که دست به دامن اخلاق و عذر ببریم. این کار سالهاست ادامه دارد و کسی به داد کسی نمی‌رسد. جز من و تو که از خاطرش یا به فلسفه پناه ببریم و یا از درد، روح مان را شکنجه کرده به خلسه مرگ فرو برویم.

بد نیست به گذشته نگاه کنیم. دو سال پیش وقتی مردم در غرب کابل تجمع کردند و می‌خواستند راهپیمایی‌شان را به مرکز شهر ببرند، دولت کرزی به آقای محقق هشدار داده بود که اگر معترضین یک قدم پای شان را از چوک ده‌مزنگ پیشتر بمانند رگبار خواهند شد. به نیروهای آیساف هم گفته بود که هزاره‌ها به بهانه قضیه بهسود، می‌خواهند به نفع دشمنان ملت شهر را ناآرام کنند. آنروز در عقب نیروهای اردوی ملی، نیروهای آیساف هم در حال آماده‌باش بودند تا از آن چیزی که دولت کرزی به آنان گفته بود جلوگیری کنند.

مشکل ما هزاره‌ها این است که گمراهانه در هر دهل پا می‌زنیم. اما هرگز درک نمی‌کنیم که پا بر گور خود می‌کوبیم. یک نگاهی به 9 سال گذشته بیاندازید، ببینید چه وضعیت نابسامانی داشته‌ایم.

Read more...

کوچی‌ها و جنگ برای بقا

May 20، 2010

دیروز مردم غرب کابل و نمایندگان آنان در پارلمان دست به اعتراض عمومی زدند و خواهان دادرسی 24 ساعته شدند. نفس این خبر، مهم‌ترین حادثه است. حادثه‌ای برای دولت و برای مردمی که به کرزی رای دادند و او را بر کرسی فاسد قوام بخشید. اعتراض مردم غرب کابل و هشدار نمایندگان هزاره‌ها به جز از چند تا وبلاگ و سایت فارسی بی‌بی‌سی در هیچ خبرگزاری دیگری انعکاس نیافته است. اگر دو نفر از نماینده‌گان کوچی‌ها مجلس را ترک کرده و یک هفته تحصن می‌کردند، ممکن بود حالا ملل متحد برای حل قضیه دخالت کرده بود. اما همه شاهد هستیم که با گذشت چندین روز جنگ متوالی و تلفات جانی هنوز این خبر در رسانه‌های خارجی که بازیگران اصلی در قضیه سیاسی افغانستانند درز نکرده است.

بیایید با یک نگاه غیرعادی به قضیه بهسود برخورد کنیم.
کوچی هیچ گناهی نکرده است. آنها خیلی هم حقیقت‌جو و خیلی‌هم آدم‌های دنیاباور هستند. به عقیده و باور آنان باید احترام گذاشت. آنان برای بقا و زنده ماندن رمه‌های شان باید به چراگاه‌ها پناه ببرند. آنان می‌خواهند از رمه‌های شان شیر بدوشند و از زندگی لذت ببرند. گناه آنان چیست؟ یکی در آن میان هست بگوید اشتباه این بی‌چاره‌ها چیست که برای زنده ماندن خود و رمه‌های شان، فرسنگ‌ها راه را می‌پیمایند تا به چراگاه‌ها برسند و آماده‌ای هر برخورد با موانع هستند؟

من نمی‌خواهم به تیوری خشونت پناه ببرم اما می‌خواهم برای اشاره هم که شده گفته‌ء مهمی را از توماس هابز اینجا بیاورم: "جنگ همه علیه همه."
هابز به طبیعت بشر اشاره می‌کند و می‌گوید طبیعت کریه بشر این است که برای بقایش و برای غالب‌آمدن بر هم‌نوعش، تا دم مرگ بجنگد. این گفته مهر تائیدی بر گفته داروین می‌زند: "جنگ برای بقا."

