مریضی مادرم و یادی از گذشته‌ها

April 22، 2009

امروز صبح با مادرم در کابل صحبت کردم. چند سال است که از مریضی دیابت رنج می‌برد. امسال مریضی‌اش بدتر شده و پاهایش تورم کرده است. نمی‌تواند به تنهای راه برود، برادر و خواهرم کمکش می‌کند. دو سال پیش پدرم مادرم را به کابل برای تداوی آورده بود، و آن زمان من در خانه یک دوست بطور موقت زندگی می‌کردم. گذشته از فداکاری‌های که در حق آنان کردم و تمام پولم را مصرف کردم، آن زمستان شش صد دالر به خانم دوستم که مادر خوانده بودمش داده بودم که برای من نگه دارد تا در صورت ضرورت آن را به مصرف برسانم. البته سه صد دالر آن را من به کرایه خانه داده بودم و سه صد دالر آن را مادرخوانده‌ام از من قرض گرفته بود که باید به من پس می‌داد.

پدرم برم زنگ زد که فردا باید مادرم را به داکتر ببریم. آمدم از مادرخوانده‌ام پولم را طلب کنم. شاید اگر در چنین وضعیت بدی اقتصادی قرار نمی‌گرفتم، آن مبلغ پول را فراموش کرده بودم اما آنروز پدرم با جیب خالی مادرم را به کابل برای تداوی آورده بود. نگفتم سه صد دالر را می‌خواهم، گفتم مادرم برای تداوی به کابل آمده، نیاز به پول دارم. چیزی که هیچوقت از مادرخوانده‌ام انتظار نداشتم شنیدم: ما برت چای و نان دادیم، سر ما پول نداری.

از خانه‌ بیرون رفتم، به بخشی، ایرج و چند تا دوست دیگرم زنگ زدم. تکیه‌گاه من یونس بخشی و ایرج بودند و همیشه ازم مواظبت می‌کردند که من مدیون شان هستم. از آن روزها دو سال و بیشتر گذشته است اما من نتوانستم در این مدت مادرم را ببینم. امروز صبح صدایش را شنیدم، صدای خنده‌اش و اینکه برم می‌گفت: بچم! می‌خواهم که زودتر ببینمت.
مادرم نمی‌داند آمریکا کجاست، برش گفتم در این سر دنیا آمدم که بسیار دور است از کشور ما. مادرم گفت، بچم در هرکجا که هستی خدا پشت و پناهت.

از آن روزهای دور، خیلی دورم اما نه دور از مادرم و یادها.

سیب‌ها می‌گندند
آدم‌ها می‌پوسند
اما یادها
جاویدانی خواهد بود.

0 نظرات شما:

ارسال يک نظر

لطفا آنچه مربوط به یادداشت می شود بنویسید.


کليه حقوق اين سايت متعلق به نسیم فکرت است.هرگونه اقتباس يا برداشتي بدون ذکر ماخذ مجاز نيست .