درد فراق به نگردد
September 15، 2010
مثل همیش، از ورزش برمیگردی، کامپیوترت را میگشایی، ایمیلت را باز میکنی، نامه تازه رسیده را میخوانی، از هیجان در پستت نمیگنجی، از جایت بلند میشی. فریاد شادی سر میدهی. به دنبال تلفنت میگردی که به نزدیکترین دوستت خبر بده، به فهرست طولانی اسامی برمیخوری، با هیجان، از اول تا آخر اسامی را میبینی، به نبود شخصی برمیخوری که در لیستت نیست. عرق سرد بر پیشانیات میلغزد. از اطاقت بیرون میشوی، سرگردانوار به محوطه کالج با رئیس کالج برمیخوری، با تب و تاب در آغوش میگیریش و تو موجب هیجان او میشوی. وقتی از او دور میشوی، غضبناک از خود متنفری و تازه میفهمی مایه هیجان چیزهای زیادی بوده اگر این تنگنا حسی بگذارد...
این است گوشهای از فراق وطن...


0 نظرات شما:
ارسال يک نظر