حقیقت و طبیعت بشر این است. اگر کسی امروز در افغانستان خوشبین باشد که فردای آرام خواهد داشت او بزرگترین اشتباه را مرتکب شده است. او احمق‌ترین انسان افغانی است که از حقیقت تاریخ‌اش چشم‌پوشی کرده است. او محکوم به تکرار فاجعه و قربانی شدن است. هابز به ما می‌گوید که گور پدر گاندی و فلسفه‌ء "بی‌خشونتی‌"اش. یک نگاه بتاریخ اسلام بکنید، سراسر تکرار این درس است که برای بقا باید جنگید.

این مشکل و خطای هزاره‌هاست که گردن خم می‌کنند، در دامان دشمن پناه می‌برند. مشکل هزاره‌هاست که صدای مظلومانه سر می‌دهند. در سرزمین افغانستان، آنانی که مظلومند، محکومند، مردودند و متروکند. در مقابله با کوچی‌ها هیچ نیازی به این همه صدای مظلومانه درآوردن نیست. دادرسی وجود ندارد، باید برای بقا جنگید و خون ریخت. باید خشن بود و یاغی‌گر. آن سرزمین یاغی‌گری است، به تاریخ بنگرید، نسل نو هزاره باید درس بگیرد.

من مخالف هرگونه مظلوم‌نمایی هستم. کسانی که فکر می‌کنند کشورهای خارجی و ملل متحد به داد شان خواهد رسید، احمق‌های خوشباورند.

Read more...

بعد از ایام سوگواری

May 19، 2010

امروز، بعد از روزها دلسردی، اینجا آمدم تا چیزی بنویسم. ذهنم را کاویدم به چیزی نرسیدم. با خودم گفتم:
از کجا شروع کنم…؟
از چه بنویسم….؟
چیزی به ذهنم نمی‌رسد. فقط می‌خواهم از همه‌تان تشکر کنم به خاطر همدردی و غم‌شریکی که با من کردید، مرا تنها نگذاشتید و این دردی را که برای همیشه در من باقی خواهد ماند، شما از سنگینی آن کاستید. خیلی متشکرم از محبت تان، از آن کسانی که در اینجا محبت کردند کامنت گذاشتند و از آن کسانی که به من ایمیل نوشتند و همدردی کردند.

امروز درک کردم که داشتن شما دوستان چقدر در زندگی‌ام مهم است. اهمیت دوستان تنها در مدت غصه‌داری، روزهای غم و اندوه و روزهای تنهایی معلوم می‌شود. من شکرگذارم از داشتن چنین دوستانی.

از همه تان تشکر!

Read more...

مادرم رفت...

May 07، 2010

خواهش می‌کنم، یکی پیدا شود این خواب ترسناک و شوم را از من دور کند. یکی پیدا شود این تیک تاک ساعت را متوقف کند. یکی پیدا شود به این سگ بگوید؛ خواهش می‌کنم امشب در کوچه پارس نکند. نمی‌خواهم حتی امشب ستاره‌ها را ببینم. وقتی همه چیز رو به خاموشی رفته است، ستاره‌ها چه کاره‌اند که از آن بالاها سوسو می‌زند. یکی پیدا شود جلو سفیدی این ماه لعنتی را هم بگیرد. سفیدی در تاریکی چه می‌کند؟ مگر شب چشم دارد؟ آنهم یک چشم. نمی‌خواهم هیبت این شب بشکند. بگذارید این درختان امشب برگ‌هایش نلرزد، هوا هم نخورد. بگذارید اگر برگریزانی شود در چشم ماه بیفتد. می‌خواهم همه جا تاریک باشد. تاریک وقتی تاریک است که من نتوانم تیرهای سقف و پنجره را ببینم، عین امشب که پیرامونم را هم نمی‌بینم. آخر، یکی به این پرسش پاسخ بیابد، امشب چرا نرفتی است؟ من خودم را نمی‌بینم. همه جا سیاه است حتی این درخت‌ها.

یکی می‌آید به اتفاق، یکی می‌رود نه به انتخاب. این همه را باید نامش گذاشت زنده‌گی؟ چرا اینقدر بهم ریخته‌ام امشب؟
چند روز بود کابوس می‌دیدم: جنگ های داخلی شروع شده بود، همه جا گلوله باران بود. همیشه خودم را در گردِعلی، در زادگاهم، در خانه می‌یافتم. جنگ بود و همه جا ویرانی. روزهایم در کالج با خاطر ملال و نگرانی آغاز می شد. چند روز پیش از آن، قاسم برادر کوچکم از کابل، برایم ایمیل زده بود: "مادر حالش خوب نیست."

