سال نو و یادی از گذشتهها
March 20، 2010
بر چهره گل نسیم نوروز خوش است
در صحن چمن روی دلفروز خوش است
از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست
خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است
خیام
سال نو 1389 بر همه مبارک. من چیزی از سال گذشته به یاد ندارم که چه کردم و نکردم. لابد دلیلش این است که من به گذشته بی توجهم و یا شاید هم کاری نکردم که برشماری آن در این لحظه مقدور باشد. دوری از وطن، و حس نوروز، نه تنها ارج برانگیز است بلکه رنج برانگیز هم است. این رنج همراه است با حسی نوستالوژیک و مویه بر روزهای دورِ دور که دیگر برگشتن به آن و برگرداندن آن به امر محال تبدیل شده است.
هیچ جایی مثل افغانستان نیست. آنجا حتی آسمان، ستاره و ابرش فرق دارد چه برسد به خاکش که گرد تن خداست. آدمها در یک مکان مشخص زاده میشوند و بعد در آنجا با سنگ و چوب آن آشنا میشوند. عشق میورزند و عاشق میشوند. به کوچه و سر کوچه به انتظار میایستند. سنگ را نشانی میکنند. درختها سمبل میشوند حتی برگهایش و در تابستان سایهاش. کودکی از همانجا آغاز میشود که زاده شدهایم. سخی میروند، دعا میکنند و دعا را میشکنند - همه آنها زندگی است.
امروز وقتی به آن روزهای نوروزی که با شهباز ایرج، یونس بخشی و کارگر نوراوغلی به طرف مزارمیرفتیم، تا نوروز را در مزار جشن بگیریم و میله گل سرخ را از نزدیک شاهد باشیم، در راه سالنگ ماهی خوردیم و هرجایی مکث کردیم و عکس گرفتیم - به فکر افتادم، گفتم این تنها لحظهای است که از آن سالها به یاد دارم و این بخشی از عمرم محسوب میشود. من همیشه مدیون دوستان صمیمی و صادقم بودم. هرچند با کارگر نوراوغلی زیاد نزدیک نبودم اما او یکی از نوادری بود که صداقت و ایمان صمیمیت از سراپایش میبارید. او عاشق بود و پاکدل. همه چیز برای او ارزشمند بود و همه چیز برای او زیبا مینمود. او در بخش ازبکی بیبیسی کار میکند. پزشکی خوانده، آدم فهمیدهای است. وقتی با او روبرو شوید، همیشه متبسم است. بار آخر که او را دیدم در رستورانت روبروی پارک شهرنو بود. من، یونس، کریم، کارگر و نمیدانم چه کسانی دیگری بود، باهم دوردی پلو خوردیم. اما آن کجا و دوردی پلوی که در خانه کارگر در شبرغان خوردیم کجا.
اینجا باید اذعان کنم که ایرج پلِ مهم و سرمایه بزرگی در زندگیام بوده است که مرا با خیلی آدمهای بزرگ آشنا کرد. یکی از آنها اسماعیل اکبر است. هرچند رابطه ما تیره است اما اسماعیل اکبر سهم بزرگی در زندگی من داشته است. هرچند در برابر او من گستاخی کردهام اما او حق بزرگی بر گردن من دارد. امیدوارم اگر این یادداشت را بخواند، مرا به خاطر آن روزهای دلتنگی و افسردگی بیاد آرد، درکم کند، ببخشد و پدرخوانده دلسوز بماند که بود. من از آقای اکبر خیلی چیزها را آموختم که دانستن آن سالها وقت میگیرد. اما برای من همین هم کافی بود حتی اگر او اخم میکرد، نگاهش تند میشد و یا حرف نمیزد. نگاه نافذ و کنجکاو او کافی بود مرا به فکر فرو ببرد. از او خیلی چیزها را آموختم. اگر تا به این حال اینجا رسیدم، او یکی از آموزگارانم بوده. اگر او مرا به یاد ندارد، اما او برای من مایه افتخار و سرافرازی است. او سالهاست از مشکل تنفسی رنج میبرد. این لحظه را برای او دعا کنیم تا صحت و عافیت بگیرد.
گفتم ایرج پل مهمی بود که مرا با بزرگان آشنا کرد. دو بزرگ دیگری را نیز باید اسم ببرم. یکی از آنها یونس بخشی است. من بعضی وقتها برای یافتن واژه و یا جمله که درست بتوانم کسی در آن بگنجانم در میمانم. بخشی را فقط میتوانم بگویم که دریای از حوصلهمندی، تجربه و دانش است در کنار اینکه او دوست مهربان و صمیمی است. او برای من آنقدر دلسوز بوده که گاهی من فکر میکردم او از من پدری میکند. او و ایرج نگران همه چیزم بودند.
البته اینجا باید نام اسماعیل ابدالی را نیز ذکر کنم. او را در قم دیدم. باز هم ایرج بود که ابدالی را یافتم. هرچه از ایرج بگویم کم است. روزی باید در این باره به تفصیل بنویسم. اما اینجا کوتاه اشاره میکنم که شهباز ایرج تغییری بود در زندگی من. من او بارها جنگ و دعوا کردیم اما نمیتوانیم از همدیگر دور و دق بمانیم.
بهرحال، این شرح کوتاهِ بود از زندگی گذشته، اکنون و آینده من حکایت دارد. من با این خاطرهها زندهام. گفتم در آستانه سال نو، یادی از گذشتهها بکنم. خوب است اشخاصی را که در زندگی مان ملاقات میکنیم به همین سادگی از یاد نبریم. آنان افرادی نیستند که از روی تصادف برمیخوریم. آنان فرستادههای هستند که من و تو ورود آنان را پیشبینی نمیتوانیم ولی آنان زندگی مان را دگرگون میکنند و این اسرار ازل را نه تو دانی و من.
سرانجام، آنانی که از من رمیده اند، خواهش میکنم مرا ببخشند. آدمی فقط خطاست که کفاره آنرا میتوان با توبه و بخشش ادا کرد. فضیلت آدمی در بخشش و فراموشی خطاهای دوستان شان است. مرا ببخشید.


3 نظرات شما:
نسیم جان
این یادداشتت مرا به یاد انروزهای انداخت که تو را در بهارستان دیدم. 2003 بود در انترنیوز کار می کرد. تو را دوباره در 2009 در وزیر اکبرخان در همانجای که روزی کار می کردی دیدم. من چیزی که در تو یافتم صداقت و سادگی تو است. به همین دلیل دوستت دارم.
دوستت
نظر
salam fikrati aziz omed darom ki hamisha shad wa khandan bashi khudit koshish kon ki bakhshande bashi wa anha hatman tura khahad bakhshid ba omed sarbalandi shuma khuban shad wa kamiab bashi
ارسال يک نظر