بزرگداشت پنجاه سالگی وحید قاسمی
March 26، 2010
همه ما به خوشگذرانی و تفنن نیاز داریم و همه ما به موسیقی گوش میدهیم. اما، گاهی وقت شده به خالق اثر فکری بکنید؟ گاهی وقت شده به این فکر بکنید که ایده یک اثر ماهها و سالها طول میکشد تا به تدریج تبدیل به یک اثر هنری شود؟ گاهی وقت فکر کردید، هنرمندان دیاسپورا افغان با چه مشکلاتِ در مبارزهاند؟ کم کاری و تنزل کیفیت کارهای هنرمندان افغان در خارج از کشور دلیلش این نیست که آنان راحت طلب شدند و از هنر فاصله گرفتهاند، دلیل این افت، دردناکتر از آن چیزیهای که بیانش به این سادهگی انتظار میرود. اما در این میان، وحید قاسمی، تا حدی ایستادگی کرده است. او در سالهای مهاجرت، یکی از پرکارترین هنرمندان افغان در کنار فرهاد دریا، امیرجان صبوری و دیگران بوده است. امروز، شایسته است او را قدر کنیم و کارهایش را بستایم.
سایت فردا، ویژه نامه ای برای بزرگداشت او برگزار کرده است. هنرمندان سرشناس، نویسندگان و شاعران افغان در باره او و کارهایش نوشتهاند. اما در این میان پیام کوتاه "استاد فریده مهوش" دردناک است:
من به هنرمدان دیگر کار ندارم، زیرا اصلا طریقت چشتیه را میسرایم. صرفا میگویم یگانه استاد من، استاد هاشم بود، به خاک خرابات عقیده راسخ داشته وخاک کوچه خرابات را میبوسم. درکشور خود از طرف مردم افغانستان استقبال چندان نگردیده ام، زمانیکه درکشورهند من بنام مهوش درکنار ریکا یکنیک ملکه آواز خوان هند، آهنگ خواندم، درکنار هنرمندان خارجی هنرنمایی نموده ام. آهنگ " للو کودک افغان" جایزه آسیا را بدست آورد، بخاطریکه درجمع تمام هنرمندان دنیا که برای "کودک للو" خوانده بودند، آواز مرا انتخاب کردند وجایزه نصیب شدم.آهنگ جدید نوروزی وحید قاسمی و هنگامه:
تشویق برای هنرمند وجود ندارد، جای تشویق به دشنام مرااسقبال کردند. مگرکسانیکه مرا تشویق کردند، همه خارجی ها بودند که هنرمند بین الملی شدم.
کی بود گفت این هنگامه خداناترس هر روز جوان شده میره، برعکس دیگران. بهرحال، هر دو دوستداشتنی است. Read more...
به وبلاگ نظری رای دهید
March 25، 2010
یکی از شاخصههای که وبلاگ آقای نظری را از دیگر وبلاگها ممتاز میسازد این است که آقای نظر به مسایلی میپردازد که تاثیرش مستقیم بر زندگی مردم مستولی است. مقدمه نمی نویسد و از نوشتن حرفهای اضافی پرهیز میکنند - مستقیم به اصل مقصد میرود - چیزی که در وبلاگ و در حیطه ژورنالیزم آنلاین ضروری است - آنرا در وبلاگ آقای نظری مییابیم.
مهمتر از همه اینکه او بیشتر علاقمند به مسایل حقوق بشری است چون خودش هم با مسایل حقوق بشری سر و کار دارد. نکته ای مهم دیگر را که مسئولین در نظر بگیرند این است که او از بامیان، از سرزمینی وبلاگ نویسی که می کند که نه سرک درست دارد، نه برق است و نه هم انترنت. آقای نظری از دفتر کارش که روزانه چند ساعت در انترنت دسترسی دارد، وبلاگش را بروز می کند.
من از تمام خوانندگان و هموطنان افغانم خواهشمندم که به وبلاگ "زندگی در بامیان" رای دهند.
نحوه رای دهی:
این صحفه را باز کنید. بعد به پاین صفحه رفته در بخش بهترین وبلاگ فارسی، در سمت چپ، روی "زندگی در بامیان" کلیک کنید.