یک هفته گذشت از آخرین تماس من با قاسم. هنوز از قاسم خبری نبود. آخرین روزهای امتحانم بود. صبح روز جمعه وقتی آخرین امتحان کالجم تمام شد با نگرانی به اتاقم برگشتم. کوله پشتی‌ کتابم را گذاشتم، از شدت بی‌خوابی با کفش‌هایم روی تخت پریدم. وقتی بیدار شدم، دو ساعت گذشته بود. شب و روز نداشت، هرگاه اندکی پلک روی پلک می‌رفت، خواب‌های وحشتناک در من هجوم می‌آورد. چاشت روز بود. ایمیلم را باز کردم. ایمیلی از قاسم رسیده، گفتم خدایا خیر باشد. ایمیلش را باز کردم:

"سلام نسیم جان
خوب هستی همرای درسهایت؟ من به خانه هر روز تلفون میکردم اما تلفون خاموش بود روز دوشنبه به خانه تلفون کردم آتی گوشی را برداشت. ازش پرسیدم، آتی خوب هستی پاهایت خوب است، گفت، خوب است. گفتم که مادرم چطور است؟ گپ نزد. باز پرسیدم آتی بگو مادرم چطور است، باز جواب نداد. با صدای بلند فریاد زدم، آتی گپ بزن، چرا گپ نمیزنی. در جوابم با صدای شکسته گفت: بچم مادرت دیروز از دنیاه رفت. من ادامه داده نتوانستم تلفون را فطع کردم. مرا بغض گریه گرفت. نسیم جان، دیگر از سایه مادر محروم شدیم خدا حافظ من همی دقیقه هم نمی توانم برت نوشته کنم."

انگشتانم روی کیبرد بی‌حس شد. واه رفتم. گویا کوهی از غم بر من فرود آمد. هیچ خبری این طور مرا ویران نکرده بود. دوستان از من میپرسند مادرم چطور است، می‌گویم مادرم حالش خوب است. سر دواست. همیشه باید داروهایش را مصرف کند. هرچند تداوی شکر در افغانستان تا حدی ناممکن است.

پارسال بود. سال گذشته‌ را به یاد می‌آورم. خودم را در خانه می‌یابم. با مادرم حرف می‌زنم. صورتم را در میان دستانش می‌یابم. می‌گویم: مادر! کجاستی؟ این روزها زندگی بر من طوفانی است. بیرون می‌روم در کوچه و پس‌ کوچه‌ها قدم می‌زنم، در راه برگشت راه را گم می‌کنم. مادر! سال گذشته به من گفتی: "کل تان رفتید، قاسم را هم از پیشم بردید، کجا شوم." یادت هست قول دادم امسال تابستان برگردم.

می‌گویم، مادر کجا رفتی حداقل صبر می کردی فرزندت را میدیدی. فرزند حاصل روزهای درد و تنگدستی و اولین فرزندت که موهبت تو همراهش بود برای تحصیلات عالی به آمریکا رفت. رفتن تو زود بود. تو هنوز 60 سالت بود. کمی صبر می‌کردی، من می خواهم برت ثابت کنم که من آن نسیم بازیگوش نیستم. من بزرگ شدم با کلانترها دست دادم.

