بر درگه مرگ سنگ باید کوفت!
July 25، 2010
...مرا به حالم بگذار، نمیخواهم چشمانم را وا کنم و آسمان را ببینم. نمیخواهم از این چارچوب بیرون بروم. نمیخواهم رویم را به سقف بلند کنم. آن بالاها کیست که رو بلند کنم به سویش؟ میخواهم اینجا پشت این پنجره غبار گرفته باشم و در این تنهاییام در فکر و غم ازدست رفتهگان هبوط کنم.
از تو میپرسم ای مرگ، ای بت خونخوار این حدیث هاری را که تو سرودهای از چیست و برای چیست؟ رفتن اولاست اما اینطور جان ستاندن غلط است. این چندمین باری است که عزیزی را میشنوم با خودت بردی! آیا این داستان تو پایانی دارد؟ اگر دارد کجاست و ندارد چرا؟
چند روز از خبر مفقودی جاوید زیرک نمیگذرد که خبر مرگ عزیز دیگری را شنیدم: "هادی ناجی." هادی ناجی، برادر داود ناجی، خبرنگار بیبیسی فارسی از مالستان است. او جوان بود، با استعداد بود، پرتلاش و امیدوار بود. سبک زندگی او مملو از کارهای متفاوتی بود. صنف 11 مکتب لیسه حبیبیه بود، همزمان در تلویزیون نگاه کار میکرد، کمره بردار بود. علاقمند به سینما و عکاسی بود. آرزویش این بود که روزی بهترین کمره را داشته باشد.
من و هادی، روزهای زیادی را باهم سپری کردیم. با هم تخم مرغ پختیم و با هم به مینیبس های شهری سوار شده به شهر رفتیم و باهم قدم زدیم. یک مدتی شاگردم بود. آنقدر باهم نزدیک شده بودیم که با آرامش خاطر، داستانهای از زندگی شخصیاش را با من شریک میکرد. روزگاری عاشق دختری بود در کوچه حلبی سازی در گولای دهبوری. روزی با هم قهر بودند. به اطاقم آمد، نگران و با اضطراب. پرسیدم: "هادی، چه شده، خوشحال دیده نمیشی؟" گفت: "وله ازم خفه است، یک کاری کو که تحملم از دستم رفته." برای او متنهای عاشقانه مینوشتم. خوشحال بود، قاه قاه میخندید و از جایش میپرید مرا در آغوش میگرفت و ازم تشکری میکرد که متن کارگر افتاده است. او جوان بود، شاید 17 سالهای بیش نبود. خوش لباس و خوش قیافه بود. هر دختری دوستش داشت. همیشه عاشق بود. به همین خاطر دوستداشتنی بود چون دوست داشت و سراپایش عشق و امید میبارید. هیچ یادم نمیآید که از کسی شکایت کرده باشد، همیشه دوستان ناب و فعال پیدا میکرد.
آخرین باری که همدیگر را دیدیم در منزل کاکایش در آخر دشت برچی بود. برم زنگ که قروت و دوغ تازه از مالستان آورده و برم قروتی جور میکند. او میدانست که من دیوانه قروت و قروتیام. من، او و جواد برادرش قروتی خوردیم. امیدوار بود که روزی برادرش در لندن دعوتش کند. بهترین دوستانش مژگان، الهه و مهشید دختران برادرش بودند. یادم میآید وقتی آنان به خارج رفتند، چندین بار یاد کرد که پشت دختران برادرش دق شده است.
او آخرین فرزند و دوستداشتنیتر در نزد مادرش بود. همیشه از مادرش یاد میکرد و میگفت پشتش دق کرده است. وقتی مالستان میرفت، دو هفته میماند تا مادرش را سیر ببینید. اخیرا، دیدم صفحهای در فسبوک ایجاد کرده است. با هم در فسبوک دوست شدیم. در این اواخر، متوجه شدم که فعالیتش در فسبوک کم شده است. از نسیم فایز، پسر کاکایش شنیدم که مریض شده و بردندش پاکستان. چند روز پیش شنیدم که هادی راه رفته را رفته است که برگشت ناپذیر است. صفحه فسبوک او پابرجاست. دیگر بروز نمیشود. عکس نمیگذارد. هادی، به پیام دوستانش پاسخ نمینویسد. او ساکت شده است و صفحهء فسبوکش ساکتتر.
برای خانواده و خویشاوندانش تسلیت باد. خداوند بیامرزدش و یادش گرامی باد.
من شاعر نیستم اما خواستم چیزی در باره از دست دادن هادی بسرایم، با نومیدی فقط مصرع اول آن آمد و بس:
بر درگه مرگ سنگ باید کوفت.
یا حق


6 نظرات شما:
از مرثیه شما دانسته نشد که علت فوت هادی فقید چی بود. برای داوود ناجی و فامیل محترم شان از صمیم قلب تسلیت میگویم. خداوند رحمتش کند و به بازماندگان صبر جمیل عنایت کند
ولله اعلم.
تسلیت می گویم به خوانواده اش و به شما آقای کابلی زاده
روحش شاد و یادش گرامی باد! واقعاً مرگ این دو جوان (زیرک و ناجی) ضربه یست سخت بر تن محروم ترین قوم افغانستان.
khabar hay khili talkhi as shoma mishnawam masalan khabar marg hadi naji ra . hadi jan ra mishnakhtam zamani ki dar jaghori bod wa dar maktab angori dars mikhand wa brotherash ham austad khodam bod
yadi hadi jan girami bad
اقای فکرت هادی ناجی فارغ تحصیل بود نه صنف یازده.دیگه چهارمین فرزند خانوده اش بود نه اخری امسال دانشگاه قبول شده بوداین معلومات درست است من باانها رابطه فامیلی دارم
It seems that the commentry about HAZARAGI Culture is out of ignorance. Firstly, dividing Hazaras between Afghani, Pakistani, Irani is irrelevant to Hazaragi culture. These are nation states out of Hazaragi domain. It is like dividing Hazaragi Culture in Daikundi, Daizangi, Jaghori, Herati, Kabuli and so on cultures. Second and most important thing is distinction of art and culture. Culture is a historical continuation of arts and traditions that a nation has across generations. Art is totally, individualistic act. Art is menifestations of creativity of individuals. If a Hazara creates a piece of art. It doesn't matter what form of art , how it is expressed or in which medium it is expressed. It is an Hazarago art. It is also doesn;t mean, in which part of world it is expressed. Hazaragi art that is expressed by Hazara artists become part of Haazaragi culture. Please educate yourself and do not discourage Hazara artists by your ignorance. I feel, some Hazaras try to please OTHERS by calling themselves AFGHAN. There is no nation on the face of earth as Afghans. There is Tajik, Uzbeks, Pashtoons, Hazaras which are not single nations. It is just a historical process that they live in a geographical boundary by name of Afghanistan and world powers try to create a fake nation as AFGHANS. If there were an Afghan nation then why Hazaras are massacred and discriminated and why there is no stop to wars among Uzbeks, Tajiks, Pashtoons and Hazaras?
ارسال يک نظر