در گوشه چپ، روی نوار بنفش کلیک کنید. بعد صفحه را پاین بکشید، نام و ایمیل تان را درج کنید. گزینه "ضوابط را مطالعه کردم" را تک مارک بزنید و کد تصور را در خانه خالی تایپ کنید. سرانجام روی دکمه ارسال کلیک کنید.
سال نو و یادی از گذشتهها
March 20، 2010
بر چهره گل نسیم نوروز خوش است
در صحن چمن روی دلفروز خوش است
از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست
خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است
خیام
سال نو 1389 بر همه مبارک. من چیزی از سال گذشته به یاد ندارم که چه کردم و نکردم. لابد دلیلش این است که من به گذشته بی توجهم و یا شاید هم کاری نکردم که برشماری آن در این لحظه مقدور باشد. دوری از وطن، و حس نوروز، نه تنها ارج برانگیز است بلکه رنج برانگیز هم است. این رنج همراه است با حسی نوستالوژیک و مویه بر روزهای دورِ دور که دیگر برگشتن به آن و برگرداندن آن به امر محال تبدیل شده است.
هیچ جایی مثل افغانستان نیست. آنجا حتی آسمان، ستاره و ابرش فرق دارد چه برسد به خاکش که گرد تن خداست. آدمها در یک مکان مشخص زاده میشوند و بعد در آنجا با سنگ و چوب آن آشنا میشوند. عشق میورزند و عاشق میشوند. به کوچه و سر کوچه به انتظار میایستند. سنگ را نشانی میکنند. درختها سمبل میشوند حتی برگهایش و در تابستان سایهاش. کودکی از همانجا آغاز میشود که زاده شدهایم. سخی میروند، دعا میکنند و دعا را میشکنند - همه آنها زندگی است.
امروز وقتی به آن روزهای نوروزی که با شهباز ایرج، یونس بخشی و کارگر نوراوغلی به طرف مزارمیرفتیم، تا نوروز را در مزار جشن بگیریم و میله گل سرخ را از نزدیک شاهد باشیم، در راه سالنگ ماهی خوردیم و هرجایی مکث کردیم و عکس گرفتیم - به فکر افتادم، گفتم این تنها لحظهای است که از آن سالها به یاد دارم و این بخشی از عمرم محسوب میشود. من همیشه مدیون دوستان صمیمی و صادقم بودم. هرچند با کارگر نوراوغلی زیاد نزدیک نبودم اما او یکی از نوادری بود که صداقت و ایمان صمیمیت از سراپایش میبارید. او عاشق بود و پاکدل. همه چیز برای او ارزشمند بود و همه چیز برای او زیبا مینمود. او در بخش ازبکی بیبیسی کار میکند. پزشکی خوانده، آدم فهمیدهای است. وقتی با او روبرو شوید، همیشه متبسم است. بار آخر که او را دیدم در رستورانت روبروی پارک شهرنو بود. من، یونس، کریم، کارگر و نمیدانم چه کسانی دیگری بود، باهم دوردی پلو خوردیم. اما آن کجا و دوردی پلوی که در خانه کارگر در شبرغان خوردیم کجا.
اینجا باید اذعان کنم که ایرج پلِ مهم و سرمایه بزرگی در زندگیام بوده است که مرا با خیلی آدمهای بزرگ آشنا کرد. یکی از آنها اسماعیل اکبر است. هرچند رابطه ما تیره است اما اسماعیل اکبر سهم بزرگی در زندگی من داشته است. هرچند در برابر او من گستاخی کردهام اما او حق بزرگی بر گردن من دارد. امیدوارم اگر این یادداشت را بخواند، مرا به خاطر آن روزهای دلتنگی و افسردگی بیاد آرد، درکم کند، ببخشد و پدرخوانده دلسوز بماند که بود. من از آقای اکبر خیلی چیزها را آموختم که دانستن آن سالها وقت میگیرد. اما برای من همین هم کافی بود حتی اگر او اخم میکرد، نگاهش تند میشد و یا حرف نمیزد. نگاه نافذ و کنجکاو او کافی بود مرا به فکر فرو ببرد. از او خیلی چیزها را آموختم. اگر تا به این حال اینجا رسیدم، او یکی از آموزگارانم بوده. اگر او مرا به یاد ندارد، اما او برای من مایه افتخار و سرافرازی است. او سالهاست از مشکل تنفسی رنج میبرد. این لحظه را برای او دعا کنیم تا صحت و عافیت بگیرد.