اما نه نه. دیگر مادرم نیست. من نمی‌خندم. کسی با من نمی‌خندد. دیگر خنده‌های مادرم را در تلفن نمی‌شوم. دیگر مادرم از من نمی‌پرسد که کی خانه بروم. به من نمی‌گوید که دلتنگم شده است. کسی از من دعوت نمی‌کند که وقت شیر و ماست است خانه بیا. کسی نیست برای من قروت بفرسته. دیگر از شوخ‌طبعی و یادی از گذشته‌های که مادرم مرا به خنده مینداخت خبری نیست. دیگر از نگاه زیرکانه‌اش‌، از آغوش گرمش، از قصه‌های جن و پری‌اش که در کودکی مرا سرگرم می‌کرد، خبری نیست.
دیگر کسی نیست مرا پهلوان مادر صدا کند. من تنها پهلوان مادرم بودم. با مادرم کار می‌کردم. در مزارع سبد علفش را حمل می‌کردم. برای گاو و رمه، آب و علف جمع می‌کردم. در وقت تنور برش هیزم می‌آوردم. در وقتی نان پختن، آب می‌آوردم. برش خمیر نزدیک می‌کردم. اولین نانی که از تنور بیرون می‌شد، آنرا همراه با یک گلاس شیر به من می‌داد. تاکید میکرد: "بچم از مکتب نمانی برو مکتب که ناوقت میشه."
اما نه نه. او دیگر نیست. می‌خواهم خودم را در آغوشش بیابم. می‌خواهم قصه هایم را برش بگویم. این روزها پر از قصه‌ام. من که نزدیک تر از مادرم کسی را ندارم. حالا چه کسی به قصه های من گوش خواهد کرد. اکنون، می‌خواهم خودم را در آن روزهای بیابم که در علفزارها و چمنزارها به دنبال علف برای گاو و گوسفند بودیم.

مادر! هیچ کسی جایی تو را پر نخواهد کرد. تو از خیلی‌ مادرها فرق داشتی، تو کم توقع بودی. تا جایی که یادم هست، وقتی بچه‌هایت از سفر برایت چیزی می‌خریدند، آنرا به دخترانت نیکبخت و عقیله تحفه می‌دادی. از وقتی که یادم می‌آید، یک جوره چوری نقره‌ای داشتی و به همان بسنده کرده بودی. هر زیور آلات جدید و خوب را به دخترانت ترجیح می‌دادی. اما در عوض عشق آسمانی و بهشتی داشتی. همیشه در سجده بودی و با خدا در راز و نیاز بودی. وقتی از کار فارغ می‌شدی نماز مستحبی می‌خواندی. از وقتی که یادم می‌آید 15 سال پیش بود که نماز مستحبی می‌خواندی و روز‌های جمعه را روزه مستحبی می‌گرفتی. آرزویت این بود که فرزندانت به زیارت امام هشتم، امام رضا در مشهد مقدس ببرندت. با هادی به ایران رفتی به زیارت امام رضا، در قم به زیارت بی‌بی معصومه رفتی. عکس گرفتی. چقدر خوشحال و پرانرژی دیده می‌شدی در عکسایت. در سال 2006 به زیارتت خانه آمدم. زیارت امام هشتم را برت تبریک گفتم. گفتی بچم، خدا شما را نگاه کنه و عمر بده. اما هنوز عشق رفتن به حج داشتی. می‌گفتی اگه می‌شد یک بار حج می‌رفتم. در سال 2008 به دوبی رفتی، با ظاهر و خانمش به زیارت خانه خدا رفتی. ظاهر می‌گفت، ترس داشتم که مادرم ضعیف است، گشت و نشست برایش ناممکن شود. اما او می‌گفت که از انرژی و از توانمندی‌ای که آنروز داشتی، متعجب شده بود. می‌گفت: "لحظه‌ای که به سمت خانه خدا حرکت کرد، گویا هیچ صدایی را نمی‌شنوید. هرچه از پشتش صدا کردم: مادر، مادر! نمی‌شنوید." غرق شده بودی، از خود فارغ شده بودی و تنها خودت بودی و خدایت. ظاهر می‌گفت که ساعت‌ها بدنبالت گشته بود، همدیگر را گم کرده بودید. ساعت‌ها بعد، به طور اعجازانگیز با همدیگر روبرو شده بودید. تو نشانه جلال خداوند شده بودی، از خود رهاشده و به سمت جمال و جلال او در حرکت بودی. این نشانه کرامت و بزرگی تو بود و هست. تو برای من جمال و جلال خداوند هستی و خواهی بود.

مادر! من امروز شکرگزارم از کرامت و عشق انسانیی را که تو به من آموختی. به من بال گشودی، پروراندی و از من مواظبت کردی. تا زنده‌ام عشق و مهربانی تو در من زنده خواهد ماند. تا زنده‌ام راه تو را ادامه خواهم داد: کار، تلاش، خسته‌گی ناپذیر و صادق‌مرد. من با یاد تو زنده‌ام، مادر! خوشا به کرامت و بزرگی تو! تو که اکنون در پیشگاه خداوند هستی و از آن بالا بر ما نظاره میکنی.

مادر! یادت هست مرا سیا‌ه‌گک مادر صدا می‌زدی. نازم می‌دادی، میگفتی: سیاه‌گکم، پاره دلم، جگرم، زحمتکش مادر، پلهوان مادر، درسخوان مادر، کارگر مادر. اکنون که آن لحظه‌ها را به یاد می‌آورم، صدای تو در گوشهایم طنین انداز است. سرم در آغوش توست، نوازش می‌کنی، قلقلکم می‌دهی، به من می‌گویی ننشینم، تنبلی نکنم، به اطرافم نگاه کنم، حرکت کنم، یاد بگیرم، زحمت بکشم و مرد خود باشم. این درسها را از تو آموختم. تو به من انرژی می‌دهی و می‌گویی نیایستم.

مادر! شنیدم که بعد از همه ساکت و آرام است. کسی با کسی نمی‌خندد، آرام حرف می‌زنند. جامه سیاه می‌پوشند. آرام راه می‌روند. در گوشه خانه جای خالی‌ات را می‌یابند. در زمستان‌ها نزدیک تنور، گرمترین جای خانه می‌نشستی. جوراب، جرسی، دستکش برای فرزندانت می‌بافتی.
بعد از تو همه خوبند اما بی‌پناه و سرگردان. قاسم پسر کوچک و نازدانه‌ات در کابل است. گفته بودی مواظبش باشم، چشم. جمعه خان ایران رفته، هادی و ظاهر دوبی رفته‌اند. این همه را از قاسم شنیدم. بعد از تو همه تیت و پراکنده شدند. من که در این سر دنیا از همه چیز بی‌خبر مانده‌ام. پارسال گفتی در هر کجا هستی یک دفعه خانه بیا. اکنون که تو رفته‌ای از خودم می‌پرسم آیا کسی است که نگرانم باشد؟

مادر! ای عشق ملکوتی‌ام. در تمام عمرم از تو آموختم. هرآنچه دارم و هستم از وجود پرمهر و پرافتخار توست. تو به من آموختی پشتکار داشته باشم. تو به من آموختی برای خودم مرد شوم. مادر، من راه تو را دنبال می‌کنم. سختی‌هایت را به خاطر خواهم داشت و روزهای که من تازه متولد شده بودم، به خاطر گشت هلیوکوپترهای نیروهای شوری بالای قریه، تو مرا سنگ به سنگ با خودت بردی و از من محافظت کردی و در آغوشت گرداندی. یادم هست که گفته بودی برای چند روز هلیکوپترهای شوروی در منطقه گشت می‌زد و تو مرا با خودت به کوه برده بردی. هرچند من چیزی از آن روزها نمی‌دانم اما تمام آن درد و رنج آن روزها در من گره خورده است و امروز بر آن رنج‌ها و دردهایت سجده می‌کنم.

مادر! تو آنقدر برای من بزرگ و ارزشمندی که تا زنده‌ام در زندگی‌ام می‌درخشی و به من نیرو می‌بخشی. من از تو توان و جان می‌گیرم. تو در زندگی من می‌درخشی هرچند ستاره‌ها خاموشند، هرچند این روزها ابری است.

مادر! این برای من بزرگترین افتخار است که مرا پروراندی و بال و پرم دادی. تشکر از تمام زحمت‌هایت، تشکر از همه محبت و مهربانی‌هایت. با جمال و جلال خداوندیی که بر تو ارزانی شده است، منزلت مبارک، آرام و خوش بخواب که بازگشت همه بسوی است.

پسرت
نسیم

Read more...

نوبت به وبلاگ‌ نویسان افغانستان

May 01، 2010

خوابگرد، در فراخوانی از تمام وبلاگ نویسان فارسی زبان خواسته تا محبوبترین کتاب داستانی سال را انتخاب کنند. چون از وبلاگ نویسان فارسی زبان نام برده شده، من از تمام وبلاگ نویسان افغان، خواهش می‌کنم در این فراخوان سهم بگیرند و طبق دستورات ذکر شده کتاب های دوست داشتنی شان را معرفی کنند.