گفتم ایرج پل مهمی بود که مرا با بزرگان آشنا کرد. دو بزرگ دیگری را نیز باید اسم ببرم. یکی از آنها یونس بخشی است. من بعضی وقتها برای یافتن واژه و یا جمله که درست بتوانم کسی در آن بگنجانم در میمانم. بخشی را فقط میتوانم بگویم که دریای از حوصلهمندی، تجربه و دانش است در کنار اینکه او دوست مهربان و صمیمی است. او برای من آنقدر دلسوز بوده که گاهی من فکر میکردم او از من پدری میکند. او و ایرج نگران همه چیزم بودند.
البته اینجا باید نام اسماعیل ابدالی را نیز ذکر کنم. او را در قم دیدم. باز هم ایرج بود که ابدالی را یافتم. هرچه از ایرج بگویم کم است. روزی باید در این باره به تفصیل بنویسم. اما اینجا کوتاه اشاره میکنم که شهباز ایرج تغییری بود در زندگی من. من او بارها جنگ و دعوا کردیم اما نمیتوانیم از همدیگر دور و دق بمانیم.
بهرحال، این شرح کوتاهِ بود از زندگی گذشته، اکنون و آینده من حکایت دارد. من با این خاطرهها زندهام. گفتم در آستانه سال نو، یادی از گذشتهها بکنم. خوب است اشخاصی را که در زندگی مان ملاقات میکنیم به همین سادگی از یاد نبریم. آنان افرادی نیستند که از روی تصادف برمیخوریم. آنان فرستادههای هستند که من و تو ورود آنان را پیشبینی نمیتوانیم ولی آنان زندگی مان را دگرگون میکنند و این اسرار ازل را نه تو دانی و من.
سرانجام، آنانی که از من رمیده اند، خواهش میکنم مرا ببخشند. آدمی فقط خطاست که کفاره آنرا میتوان با توبه و بخشش ادا کرد. فضیلت آدمی در بخشش و فراموشی خطاهای دوستان شان است. مرا ببخشید.
فرصتی برای بینوایان
March 13، 2010
امروز وقتی همه آن شاگردان را دیدم، تمام خاطرات آنروزها زنده شد. روزهای که چشم های آنان از شوق یادگیری مهارتهای عکاسی و فیلم برداری برق میزد و هیجان سفر آمریکا را داشتند. همه مصمم بودند و همه آنان اشتیاق عکاسی داشتند تا از طریق لنز شاهد تغییر در زندگی شان باشند. در مرحله اول، آقای رویش حدود 30 نفر را انتخاب کرده بود. اما برای این کارگاه عکاسی ما فقط به 10 نفر نیاز داشتیم. گزینش در میان آنان سخت بود. آخر از میان 30 برترین چطور میشد 10 برترین دیگر را برگزید؟ اگر در چنین شرایطی قرار گرفته باشید شاید منظورم را درک کنید.
شاگران لیسه معرفت، شاگردان معمولی نیستند که به همین سادگی از کنارش گذشت و استعداد آنان را نادیده گرفت. آنان ممتازترین و بااستعدادترین شاگردانی هستند که با دشواریهای زیادی دست و پنجه نرم کردند تا به این درجه برسند. از طبقه محروم جامعه هستند. اکثرا، پدر و مادرهای شان روی مکتب را ندیدهاند. مهاجر بودند. حق تحصیل را از آنان گرفته بودند. به حاشیه رانده شده بودند. کسانی دیگری بر سرنوشت آنان حاکم بودند. اگر محرومیت همین چیزها بدانیم، آنان فرزندانی کسانی هستند که از همه این امکانات که دیگر شهروندان زمان شان برخوردار بودند محروم بودند.
در طی سالهای گذشت و طبق نظرسنجیها، لیسه معرفت، یکی از چهاربرترین لیسه افغانستان شناخته شده است. لیسه معرفت، سالانه حدود 40 نفر فارغ میدهد، تمام فارغین لیسه معرفت به رشتههای مهندسی، پزشکی و رشتههای برتر در دانشگاه کابل پذیرفته میشوند. برخی آنان طی برنامههای آموزشی به خارج رفتهاند.
در این برنامه آموزشی سفر به فیلادلفیای آمریکا، 9 نفر از شاگردان و با آقای رویش 10 نفر هستند. در این سفر جایی مرد بزرگی خالی است. مردی که بارها به مقامهای بزرگ عکاسی در سطح بینالملل نایل شده است و مردی که سالها از نگاه دوربینش رنج و غم مردمش را به دنیا نمایش داد. مردی که سراسر هنر و خلاقیت های هنری است. مردی که روزهای سخت و دشواری را در زمان طالبان متحمل شد. مردی که در روزهای اختناق و قحطی در هزاره جات، کمره اش را از شانه اش به زمین نگذاشت. او از این دوره، تکاندهنده ترین تصاویر را از وضعیت بد هزاره ها در هزاره جات تهیه کرد. از لنز او دو مردی را میبینیم که یکش یوغ بر گردن دارد و به جلو میکشد و دیگری قلبه را به زمین نگهداشته است. روزگاری که از قحط سالی در هزاره جات، گاوی باقی نمانده بود تا مردم زمین شان را قلبه کنند و زمینهای شان را گندم بکارند.
بلی، او استاد نجیب الله مسافر است. جایی او در این سفر خالی است. حاصل این نمایشگا و عکسهای که تا حال دانش آموزان معرفت گرفتهاند با کمک اوست. او قرار بود در این سفر باشد اما به دلایل مسایل بروکراسی اداری در سفارت آمریکا در کابل، متاسفانه نتوانست به این سفر بپیوند. او اینجا نیست اما هر لحظه ما پر است از استاد مسافر. لحظه ای نیست که شاگردان از نبوغ و خلاقیتهایش، از محبت و دلسوزیهایش یادی نکنند. نمونه عکسهای استاد مسافر را در اینجا ببینید.
در اخیر باید از دو بزرگمردی یادی بکنیم که حق بزرگی به گردن همه ما دارد. آنان جیف استرن (Jeffrey Stern) و عبید نجاتی هستند. جیف استرن فارغ از دانشگاه دوک، یکی از شش برترین دانشگاه آمریکا در رشته ژورنالیزم است. به وبسایتهای جیف استیرن سری بزنید و اگر خواستید برایش نامه بنویسید و ازش به خاطر این همه محبتهایش تشکری کنید، به این ایمیل برایش ایمیل بزنید:
سایت کارهای ژورنالیستی آقای استرن
سایت عکاسی آقای استرن
عبید نجاتی فارغ دانشگاه هاروارد است. نجاتی اعجوبهای از استعداد است. وارد شدن در دانشگاه هاروارد کار ساده ای نیست. اگر می خواهید از او تقدیر کنید، نامه تان را به دوست نزدیکش عزیز رویش امیل بزنید و بعد آقای رویش شاید برایش بفرستد. به یاد داشته باشید که نامه های شما هرچند کوتاه هم باشد و حتی یک جمله هم اگر بنویسید که آقای جیف و آقای نجاتی، از زحمات که برای این برنامه کشیدید و صدای ما را به جایی رساندید، جهانی سپاس - شما دنیا را به آنها اهدا کردید. این بدین معنی خواهد بود که شما قدرشناسید و محبتهای آنان را از یاد نخواهید برد. پیام شما باعث خواهد شد تا دوستان دیگری مانند جیف استرن و عبید نجاتی پیدا شود.
در اخیر از مرکز قانون اساسی آمریکا، از آقای جو تورسیلو (Joe Torsella)، از آقای هیو اوینز الن (Hugh Owens Allen) و تمام کسانی که در این برنامه زحمات فراوان کشیده اند، به نوبه خودم از شان تشکری میکنم. این افراد حق زیادی به گردن ما دارند، بجاست به نحوی از آنها تقدیر کنیم. اگر خواستید به هریک از آنان ایمیل جداگانه بزنید در این صفحه بروید و نامه تان بفرستید.