بی‌بی‌سی فارسی نیز در این مورد نوشته است که این کار می تواند فضای جدیدی برای وبلاگ نویسان و وبلاگ خوان ها ایجاد می‌کند که جدا از مسائل سیاسی، هنری و اجتماعی، نگاهی جدی تر به ادبیات داشته باشند. واضح است که رفیق نزدیک یک وبلاگ نویس کتاب است و آنهم کتاب‌های داستانی. تا اواخر سال 2006، اکثر وبلاگ‌های افغانستان را شعر و داستان و بعضی قطعه های ادبی تشکیل می‌داد. به سختی می‌شد چند تا وبلاگ در عرصه‌های گوناگون چون هنر، سیاست، اجتماع و برخی مسایل دیگر یافت. اما از اویل سال 2007، خصوصا 2008، ما شاهد تولد هزاران وبلاگ با موضوعات مختلفی بودیم که امروز خوشبختانه تعداد آنها هر روز افزوده می‌شود.

پس نتیجه می‌گیریم که وبلاگ‌های افغانستان عمیقا متاثر از اهالی ادبیات بوده‌اند که این خود می‌تواند دلیل خوبی بر این مدعا باشد که وبلاگ نویسان افغان کتاب دوستند. هرچند کشور ما در وضعیت نازایی و بی‌حاصلی فرهنگی بسر می‌برد. در سال‌های گذشته، خصوصا، از سال 1387 به بعد کتاب‌های زیادی داخلی افغانستان نشر نشده است و اگر شده است آنهم یا نادر بوده که وبلاگ نویسان آگاه نیستند و یا هم هیچ ارزش خواندن را نداشته است، که وبلاگ‌ نویسان از کنارش به بی‌اعتنایی گذشتند. دردآورتر از همه اینکه نه تنها در افغانستان کتابی چاپ نشد بلکه ده‌ ها جلد کتاب را به رودخانه هلمند انداختند.

کتاب‌های داستانی این اواخر
امسال، در ماه فیبروری، در برگزاری "پنجمین جشنواره قند پارسی و اهدای جایزه ادبی نوروز" اکثر داستان‌های برتر فارسی که نویسندگان آنان اکثرا افغان‌های اند که یا در ایرانند و یا در کشورهای دیگر مهاجرند، معرفی شد. طبق گزارش بی‌بی‌سی:

"در بخش داستان و رمان، هیأت داوران جایزه ادبی نوروز با تقدیر از رمان "پهلوان مراد و اسپی که اصیل نبود" نوشته‌ ببرک ارغند، جایزه مشترک بهترین رمان دهه‌ افغاستان را به "گلیم‌باف" نوشته تقی واحدی به دلیل بازتاب هنرمندان رنج زنان افغانستان و "هزارخانه خواب و اختناق" نوشته‌ عتیق رحیمی به دلیل نوآوری در روایت و زبان محکم آن اهدا کرد. در این مراسم همچنین از مجموعه داستان "آشار" نوشته‌ی عبدالواحد رفیعی و مجموعه داستان خانم جورج نوشته‌ مریم محبوب‌ تقدیر شد و جایزه بهترین مجموعه داستان دهه‌ افغانستان به مجموعه داستان "عسکرگریز" نوشته‌ محمد‌آصف سلطان‌زاده به دلیل سوژه های ناب و بازتاب واقع بینانه پیامدهای جنگ افغانستان اهدا شد."
بهرحال، از وبلاگ‌ نویسان افغان خواهش می‌کنم در این فراخوان سهم بگیرند و کتاب‌‌های محبوب داستانی شان را طبق راهنمایی ذکر شده معرفی کنند. با این کار شما به نویسندگان هموطن تان محبت کردید و به کارهای آنان ارج گذاشتید.

Read more...

کليه حقوق اين سايت متعلق به نسیم فکرت است.هرگونه اقتباس يا برداشتي بدون ذکر ماخذ مجاز نيست .